پارت صد و چهل و هفتم :
***
ژاکاو ماجرا را که شنید، سریع خودش را به عمارت رساند. صحبت از شجاعت همسرِ خان بود و دخترِ کارزان و خانی که هنوز هیچکس خبری از او نداشت اما همه مطمئن بودند که خان کشته شده و احتمالا زانا خان هم زنده نبود.
موهای دلنیا را بافته بود و بعد از خواباندنِ هیوا، سرش را روی پاهایش گذاشت و تاربه تار موهای بلندش را نوازش میکرد. روی بافتی که به موهای بلندش زده بود دست کشید و آرام، با
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Fatima
0عالیه رمانت یه ویدویی داشتی که تو قسمت معرفی گذاشته بودین یه دختر کرد بود که با اسب از بین جمعیت مردها عبور می کرد ادن رو هم تو کانالت بزار خیلی حال و هوای این پارت رو میده😇😊😊
۶ ماه پیشزهرا
2ایول داری دلنیا،عشقشون خیلی قشنگه،کاش زودتر رانا و آراس بیان ای خدا🥺🥺 من دوتا رمان شمارو خریدم هم سیاهی لشکر هم شروانو ،لطفا تند تند پارت بزار و حجم بیشتر ماام دلخوشیم به همین دیگه عزیزم
۶ ماه پیشآناهید
1به به کیف کردم شیرمادرت حلالت دلنیا
۶ ماه پیشماهرخ
1پارت عالی بود بود دم دلتنیا و داداشاش گرم
۶ ماه پیشدلوین
3چه پارت قشنگی😭❤️ نویسنده جان دستت درد نکنه 🤍 اگه میشه پارت های بیشتری بزارید من هر ی ساعت میام چک میکنم به امید اینکه پارت جدید گذاشته باشید انقدر که این رمان قشنگه🥹✨🤍
۶ ماه پیشم
2دلنیا خیلی عالیه،درک و سوادش انگار فقط تو موارد خاصی نبوده،حالا اونا که خودشونو فروختن به ابراهیم و بوران حق دارن از خجالت برن بمیرن 😠🙏🏻
۶ ماه پیشاسرا
3خوب کاری میکنه ازیه دخترنوجون که بایدازصدتامردمردترباشه ممنون عالی بود💋🙏
۶ ماه پیششرمین
5کارزان به تربیت خودش اعتماد داشت کیف کردم ایول😍
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Zahra kh
0به به دارم کیف میکنما چه شیرزنی هست این دلنیا معرکه ای دختررر