تب به قلم آیناز تابش
پارت ششم :
شوالیه را دوست داشت. ممکن نبود او را ببیند و لبخند نزند. شوالیه موضع متفاوتی داشت. در لفافه طعنه بارش میکرد و باورش نمیشد خیری از جانب او برسد. دلش نمیخواست گول کسی را بخورد و شمشیرش را زمین بگذارد. میگفت: "برود به همان سوگولیاش لبخند بزند." و م ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...
رزا
0خدا قوت نویسنده ولی منم اصلا متوجه نمی شم چی به چیه تا پارت ۴ را خوندم ولی دیدیم به درد من نمی خوره موفق باشی