خلاصه رمان عاشقانه سنسار (سَنسار)
شده گاهی دلتنگ خواب هایت شوی؟ دلتنگ لحظه هایی که انگار وجود داشته اما هیچ وقت نبوده اند؟ وجود غریبهای آشنا در لا به لای ذهنی آشفته و خاطرات
غریبه ای که وجودش پر از رمز و راز است. راز هایی از گذشته... راز هایی که بهای دانستنشان سنگین است.
پریزاد، دختری که هر شب کابوس هایی نا آشنا می بیند، تصاویری غریبه از پسری که انگار نقش پررنگی در زندگی اش داشته است و اما او به یاد نمی آورد. یک بو، یک صحنه، یک خواب... او را به شدت آشفته و دلتنگ می کند تا جایی که این بار این صحنه ها با اتفاقاتی همراه می شوند... اتفاقاتی که او را به سمت دانستن دلایلشان می کشانند.
مقدمه:
تولد آغاز نیست...
مرگ پایان نیست...
وجود داشتن بدون محدودیت است...
کسی چه می داند که ما کیستیم؟
جسممان تازه است روحمان چه؟
شاید روحی که در تنت است از آن تو نباشد...ما باید بهای این تناسخ را بپردازیم.
احساساتی که تجربه کرده بودیم را از سر تجربه می کنیم.
ما روی دور زندگی افتاده ایم و یک زندگی را صد باره زندگی می کنیم.
این من هزارساله است... میلیون ساله است...
سن من، سن جسمم است، روحم کهن سال است.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 181
سر بلند کرد و نگاهش را بین مرصاد و عمویش چرخاند. بغض صدایش دیوانهکننده بود... دستی روی بینیاش کشید و گردنبند را محکمتر میان مشتش فشرد. - اَنوشا بود؟ منصور سر پایین انداخت و مرصاد دست به چشمهای اشکیاش کشید. با چانهای لرزان لبخند تلخ و دردناکی زد، جوابش را گرفته بود. اشک ریخت... پشت هم ریخت ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۸ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 180
پلکی زد و اشک دیگری چکید. مقابل پدرام ایستاده بود، اشک می ریخت و او هیچ نمیگفت... کو آن همه عشقی که ادعایش را داشت؟ مگر نگفته بود که حق ندارد اشک بریزد؟ مگر نگفته بود تو اشک میریزی و جان است که از تن من میرود؟ لبخند تلخی ضمیمه اشکهایش کرد. صدای داد و فریاد شهاب را میشنید، بقیه از حال بد پدرا...
بروزرسانی در : ۱۸۲۹ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 179
شهاب فکر کرد که دلش میخواهد از زبان پریزاد تمامش را بشنود، پس از روی مبل بلند شد و گوشیاش را برداشت. آن را مقابل صورتش تکان داد تا پدرام ببیند و به سمت در خروجی رفت و همزمان شماره پریزاد را گرفت. پریزاد در جریان این اتفاقات بود و میدانست که شهاب اینجاست تا قضیه تناسخ رو شود. دلش آشوب بود و می...
بروزرسانی در : ۱۸۳۰ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 178
به مرصاد پشت کرد و خندهاش را همان طور مسخره روی لبهایش نگهداشت تا احتمالات خودش را هم مسخره کند اما ته ته دلش، بد حالی بود و میسوخت. حس بدی در تمام سینهاش میپیچید و تا گلویش بالا میآمد و راه نفس را کمی سد میکرد. کف دستهایش خیلی زود عرق کردند و از استرس نمناک شدند. صدای مرصاد در گوشش پی...
بروزرسانی در : ۱۸۳۱ روز پیش
پارتگذاری رمان به اتمام رسیده و برای چاپ ارسال شده. به همین علت دیگر امکان مطالعه رمان را ندارید.
توجه کنید :
سلام به همه خوانندگان عزیز
رمان سنسار برای چاپ ارسال شده است و امکان مطالعه آن دیگر امکان پذیر نیست.
با تشکر
ط
در پارت 10خوب
۲ سال پیش؟
در پارت 50منم اخلاقم تو مدرسه و رفتارم حتی درس خوندنم مث پریزاده😐
۵ سال پیشFatemeh
8عالی بود
۵ سال پیشH
25تنها سوالی که ذهن من مشغول کرده اینه که انوشا سی و .... ساله چطور عاشق پدرام بیست دو ساله شده🤔
۵ سال پیشدختر الماس
18انوشا 20 سالش بود که عاشق پدرام شده یعنی سال هزار و سیصد و هفتاد و...( 18 سال بعد انوشا میشه 38 ساله یعنی 18 سالگی پریزاد انوشا میشه 38) امیدوارم فهمیده باشی 😂😐💔✌️
۵ سال پیشمعصومه
14ب چ نکته ی خیلی ریزی اشاره کردی رمانتو بخون چیکار به سن شخصیت رمان داری 😂
۵ سال پیشانیدا
11😐🔪انموقع که انوشا عاشق پدرام بوده ۲۰ سالش بوده الان بعد ۱۸ سال ۳۸ سالشه اوکی؟
۵ سال پیشدخی اریایی
در پارت 1813عالی بود 🤤ولی حیف که تموم شد 😪خسته نباشی خانم ابدار عزیز خیلی خوب بود 💙
۵ سال پیشآرو
در پارت 1813واقعا خسته نباشید خانم ابدار بابت تموم وقت و انرژیتون🤩راستش پایانش غیر منتظره بود اما خب خوب تموم شد اما به نظرم زود بود برای پذیرفتن پریزاد برای پدرام نمیدونم شاید واسه من اینطوریه خلاصه که دستت طلا
۵ سال پیش....
در پارت 1817منتظر عروسیشون بودم تمومممم؟
۵ سال پیشHesel
در پارت 1816مثل همیشه این رمانت هم عالی بود آمنه😍 تو هر ژانری تو عالی می نویسی🥰 فقط کاش بیشتر ادامه داشت🥺
۵ سال پیشنرگس
در پارت 1819خیلی ممنونم آمنه جان رمانت با همه رمان هادفرق داشت و متفاوت و خاص بود و من با خوندن یه پارت خیلی مشتاق شدم که بقیه رو بخونم حیف که تموم شد خسته نباشی❤❤
۵ سال پیشفادیا
در پارت 1817خسته نباشید خانم آبیار هرچند غیر منتظره بود اما عالی تموم شد امیدوارم فصل دوم هم داشته باشه وگر نه منتظر رمانهای دیگه با قلم زیباتون هستم موفق باشید
۵ سال پیشsky
در پارت 1815رمان بسیار زیبایی بود👌 خستہ نباشید میگم ب نویسندہ عزیز❤
۵ سال پیشFatemeh
در پارت 18110رمان فوق العااااده قشنگ بودش و بسی لذت بردم، ناراحتم ک تموم شدش ولی به هرحال هر آغازی یه پایانی داره... دلم واستون تنگ میشه! نویسنده جون قلمت عالیه امیدوارم بازم از این رمانای جذاااب بنویسی،مرسی :))💕
۵ سال پیششیرین
در پارت 1819خسته نباشید خانم آبدار رمان متفاوت و خاصی بود خیلی زیبا و با احساس نوشته شده بود واقعا تحت تاثیرش بودم ممنون از زحماتتون
۵ سال پیشدهه هشتادی
در پارت 18110ایکاش بعد اون همه درد و رنج یه کمی هم اینجا شادی میزاشتید واسشون درسته که واسه پدرام سخت بود ولی میشد یکم زمان رمان و ببرید جلو البته شما صاحب اختیار هستید و رمان بر حسب قلم شماست نویسنده جان
۵ سال پیش
زندگی
در پارت 20خیلی کوتاهه