پارت یازده :

مثلاً می‌چپاندمان در ماشین بزرگ نوشابه‌ای رنگش تا برویم بستنی نوش جان کنیم. به کمتر از چهار پنج اسکوپ هم قانع نمی‌شد. من اعتراض می‌کردم که طعمی جز شکلات دوست ندارم و همان یک اسکوپش کفایت می‌کند. بعد او با تمام صورتش می‌خندید و می‌گفت: "پس پنج اسکوپ موز شکلات برایت می‌گیریم عمو جان." ازدواج او سر چهل سالگی هم شد مثل بستنی خوردن من. فقط زن عمو رعنا را دوست داشت؛ ولی پنج اسکوپه دوستش داشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سادات.۸۲

    0

    🤣🤣♥️ بازار کاسب ندارد؟ همین الان بقیش یادم رفت🤦🏻 ♀️

    دیروز
  • آیناز تابش | نویسنده رمان

    جارو صاحب ندارد😂

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️