تب به قلم آیناز تابش
پارت شانزده :
چند روزی به همین منوال گذشت و جز برای رساندن آب و غذای مختصر، کسی سراغم را نگرفت. یک شکلات هم به دستم رسید. ظاهرا عمه گردآفرید به مادر بدن سر زده و سراغ مرا از آنها گرفته بود. آنها هم گفته بودند خانه نیست و برای کاری بیرون رفته. چند روزی هم سردرگم شدند که باید با شکلات چه کار کنند. عاقبت پدر بدن به این نتیجه رسید که هر قدر هم وقیح و گستاخ باشم، به دور از اخلاق است شکلاتی که عمه برد آفرید برای
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
