پارت صد و پنجاه و پنجم :
تمام پوستش داشت خراشیده میشد و از سرعت زیادِ اسبها، لباسهایش با کشیده شدن روی زمین، پاره شده بود.
خیسی خون و سوزش زخم را توی همه بدنش احساس میکرد. دستهایش را له سختی تکیه گاه کرده بود تا مانعِ برخورد صورتش با زمین شود و با این حال، چانهاش زخمی شده بود.
به روستا که رسیدند، نمیدانست برای درد فجیعِ زخمهایش ناراحت باشد یا غرور شکسته شده و تحقیر شدنش.
زانا با تحکم فریاد Ú
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
خدیجه سادات هستم
0بسیار زیبا و آموزنده
۵ ماه پیشآناهید
1دمت گررررم جیگرم حال اومدبوران بایدتکه تکه کرد
۵ ماه پیشمهسا
1زانا نباید بوران و ابراهیم رو زنده بذاره وگرنه دوباره میرن سراغشون و اینبار اونا دلنیا رو میکشن
۵ ماه پیشاسرا
0چه احساسی داره ذلیل شی بایداینومیگفت 🙏
۶ ماه پیشمینو
0شما همونی هستی که تو رمان سمانه جون بودی جایی میان اغوشت ؟؟
۶ ماه پیشاسرا
0سلام نه خانمی
۶ ماه پیشمینو
0ناز شصتت زانا خان کیف کردم عالی بود منتظر پارت بعدی هستیممم
۶ ماه پیشسارا
0ای جان خوب دلمون خنک شد
۶ ماه پیشحدیث
0ماشالله به غیرت این مرد غیرت مردان ایران ادم احساس غرور میکنه بخاطر مردان سرزمینش افرین به زانا وع که دلم خنک شد از بوران اخ بزار آراس بیاد ببین اون چه میکنه
۶ ماه پیشرقیه
0سرتاسر وجودم خونک شد وسلاممممم
۶ ماه پیشم
3البته که فرق هست بین آراس و همراهانش با بوران،بوران با اون کاراش لیاقتشه اینجوری بمیره 😠🙏🏻
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Zahra kh
0آخیششش دلم خنک شد بدتر از اینا حقش بود زانا خان دمت گرم