پارت صد و چهل و نهم :

هر کس سمتِ خانه‌اش رفت و کارزان و فواد هم راه افتادند اما دلنیا دلش پیش پدرش مانده بود. دلتنگی، به قلبش چنگ می‌زد و حالا مانند تمامِ روزهای قبل ازدواجش، دلش می‌خواست، کارزان در آغوشش بگیرد، موهایش را نوازش کند و ببافد.
لحظه آخر از رفتن به عمارت پشیمان شد و اسب را برگرداند.
- شما برید، من خودم میام!
و با سرعت به سمت خانه‌شان تاخت. می‌دانست که فواد و پدرش به خانه می‌رفتند و او با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دلنیا در رمان شروانو (شَروانو) دلنیا
تصویر شخصیت آراس در رمان شروانو (شَروانو) آراس
آخرین نظرات ارسال شده
  • Leila

    0

    ولی کاش تنها نمیومد مثل وقتی که کارگرا اعتصاب کردن آدمای آراسم با خودش میبرد تک و تنها رفت تو لونه گرگا خب معلومه که هیچ شانسی نداشت حتی اگه اسلحشم تحویل نمیداد بازم نمیتونست خان و خانزادشونو به رگبار ببنده و بلایی سر خودش نیاد

    ۵ ماه پیش
  • Leila

    0

    بمیرم برا دلت دلنیای شجاعم🥲

    ۵ ماه پیش
  • حدیث

    4

    شما مادر نشدید که این حرفا میزنید چه بچه اش چه بچه ای که بزرگ کرده به هرحال مادراون بچس و مادر نمیخوتد جز خودش بچش تو اغوش کسی باشه مخصوصا کسی مثل بوران که از آراس متنفره و بنظرتون از بریتان خوشش می اومد کار درست دلنیا کرد هرمادر بودی مثل دلنیا این کارا میکرد همه *** فدای کودکش

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    1

    دقیقا معلومه با شخصیتی که دلنیا داره معلوم بود برای پس گرفتن بریتان هرکاری میکرد..

    ۶ ماه پیش
  • م

    2

    کاش یکم صبر می کرد وتنها و یهویی نمی رفت،تو چند روز که بریتان نمی مرد،این مردمشون چرا خفه شدن،چرا هیچ غلطی نمی کنن،الان باید بوران کثافت رو زیر دست و پا له کنن 😡🙏🏻

    ۶ ماه پیش
  • ماهرخ

    1

    کاش دلنیا چند روزی دندون روی جیکر میذاشت و نقطه ضعف دستشون نمیداد بلاخره نوه شون بود بلایی سر بچه نمی اوردن . عالی پارت غمگینی بود

    ۶ ماه پیش
  • اسرا

    1

    عجب آتیش گرفتم ازنامردی نامردان😡🙏

    ۶ ماه پیش
  • aryel

    2

    بوران چرا نمیمیری واقعا

    ۶ ماه پیش
  • نیان

    4

    من فقط منتظرم که آراس برگرده و بفهمه چه شودد

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    2

    خدا لعنت کنه این بوران رو .. فقط به امید برگشت آراس و انتقام از بوران ادامه میدم .. کاش یکی یه تفنگ به دلنیا میداد این بوران رو محو میکرد از صحنه روزگار ...

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️