لیست کلیه پارتهای رمان سنسار (سَنسار) : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 181
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 121
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. امیدوار بودم دیگر از این کار ها نکند و بعید هم می دانستم تکرارش کند. از او جدا شدم و با هم از خانه خارج شدیم تا به دیدن مهتاب برویم. به او در مورد جانان گفته بودم و او هم مخالفتی نداشت که در جمعمان باشد و بابت شخصیتی که قبلا داشتم و هیچ وقت با کسی صمیمی نمی شدم، کنجک...
بروزرسانی در : ۲۰۳۵ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 122
پشت یک میز نشستیم و چند دقیقه اول در سکوت به هم زل زدیم. گارسون که آمد سفارشات را بگیرد، نگاهی به من و جانان و بعد نگاهی به مهتاب انداخت و خواست چیزی بگوید که منصرف شد و رفت. برای اینکه سر بحث را باز کنم گفتم: خبر داری ملینا و کیوان رو گرفتن؟ صندلی را کمی جلو کشید و همزمان جواب داد: آره. گویا اعت...
بروزرسانی در : ۲۰۳۴ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 123
آهی کشیدم و شانه ای بالا انداختم. حس کردم سکوت کر کننده است... اصلا دوست نداشتم در سکوت بنشینم. احساس می کردم که هر آن صدا های داخل ذهنم دیوانه ام می کنند. خنده پدرام بود و حرف هایش که روی دور تکرار افتاده بود و هزار باره پخش می شد. سرم پر از تصویر بود... تصویر هایی گاها مبهم و خاطره هایی آزار د...
بروزرسانی در : ۲۰۳۳ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 124
مشکلم این بود که نمی توانستم به شهاب اعتماد کنم. می دانستم هر کاری که انجام داده به نفعم بوده است اما حیف که نمی شد. احساس می کردم آن روز چیزی می دانست که نگذاشت به سمت آن اتاقک بروم و من... آخ که من چقدر این روز ها از بی دست و پا بودن خودم عصبانی بودم. دست لرزانم را بالا بردم و بر روی دستش قرار ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۲ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 125
نیشخندی زدم و کمی به پنجره نزدیک شدم و سرم را به آن چسباندم و مشغول تماشای خیابان شدم. یادش بخیر... یک روزی هم پدرام نصف شب می آمد و دزدکی من را می آورد و در خیابان می گرداند. میان راه هم برایم آهنگ می خواند... چقدر خاطراتم شبیه حباب شده اند، می ترسم دست بزنم و همین سهم کمی که از آن ها دارم هم نم...
بروزرسانی در : ۲۰۳۱ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 126
- گریه نداریما! لبخندی زدم و باشه ای گفتم... مگر اشکی هم مانده بود؟ *** نگاهی به جعبه شکلات انداختم و لب پایینم را گزیدم. از شکلات خوشش می آمد؟ چشم هایم را ریز کرد و محکم تر جعبه را گرفتم. چرا خوشش نیاید؟ مگر داریم بهتر از شکلات؟ با همین فکر ها به قدم هایم سرعت بخشیدم و وارد مطب شدم. از دور منشی ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۰ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 127
یعنی یک روز می توانستم دوباره کسی را مانند پدرام دوست داشته باشم؟ همان گونه با عشق نگاهش کنم و تک به تک حرف هایش را حفظ کنم... گرم شوم از نگاهش و با هر بار شنیدن دوستت دارم عاشق تر شوم؟ آن طور که می گذشت این را غیر ممکن می دانستم. تنها لبخند تلخی زدم و به چشم هایش خیره شدم. نگاهش غم داشت می دیدم...
بروزرسانی در : ۲۰۲۹ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 128
با نهایت قدردانی گفتم: خیلی ممنون بابت همه چیز! برخاست و دستش را به عادت همیشگی داخل جیب شلوارش فرو کرد. - خواهش می کنم... سعی کن به زندگی عادیت برگردی. دیگه چیزی از انوشا نمونده، پریزاد رو جلو ببر. انگار می دانست حرفم چیست و چه می خواهم بگویم. هر چقدر هم شک ها تمام شوند، باز هم او برایم شهاب پیش...
بروزرسانی در : ۲۰۲۸ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 129
با مکث پلکی زدم... چشم هایم دو دو می زدند. با صدایی لرزان زمزمه کردم: اما من باید... یه مرد... اخمی کرد و نفسش را به شدت بیرون داد. دستش را روی شانه ام گذاشت و با فشاری زیادی که به من وارد می کرد، من را کنار برد. وقتی به اندازه کافی از در دور شدیم، دستش را عقب کشید و به در خروجی اشاره کرد. - برید...
بروزرسانی در : ۲۰۲۷ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 130
مرد تک خنده ای کرد و دستی به دور لب هایش کشید. - خیلی خب! منو قایم کردین ازش... منم پیشش نرفتم و خودم رو بهش نشون ندادم. یه روز اتفاقی منو دید. چند بار می خوای بهش بگی که من توهمم؟ شهاب کلافه از مبل دور شد و به آن ها پشت کرد. چنگی به موهایش زد و نفس عمیقی کشید تا نفس نفس زدنش تمام شود. - هر چند ب...
بروزرسانی در : ۲۰۲۶ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 131
از حرف هایش سر در نیاوردم. کجا می رفتم؟ همه چیز من اینجا بود... مادر و پدرم، امیر، مهتاب و قبر پدرام! فکر کردم چیزی می داند که این را می گوید. آدم وقتی به یکی شک می کند، حتی بعد از آن هم گاهی در لیست مظنونینش قرار می گیرد. اعتماد کامل فقط یک بار به دست می آمد و فقط یک بار می شکست. - جانان من اونج...
بروزرسانی در : ۲۰۲۵ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 132
دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. کار های ناتمامم را تمام می کردم و از اینجا می رفتم. فردا باید با پدر و مادر در میان می گذاشتم و بعد از آن هم به دیدن آن یکی خانواده ام می رفتم. شاید دردناک ترین قسمت رفتن اینجا بود... دور شدن از کسانی که خانواده دیگرم بودند. از اینجا می رفتم اما یک تکه قلبم اینجا می ...
بروزرسانی در : ۲۰۲۴ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 133
سری تکان داد. - خوبه، برو خوب خداحافظی کن تا دیدار بعدی. شماره خونه شون رو هم بده من تا زنگ بزنم و دعوتشون کنم به تهران. قدردان نگاهش کردم... چقدر خوب بود که داشتمشان. در این روزها، اگر پشتم نبودند و دلگرمی نمی دادند، من نمی توانستم. پشتم زیر این بار سنگین می شکست. چنین راز و درد بزرگی، تنهایی به...
بروزرسانی در : ۲۰۲۳ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 134
لبخند تلخی زدم و از پنجره به خیابان خیره شدم. زمان داشت تند تند جلو می رفت و امروز را به پایان می رساند. به خانه رسیدم و پیاده شدم. چند دقیقه همان طور همان جا ایستادم و نگاه کردم... از این فاصله هم حس خوبش را منتقل می کرد. سخت ترین جای این رفتن، دل کندن از این خانه و آدم هایش بود. آرام آرام جلو ر...
بروزرسانی در : ۲۰۲۲ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 135
چشم هایم را تند باز کردم و نفس عمیقی کشیدم که عطرش ریه هایم را پر کرد. از پاهایش گرفتم و نگاهم را بالا بردم... صورتش را که دیدم مات ماندم. بی هدف نگاهم را بین اجزای صورتش گرداندم. - خانم با شمام خوبی؟ به خودم آمدم و سرم را پایین انداختم. به نظر می آمد بیست و پنج_بیست و شش سالش باشد و هیچ وجه تشاب...
بروزرسانی در : ۲۰۲۱ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 136
خاطرات هجده سال پیش و آن دوران به حدی شیرین بود که هم لبخند روی لبم می نشاند و هم اشک در چشمم. من و پدرام هم مانند خیلی از عاشق ها به هم نرسیدیم و هر دو مردیم. خدا از مصببش نگذرد... گناه ما بی گناهی بود. به خاطر هیچ تقاص پس دادیم. *** - روانشناسی می خوای بزنی؟ با اطمینان سر تکون دادم. - آره! دوسش...
بروزرسانی در : ۲۰۲۰ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 137
لبخند خبیثی زدم و صندلی را کم کم از او دور کردم. برخاستم و ناگهانی با ادا و اطوار خاصی صدایش زدم: خانم وارسته؟ تند نگاهم کرد که ادامه دادم: به آقای وارسته سلام برسونین. نگاهش آتشی شد و چنان از جایش بلند شد که ناخودآگاه فریادی کشیدم و پا به فرار گذاشتم. کمی که دنبالم کرد نفس کم آورد و نفس نفس زنان...
بروزرسانی در : ۲۰۱۹ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 138
یکی از مانتو ها را انتخاب و تنم کردم و دو نفری از خانه بیرون زدیم. هوای تهران ابدا نمی توانست جای هوای شمال را بگیرد، آن پاکی کجا و این همه دود و دم کجا! سوار تاکسی شدیم و به همان پارک رفتیم. از فروشگاه کنار پارک چیپس و پفک و... خریدیم و دست پر با کلی نایلون بیرون آمدیم. در پارک کنار خیابان نشستی...
بروزرسانی در : ۲۰۱۸ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 139
چشم هایم دو دو می زدند و گیج شده بودم. نمی دانستم باورش کنم یا این هم توهمی بیش نیست... جلو آمد و دستش را مقابل صورتم تکان داد. - عزیزم؟ به خودم آمدم و پلکی زدم و همین پلک زدن باعث شد اشکی از گوشه چشمم روی گونه ام بچکد. آب دهانم را با مکث قورت دادم و جواب دادم: ها؟ با نگرانی که در چشم هایش بی داد...
بروزرسانی در : ۲۰۱۷ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 140
لبخند کمرنگی روی لب نشاند و گیج از سرویس بهداشتی خارج شد. با رفتنش دست هایم را محکم به کاشی ها گرفتم تا نیافتم. تمام توان و انرژی ام تحلیل رفته بود... برای اینکه کسی را نگران نکنم، دوباره مشتی آب به صورتم پاشیدم و از سرویس بهداشتی خارج شدم. به هیچ وجه آن انرژی موقع آمدن را نداشتم. چطور می توانست ...
بروزرسانی در : ۲۰۱۶ روز پیش
