سنسار (سَنسار) به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و بیست و دوم :
پشت یک میز نشستیم و چند دقیقه اول در سکوت به هم زل زدیم. گارسون که آمد سفارشات را بگیرد، نگاهی به من و جانان و بعد نگاهی به مهتاب انداخت و خواست چیزی بگوید که منصرف شد و رفت.
برای اینکه سر بحث را باز کنم گفتم: خبر داری ملینا و کیوان رو گرفتن؟
صندلی را کمی جلو کشید و همزمان جواب داد: آره. گویا اعترافم کردن.
- راهی جز این نداشتن.
جانان کیفش را گوشه میز گذاشت و گفت: باز جای شکرش باقیه
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
...
8خیلی کنجکاو بقیه شم خیلییییییییییی
۶ سال پیش*^*^*
8نویسنده گفت فرق میکنه با رمان های دیگه کلا خیلی قابل پیش بینی نیست و این عم رمان رو قشنگ میکنه😘😘😘😘😍😋🤔🤔🤔🤔🤔
۶ سال پیشبشماچه??
15اقا من به این مهتاب مشکوکم خیلی یجوریه😐
۶ سال پیشAramesh
20WOooooow همین! سکوت مهتاب و چی تفسیر کنم؟؟؟ 😐 اگه واقعا پدرام زنده باشه چی میشه؟؟ انوشا جای بچش حساب میشه😶
۶ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رومینا
0ظاهر آنوشا جای بچش حساب میشه ولی درواقع روحشون همسنه