پارت سیزده :

تب:
فصل یازدهم
آن روز که فرش می‌خندید؛ عمو سیاوش
پدر بدن به عمو سیاوش می‌گفت: "میمون بی‌نزاکت". عمو اسفندیار از رفتارها و شوخی‌های بی‌پروای او سرخ می‌شد و چشمانش را با وقار می‌بست. انگار او به دنیا آمده بود تا به ما اثبات کند عمو اسفندیار شبح نیست. شوالیه می‌گفت هیچ شبح محترمی در هستی وجود ندارد. احمق‌ها از قصد در و پنجره را باز می‌گذارند و تازه بعضی‌هاشان آنقدر بی‌عقل و س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️