تب به قلم آیناز تابش
پارت سوم :
اینها بدیهیاتاند. پس چشمانش کجا رفته بودند؟ پسرخاله قسم میخورد که دیده بدن قطعهای از آنها را بریده و خورده. بعد از خودش مرا هم میخورد. نمیبلعید؛ قطعه قطعه، در اتاق خواب، زیر نور مهتاب، جلسات اعترافگیری، قطعه قطعه، هر قطعه اندازهی یکی از کریستالهای آباژور کنار تخت. اعتراض که میکردم میگفت: "مگر فرقی میان من و توست؟ همگیمان یک نفر هستیم." اما فرق بود. مثل خز و نمد. بعد ناخنهایم را میگرفت، میریخت در لیوان شیر و سر میکشید. تا اثبات کند توفیری نداریم. تا اثبات کند برادریم.
ذره ذرهی وجود مرا آب میکرد و به خود پیوند میداد. بله، تنها من. آلیاژ زره شوالیه به این سادگیها ذوب نمیشد و نشد. من از پوشش، فقط رد کمربند پدر بدن را داشتم که آسیبپذیرترم میکرد. و رفته رفته فرق چندانی میان ما نمیماند. هر چه برهنهتر میشدم، بیشتر به بدن شباهت مییافتم. رنجور و فانی و غریزی. من بدنی بودم که ترکه میخورد. بدن بدنی بود که ترکه نمیخورد. بدن گوشت تن مرا میخورد و من جزئی از او میشدم. جنگ با بدن، جنگ با تکههای مردهی وجودم بود. تکههای مردهی کریستالی. پدر بدن میگفت: "آدم دندان خراب را میکشد و میاندازد دور." من دندان خراب بدن بودم. دندان خراب بدن که شب به شب خمیر روی آن نمیمالید تا بپوسد. دندان خراب بدن که نگهش میداشت. پسرخاله قسم میخورد دندانش را کشیده و خورده.
فصل دوم
نبرد و شوالیه
شوالیه میخواست برود. از روز اول میخواست برود. وقتی پدر بدن مرا به باد کتک میگرفت و گوشهای میافتادم، بالای سرم میآمد و روی کبودیهایم کیسهی یخ میگذاشت. با استیصال به حیاط مینگریست و میگفت: "خانه ما جای ماندن نیست." اوایل میخواست مرا هم ببرد؛ اما هر چه بیشتر با بدن ادغام میشدم، شوالیه هم بیشتر منصرف میشد. او از شناسنامهی مردهای استفاده نمیکرد. دانیال، عادیترین و انسانیترین عضو خانواده بود. نمونهای بارز از تمدن. انسان متمدنی که مجبور بود از ماقبل تاریخ شروع کند تا به پست مدرنیسم برسد.
چشم نداشت بدن را ببیند، هنگامی که کسی جز خودمان نبود، حیوان صدایش میزد. با این حال شوالیه و بدن چنان به هم متصلاند که به شمار احتمالا دو تاس میمانند.اگر بدن یک و سه باشد، شوالیه سه و یک است. میگوید برعکس بدن است و درست میگوید. در هر صورت، وقتی صورتک برعکسی را میبینم، کماکان ارتباطی با اصل صورتک در ذهنم پدید میآید. شوالیه سوار اسبش میشود تا از بدن دور و دورتر شود؛ لیکن خود او، فرم دیگری از بدن است. چه یک و سه و چه سه یک، کم و بیش نتیجهی یکسانی دارد. گویا مثل افلاطون در دیدگانم ترسیم میشود: صندلیهای متفاوت که همگی دارای جوهرهی یکساناند. شوالیه به شیوهی دیگری بازی میکرد، چون صندلیها مال بدن بودند.
مدتی شمشیرزنی کرد تا پدر و مادر بدن را از پا بیندازد. صاحبخانه هرگز نمیمرد. هنوز به پست مدرنیسم نرسیده بودیم. قرون وسطا بود. پدر بدن لرد و شوالیه واسال. از آن پس برای خانه و خانوادهای که از آن میگریخت میجنگید. جنگید و فتح کرد تا بتواند آزادی خویش را بخرد. نمرات بالا، هنرهای تمامنشدنی، پیانونوازی در دورهمیهای خانوادگی، قناعت و سربهزیری و افتخار پشت افتخار. شوالیه، خانوادهی بدن را به عنوان اعلیحضرتهایی پذریفته بود که به آنان خدمت مینمود تا جایگاهش در دژ تثبیت گردد. کلنگ میزد تا از غار وحشت نجات یابد؛ لیکن چندی نگذشت که کلنگزنی شد راه و رسم زندگیاش در همان غار. قطره قطرهی خون خود را میریخت تا مایع شود و به شکل ظرف درآید. گاهی پشت در میآمد. پشت در انبار که من همیشه در آن بازی میکردم و برای خودم شعر میخواندم. زانوهایش شل میشد و روی زمین میافتاد.
نفسنفس میزد و بیصدا اشک میریخت. بالای سرش که میرفتم، مرا نمیدید. برخلاف من که هر وقت او بالای سرم میآمد، با زبان بیزبانی التماس میکردم بماند. هیچکداممان لام تا کام حرف نمیزدیم، چرا که آباژور کریستالی نبود. ما بودیم و تاریکی سهمگینی که یک جا میبلعیدمان. شوالیه، برآشفتهو بیحال روی زمین میافتاد و برای لحظاتی برادر بدن نبود. برای لحظاتی مال خود خودش بود. لحظاتی که "لحظات ملکوتی" میخواندشان.
لطفا صبر کنید...
ربابه
1دوستان پارت های بدی را نخونید روح و روان و زهن خودتون به بازی نگیرید سلامتی زهنی را گوزیده این نویسنده