پارت هجده :

این اولین باری بود که به من می‌گفت عزیزم. من هم برای اولین بار جانم می‌گفتم. دلیل خاصی نداشت. صرفاً می‌خواستم مدیون نمانم. "می‌توانم یک چیزی را به تو بگویم؟" "چه چیزی را؟" چشمانش گشاد شدند و مرا بلعیدند. خیس شدند و مرا غرق کردند. دست شدند و بر گونه‌ام سیلی زدند. پا شدند و بر کمرم لگد کوبیدند. و در آخر دهان شدند؛ اما دشنامی ندادند. "بابا مرد." این را گفت و یک قطره اشک تا چانه‌اش سر خورد. من نگا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!