پارت صد و پنجاه و چهارم :
نگهبان از آن سر حیاط فریاد زد: زانا خان آدمامون اومدن کارتون دارن.
زانا کلاهش را که دورش آغا بانو پیچیده بود درست کرد.
- اومدن، آماده شید بریم.
ژاکاو با ترس گفت: کجا میرین؟! اینا رحم ندارن یه کاری میکنن، ندیدید چیکار کردن با آراس خان؟
زانا بدون آن که برگردد جواب داد: یه بار باید آدم شن. واسه بقیه سکوت کردیم اما این بار قضیه فرق داره! مردی که زورش به یه زن میچربه و با زور گفتن
لطفا صبر کنید...

م
4حقش بود نکبت،تازه دم از جنگ نابرابر می زنه،دلنیا هم تنها بود،تازه ازش گروگان داشتی ولی تو فقط برای جان خودت تقلا می کنی 😠🙏🏻