شدو به قلم ملیکا کمانی
پارت صد و چهارم :
اسفند 1401
خیره به پرهام میماند. جسمش اینجاست اما ذهنش در آن خیابان آشنا میچرخد.
- سردشت شهر قشنگی بود. محلهی ما هم قشنگ بود، خونهمونم قشنگ بود، حیاطمونم قشنگ بود، داداشم قشنگ بودن، خواهرمم قشنگ بود... و اینا آخرین چیزای قشنگی بود که من دیدم!
نمیتواند به ذهن او نفوذ کند و این میآزاردش. حمید از لحظهی اول به خوبی نشان داده است که در جایگاه یک بیمار نیست و سرآخر پرهام هم مقا
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
فخری
0مرسی از پارت قشنگت واقعا اینا دردن توی جامعه سپاس عزیزم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۵ ماه پیشالی
0وااای خداااا این چی بود من خوندم 😨 تمام واقعیت جامعه رو بازگو کردی چه ذهنی داری عالی بود چطوری انقدر اطلاعات رو در قالب رمان نوشتی
۷ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
عزیز مهررربونم... مرسی که خوندی جاندلم 😍💋
۷ ماه پیشعاطی
0داشتم با خواندن این پارت به این فکر میکردم که یک زنجیره ی قربانی ها پشت سر هم وجود دارد پدر خودش قربانی بوده و بعد خانوادش..دختر خانواده. پسر بزرگ خانواده. مادر. حمید.و بقیه ی قربانیان حمید... حمید هم زمینه ارثی روانی داشته مثل پدرش.. خیلی پارت دردناکی بود ممنون از ملیکا بانو💙
۸ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
قربونت برم مهربانو... قطعا همینه، آسیب همیشه یه چرخه داره🌱🥲 مرسی که خوندی جانم💋
۸ ماه پیشدنیز
0اوه با آرش تو سربازی اشنا میشهه
۱۰ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
بله بله😁
۱۰ ماه پیش...
1من موقع خوندن این پارت حس کردم نمیتونم نفس بکشم🥲چه بلایی سرش آوردن و چه بازتابی داشته ، چقدر دردناکه خسته نباشی ملیکا جانم❤️
۱ سال پیشکراشم کیارزم
1آهنگش چقدر با این پارت سازگاری داشت حمید تو بچگی خیلی درد کشیده خیلی سرخورده و تحقیر شده همیشه میخواسته یه جوری اون تحقیر رو جبران کنه که دلش خنک بشه این کارا هم بهش حس قدرت میداده اون جاییکه از مهاباد و سر دشت گفتی خیلی کیف کردم دلم باز شد چون خودم کوردم 😍مرسی بابت پارت قشنگت ملیکا جان💙
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
دورت بگردم دختر اصیل و قشنگم امیدوارم خوب توصیف کرده باشم شهرتونو عروسک❤️😍 اره واااقعا این اهنگ خیلللی دراکولاست🫠
۱ سال پیشنجوا
1بژی کردستان منم کوردم قربدونت
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
عزیزدلمم❤️😍
۱ سال پیشماهرخ
1خداقوت عالی بود رمانی پر از اموزه های روانشناسی در عین حال عاشقانه و رمانتیک و هیجان انگیز
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
ایجونم مرسی مهربونم خداروشکر لایق نگاهت بود🥹❤️
۱ سال پیشمیم
2خیلی وحشتناک بود،فقط خوندم تمام بشه🙏
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
عزیزممم شرمندهی روحیهی لطیفتم نویسنده مریضههه😂❤️
۱ سال پیشنجوا
5سلام قربونت برم بانو بااین قلمت واقعا دلم برای دراکولا سوخت چون از اول که بد نبوده ساختار خانواده از اول خوب نبوده وباعث شده که بچه هم در مسیر نا صحیح رشد کنه وریشه اش درکثافت لجن قوی بشه پس نتیجه می گیریم که پدر مادر در وهله ی اول مقصر رند
۱ سال پیشzahra
2نجوا جان حرف حقو زدی و دلمو اروم کردی صد در هزار ک اولین و اخرین پدر و مادرن ک مقصر ان چون خدا ی امانت دستشون داده ولی چه فایده ک خوب از امانت خدا امانت داری نکردن
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
سلام نجواجانم چطوری؟❤️😍 دقیقا همینه من همیشه گفتم ما شاگرد بد نداریم معلم بد داریم!💋
۱ سال پیشثریا
2ممکنه هم کسی باشه که اون اتفاقا رو تجربه کنه و دقیقا خلاف این کارا رو انجام بده یعنی بیاد به همه کمک کنه خوبی کنه و نزاره کسی به کسی ظلم کنه؟؟؟
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
اره عزیزم کلا درمورد روان هیچچیز قطعی وجود نداره و خب اینم فراموش نکنیم مه دراکولا ژن این بیماری رو از پدرش داشته حالا در اینده میگم❤️
۱ سال پیشآوا
3هری پاتر یه دیالوگ داشت که میگفت: همه ی ما در درونمان روشنی و تاریکی داریم آنچه مهم است، این است که کدام را انتخاب می کنیم.
۱ سال پیشثریا
2بله و چه حیف که بیشتر به سمت تاریکی و انتقام میرن👀
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
دقیقا❤️
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
دقیییقا
۱ سال پیشzahra
2بمیرم برا پرهام ک چقدر درد کشیده از بچگی...بقران درکش میکنم منم درد کشیدم اما ی جور دیگش این ادمای دور ورت هرجور ک دلشون میخوات انجام میدن. اما اون شخص حق دفاع از خودشو نداره داره اما از ترسی ک تو وجودشه ساکت میمونه و اخرش ی هیولا میشه میگن چرا اینجوری شدی تو ک اینجوری نبودی چون خودشون خواستن ن ما
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
عزیزدلممم❤️🫠
۱ سال پیشثریا
2چند ساعته پرهام اینجاست🤔 من وقتی بهش فکر میکنم پا درد میگیرم کلا ایستاده بود🤕😅
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
نه بابا نشستن رو صندلی😂😂 تو اتاق یه سرگرد جذابن یعنی کی میتونه بااااشه😁😍
۱ سال پیشثریا
1وایی اتاق کیارزمه؟؟ 😍🤧
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
ایحایح نمیگم کهههه🫣😁❤️
۱ سال پیشسارا
2ازت هیولا میسازن بعد میگن چقد ترسناکی:)💔
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
چه قشنگ گفتی🫠❤️
۱ سال پیشثریا
2چه خوب بود 🥲
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
خوب تویی جانم😍🥹
۱ سال پیشثریا
3چه وحشتناک بود 😮😭 اصلا دهنم باز موند🥺
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
ایجووونم ببخشید🫣😁❤️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الناز
0نتیجه میگیریم که آق حمید ژن خوک داره