دوست داشتی؟
رمان سنسار (سَنسار) اثر آمنه آبدار (الهه)

رمان سنسار (سَنسار)

  • زبان فارسی
  • 559.5K 👁
  • 4.1K ❤️
  • 2.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه سنسار (سَنسار)

شده گاهی دلتنگ خواب هایت شوی؟ دلتنگ لحظه هایی که انگار وجود داشته اما هیچ وقت نبوده اند؟ وجود غریبه‌ای آشنا در لا به لای ذهنی آشفته و خاطرات غریبه ای که وجودش پر از رمز و راز است. راز هایی از گذشته... راز هایی که بهای دانستنشان سنگین است. پریزاد، دختری که هر شب کابوس هایی نا آشنا می بیند، تصاویری غریبه از پسری که انگار نقش پررنگی در زندگی اش داشته است و اما او به یاد نمی آورد. یک بو، یک صحنه، یک خواب... او را به شدت آشفته و دلتنگ می کند تا جایی که این بار این صحنه ها با اتفاقاتی همراه می شوند... اتفاقاتی که او را به سمت دانستن دلایلشان می کشانند.

مقدمه:
تولد آغاز نیست... مرگ پایان نیست... وجود داشتن بدون محدودیت است... کسی چه می داند که ما کیستیم؟ جسممان تازه است روحمان چه؟ شاید روحی که در تنت است از آن تو نباشد...ما باید بهای این تناسخ را بپردازیم. احساساتی که تجربه کرده بودیم را از سر تجربه می کنیم. ما روی دور زندگی افتاده ایم و یک زندگی را صد باره زندگی می کنیم. این من هزارساله است... میلیون ساله است... سن من، سن جسمم است، روحم کهن سال است.

پارت اول

به نام خداوندی که از روح خود در ما دمید!
فریادی کشیدم و پی در پی مشت هایم را بر پشتش کوبیدم ولی به گمانم جنسش از سنگ بود که دردش نمی آمد. خسته از آن ها همه تقلا نالیدم: ولم کن عوضی، چیکارم داری؟ مگه چیکارتون کردم؟
بی توجه به حال و ناله های من، تک خنده ای کرد و محکم تر پاهایم را میان دستانش گرفت.
- خودت خوب می دونی خانوم کوچولو!
حالم خنده داشت یا ناله هایم؟ نمی دانستم چه شده، نصف شب در خانه را بزنند و وقتی باز کنی، به زور و تهدید سوار ماشینت کنند.
ترس بر تمام وجودم چیره شده بود و بدنم نه از سرما و بلکه از ترس می لرزید. نفس هایم لرزان از سینه بیرون می آمدند و لحظه ای بعد به سختی نفس می گرفتم.
عقلم به جایی قد نمی کشید و نمی دانستم به کدامین گناه نکرده اینجا هستم، در دل تاریکی شب، در جنگلی عجیب خوفناک!
صدای جغد و بادی که آهسته می وزید و بر روی شاخ و برگ های درختان دست می کشید، شاید در هر موقعیتی غیر از الان، مرا به وجد می آورد و اما اکنون، حواس پنجگانه ام از کار افتاده اند و حس ششمی در من بی داد می کند به نام ترس!
قلبم در دهانم می کوبید... زیر لب مدام نام خدا را زمزمه می کردم، خودم را به دست او سپردم اما نگرانی چیزی نبود که بشود از یادش برد.
با خود می گفتم خدای تو خدای یوسف است، خدایی که یوسف را از قعر چاه به تخت پادشاهی رساند، خدایی که موسی را نزد دشمنش نگاه داشت... نگران نباش، او نگه دارت است، او حافظت است.
آرام گریه کردم؛ نمی دانستم مقصدم کجاست... حاضر بودم یکی از آن شوخی های مضحک مهتاب باشد، حرصی شوم، بترسم ولی تهش آرام بگیرم و با چند خنده این شب نحس تمام شود.
دنبال مناسبت ها می گشتم و اما مناسبتی وجود نداشت.
حرص، بغض، عصبانیت و ترسم را مشت کردم و محکم تر از قبل بر پشت آن مردک حرص در آور کوبیدم. صدای آخش دلم را خنک کرد ولی هنوز خوشی نکرده محکم بر جای سفتی کوبیده شدم.
درد تا عمق جانم نفوذ کرد و نفسم رفت...
با آن درد زیادی که داشتم، تلاش کردم سر پا شوم ولی نتوانستم.
دستانم را به هر زوری بود تکان دادم، سرم درد می کرد و دردش امانم را بریده بود اما باید از اینجا نجات پیدا می کردم... هنوز خیلی چیز ها بود که باید می گفتم.
دقت که کردم فهمیدم روی زمین نیستم؛ چشم گرداندم و با چیزی که دیدم نفسم رفت...
از ترس، از شوک، باورم نمی شد، چه کرده بودم که جرمم این است؟
زمان برای لحظه ای متوقف شد، نه نفسی می گرفتم و نه نبضی می زد. به خود که آمدم فقط ندای درونم بود که می گفت "عقلتو به کار بنداز، عقلتو به کار بنداز" نگاهی به مرد که دستش را به پشتش گرفته بود انداختم و با وجود دردی که در تنم بود، بلند شدم و هنوز قدم اول را برای خروج از تابوت برنداشته بودم که توجه اش به من جلب شد.
- می خوای کجا بری دختره ه*ر*ز*ه؟!
سیخ سر جایم ایستادم، چانه ام لرزید و قطره اشکی از لای چشمانم بیرون جهید. یا باید فرار کنم، یا مقصدم تابوت است.
به سمتم خیز برداشت که برگشتم تا از جهت مخالف فرار کنم چند قدم رفتم ولی انتظار مسخره ای بود اگر با آن همه درد می توانستم. لباسم را از پشت گرفت و محکم مرا به طرف خود کشید. سرش را نزدیک گوشم آورد و با صدایی که از خشم دورگه شده بود، غرید: فکر کردی می تونی فرار کنی؟ یه نگاه به هیکل خودت بنداز و یه نگاه به هیکل من!
راست می گفت، هیکلش دو برابر من که چه عرض کنم، سه برابرم بود؛ همه در ها را به روی خود بسته می دیدم، انگار راه فراری وجود نداشت. خدارا خیلی التماس کردم که راهی جلوی پای ام بگذارد اما آدم ناچار حتی دست به دامان بنده خدا هم می شود.
- تورو خدا، تورو به جون عزیزت، به هر کی که بهش اعتقاد داری ولم کن... سنت کم نیست، شاید بچه داشته باشی، فکر کن یکی در آینده با بچه خودت این کارو بکنه.
نیشخندی زد.
- من دارم واسه بچه خودم این کارو می کنم، به پول احتیاج دارم تا نجات پیدا کنه!
ناباور نگاهش کردم، تا این حد خودخواهی در مخیله ام نمی گنجید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

سلام به همه خوانندگان عزیز
رمان سنسار برای چاپ ارسال شده است و امکان مطالعه آن دیگر امکان پذیر نیست.
با تشکر

نظرات رمان سنسار (سَنسار)
  • زندگی

    در پارت 20

    خیلی کوتاهه

    ۲ سال پیش
  • ط

    در پارت 10

    خوب

    ۲ سال پیش
  • ؟

    در پارت 50

    منم اخلاقم تو مدرسه و رفتارم حتی درس خوندنم مث پریزاده😐

    ۵ سال پیش
  • Fatemeh

    8

    عالی بود

    ۵ سال پیش
  • H

    25

    تنها سوالی که ذهن من مشغول کرده اینه که انوشا سی و .... ساله چطور عاشق پدرام بیست دو ساله شده🤔

    ۵ سال پیش
  • دختر الماس

    18

    انوشا 20 سالش بود که عاشق پدرام شده یعنی سال هزار و سیصد و هفتاد و...( 18 سال بعد انوشا میشه 38 ساله یعنی 18 سالگی پریزاد انوشا میشه 38) امیدوارم فهمیده باشی 😂😐💔✌️

    ۵ سال پیش
  • معصومه

    14

    ب چ نکته ی خیلی ریزی اشاره کردی رمانتو بخون چیکار به سن شخصیت رمان داری 😂

    ۵ سال پیش
  • انیدا

    11

    😐🔪انموقع که انوشا عاشق پدرام بوده ۲۰ سالش بوده الان بعد ۱۸ سال ۳۸ سالشه اوکی؟

    ۵ سال پیش
  • دخی اریایی

    در پارت 1813

    عالی بود 🤤ولی حیف که تموم شد 😪خسته نباشی خانم ابدار عزیز خیلی خوب بود 💙

    ۵ سال پیش
  • آرو

    در پارت 1813

    واقعا خسته نباشید خانم ابدار بابت تموم وقت و انرژیتون🤩راستش پایانش غیر منتظره بود اما خب خوب تموم شد اما به نظرم زود بود برای پذیرفتن پریزاد برای پدرام نمیدونم شاید واسه من اینطوریه خلاصه که دستت طلا

    ۵ سال پیش
  • ....

    در پارت 1817

    منتظر عروسیشون بودم تمومممم؟

    ۵ سال پیش
  • Hesel

    در پارت 1816

    مثل همیشه این رمانت هم عالی بود آمنه😍 تو هر ژانری تو عالی می نویسی🥰 فقط کاش بیشتر ادامه داشت🥺

    ۵ سال پیش
  • نرگس

    در پارت 1819

    خیلی ممنونم آمنه جان رمانت با همه رمان هادفرق داشت و متفاوت و خاص بود و من با خوندن یه پارت خیلی مشتاق شدم که بقیه رو بخونم حیف که تموم شد خسته نباشی❤❤

    ۵ سال پیش
  • فادیا

    در پارت 1817

    خسته نباشید خانم آبیار هرچند غیر منتظره بود اما عالی تموم شد امیدوارم فصل دوم هم داشته باشه وگر نه منتظر رمانهای دیگه با قلم زیباتون هستم موفق باشید

    ۵ سال پیش
  • sky

    در پارت 1815

    رمان بسیار زیبایی بود👌 خستہ نباشید میگم ب نویسندہ عزیز❤

    ۵ سال پیش
  • Fatemeh

    در پارت 18110

    رمان فوق العااااده قشنگ بودش و بسی لذت بردم، ناراحتم ک تموم شدش ولی به هرحال هر آغازی یه پایانی داره... دلم واستون تنگ میشه! نویسنده جون قلمت عالیه امیدوارم بازم از این رمانای جذاااب بنویسی،مرسی :))💕

    ۵ سال پیش
  • شیرین

    در پارت 1819

    خسته نباشید خانم آبدار رمان متفاوت و خاصی بود خیلی زیبا و با احساس نوشته شده بود واقعا تحت تاثیرش بودم ممنون از زحماتتون

    ۵ سال پیش
  • دهه هشتادی

    در پارت 18110

    ایکاش بعد اون همه درد و رنج یه کمی هم اینجا شادی میزاشتید واسشون درسته که واسه پدرام سخت بود ولی میشد یکم زمان رمان و ببرید جلو البته شما صاحب اختیار هستید و رمان بر حسب قلم شماست نویسنده جان

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!

ارسال نظر برای این رمان قفل شده است

آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟