تعداد کل پارت های منتشر شده : 181
سر بلند کرد و نگاهش را بین مرصاد و عمویش چرخاند. بغض صدایش دیوانهکننده بود... دستی روی بینیاش کشید و گردنبند را محکمتر میان مشتش فشرد. - اَنوشا بود؟ منصور سر پایین انداخت و مرصاد دست به چشمهای اشکیاش کشید. با چانهای لرزان لبخند تلخ و دردناکی زد، جوابش را گرفته بود. اشک ریخت... پشت هم ریخت ...
در حال بررسی وضعیت حساب...
با ورود به حساب میتونی عضو رمانها بشی، لایک و نظر بذاری، با نویسنده گپ بزنی و سکه رایگان هدیه بگیری! ورود به حسابت کمتر از 30 ثانیه زمان میبره