پارت صد و هشتم :

پاساژ قائم آن شب چیزی شبیه به یک کندوی زنده بود؛ پر از حرکت، پر از صدا، پر از گرما. از یک سو موج آدم‌هایی بود که هرکدام با عجله‌ای مخصوص خود در راهروهای باریک هجوم می‌بردند و از سوی دیگر بوی باروتِ مانده در هوا و دود ترقه‌هایی که از خیابان مثل حیوانی سمج، به درون ساختمان میخزیدند و هوا را تلخ و سنگین میکردند. صدای خنده‌ی نوجوان‌ها، جیغ‌های مقطع بچه‌ها، فریاد مادرهایی که میان جمعیت د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    3

    خوش اومدی عزیزم 🤗❣️

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    مرسی خانم خوشگله💋❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • ??

    4

    خوش برگشتی، انشاءالله دورباشی ازدردوغم

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    الهی فداتشم خببب 💋💋

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    3

    یادم رفته جریان چی بود باید برم از اول بخونم. قلم زیبائی زیبائی دارین خسته نباشی عزیزم قلمت مانا 🙏🏻❤🌹

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    مرسی مهربانوو❤️💋

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    4

    سلام ملیکا جون خوش برگشتی عزیزم دلمون تنگ شده بود برای شدو ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🌹❤🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    الهی فداتشم خببب حلال کن دختر🩷💋

    ۱۰ ماه پیش
  • م

    1

    داشتم فکر می کردم این پرونده مال کیارزم بود پس علیمی چی میگه این وسط،این حرفای آخرش با کیارزم بود احتمالا و اون سفارش رو امین،آرش الان داده 🤔🙏🏻

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    علیمی همونه که ساحل رفت پیشش👀😁

    ۱۰ ماه پیش
  • پری مامان دخی

    0

    مدسی ملیکا جان که برگشتی . خوش برگشتی خیلییییی خوشحالم که ادامه داستان را داری میزاری من عاشق این رمان هستم و خیلی دوست دارم بدونم ارش چجوری دستگیر میشه و آینده تپش چی میشه . و آرش چجوری مجازات میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    ای‌جونم مرسی که میخونی خوشگلم💋🩷❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • Sarina

    0

    داستان هی داره جالب تر و مرموز تر میشه 🤔 راستی خیلی خوشحالم که برگشتی ملیکای زیبا 😘💗

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    دورت بگردم عروسک💋❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • نجوا

    1

    سلام ملیکای عزیزم واقعا خیلی غافلگیر شدم از اینکه دوباره بر گشتی عزیزم خوش اومدی هرچند ازتدلگیرم که ما را قابل ندونستی و خبر ندادی به ما هم خیلی سخت گذشت چون برات خیلی دل نگران بودیم وهر روز چک می کردیم ولی خبری ازت نبودعزیزم ما خیلی دوستت داریم لطفا تکرا ر نکن گلم خوش اومدی

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    الهی فداتشم خببب حلال کن دختر🩷💋 چشششم نه دیگه مشکلو از زندگیم انداختم بیرون😂❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • آزیتا

    0

    بازهم مثل پارتها قبلی عالی عالی خیلی خوشحالم دوباره برگشتی بمونی برامون مارو از نوشتن رمانهای زیبا بی نسیب نکن گلم 😘😘😘

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    قربون چشمات خب خانم😍

    ۱۰ ماه پیش
  • ثریا

    2

    تپش به اون قرار که نرفته؟ نه

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️