تب به قلم آیناز تابش
پارت سیزده :
تب:
فصل یازدهم
آن روز که فرش میخندید؛ عمو سیاوش
پدر بدن به عمو سیاوش میگفت: "میمون بینزاکت". عمو اسفندیار از رفتارها و شوخیهای بیپروای او سرخ میشد و چشمانش را با وقار میبست. انگار او به دنیا آمده بود تا به ما اثبات کند عمو اسفندیار شبح نیست. شوالیه میگفت هیچ شبح محترمی در هستی وجود ندارد. احمقها از قصد در و پنجره را باز میگذارند و تازه بعضیهاشان آنقدر بیعقل و س
لطفا صبر کنید...
