پارت صد و چهل و سوم :
دلنیا از گوشه چشم نگاهی به آراس انداخت و بعد روی زانا سوق داد.
- شما هم باهاشون میرید؟
پک دیگری به پیپِ توی دستش زد و دودِ خوش بویش را رها کرد.
- توی منِ پیرمرد چی میبینی که فکر کردی میتونم با اسب برم تو دل کوه و دو روز تو راه باشم؟
راست میگفت؛ دیگر سنی از او گذشته بود و آن زانا خانی نبود که با اسب میتاخت و توی روستا در رفت و آمد بود.
لبخند شیرینی زد و گفت: کجا رفت اون ز
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
🥲
۷ ماه پیشم
1یکم ترسناک شد،نکنه بخوان بلایی سر دلنیا یا هیوا بیارن؟دلن برای آروا هم سوخت،کاش می تونست برگرده عمارت 🙏🏻
۷ ماه پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
ایشالا امشب میبینیم چی میشه.
۷ ماه پیشحدیث
4چرا احساس میکنم دلنیا آروا را میاره عمارت 🤔🤔🤔
۷ ماه پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
ببینیم دیگه
۷ ماه پیشابان
1از این موضوع که همه میدونیم یه بلایی قراره سر خانواده تازه شکل گرفتشون بیاد و کاملا قابل پیش بینیه بدم میادددد😭
۷ ماه پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
🥲💔
۷ ماه پیشاسرا
1امیدوارم دل نسوزن برای گلاویژچوبش،بخوره🙏
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
1کاش اگه اتفاق بدی میخواد پیش بیاد برای اراس نباشه ..دلنیا خیلی گناه دارهههه