تب به قلم آیناز تابش
پارت بیست :
یادم نمیآمد چه اتفاقی افتاده که این سوال را میپرسد. حتی به خاطر نمیآوردم حالم بد بوده باشد. "حال تو چطور است؟" ابرو بالا انداخت و لبخند محوی زد. "میگذرد." انگار در رودخانه افتاده بودم و هر کلمه میانمان، سنگی بود که بر سینهام فرود میآمد. من هم چون نمیتوانستم سنگی از این سنگها بردارم، سنگ بزرگتری بر سینه میانداختم تا بلکه سرم به یکیشان بخورد و راه حلی برای بیرون کشیدن خود از
لطفا صبر کنید...
