پارت صد و چهل و پنجم :
افراد آراس، همه به صف شدند و جلوتر از دلنیا و مقابل ابراهیم خان و افرادش ایستادند. صورت بوران توی هم رفته بود و از درد به خودش میپیچید.
ابراهیم به یکی از افرادش اشاره داد بوران را از آن وسط جمع کنند و بعد خط و نشان کشان گفت: به زودی میفهمی بهای این حرفا چیه! گلولههای اون تفنگ تموم میشن بالاخره...
دلنیا پوزخندی زد.
- این تفنگ همیشه دو تا گلوله آماده داره، شما نگرانش نباش.
اب
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
حتما عزیزم🤍
۶ ماه پیشاسرا
2همون زانالابدرفته دانبال آراس🤔🙏
۶ ماه پیشMary
2استرس دارم کاش زودتر یه خبری از آراس بشه ممنون امنه جون قلمت مانا⚘️
۶ ماه پیشآرزو
3نمیتونم مرگ آراس روباورکنم اصلادرمحیله نمیگنجه
۶ ماه پیشFudushin
2من مطمئنم آراس زنده است و یه روز پر قدرت بر میگرده و منکر این نمیشم روز های سختی در راهه و به این باور دارم هیچ وقت داستان زندگی شخصیت اصلی داستان بد تموم نمیشه مگر اینکه براش دلایل منطقی داشت. خیلی رمان قشنگیه و لذت بردم از رمانت مشتاقانه منتظر ادامه رمان هست 💕😍
۶ ماه پیش..............کژال
2من دلم روشنه آراس زنده اس کی فک میکرد خزال خان یه روز این طوری بشه دلم میخاد خرخره گلاویژو بجوم
۶ ماه پیشم
2چرا هیچ خبری از آراس نشد،شاید هنوز زندست که جنازش برنگشته 😭🙏🏻
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

بهرامی
1لطفاً اگه براتون مقدوره پارت هارو طولانی تر بذارین صبر کردن برای این رمان زیبا خیلی سخته