لیست کلیه پارتهای رمان سنسار (سَنسار) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 181
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 1
به نام خداوندی که از روح خود در ما دمید! فریادی کشیدم و پی در پی مشت هایم را بر پشتش کوبیدم ولی به گمانم جنسش از سنگ بود که دردش نمی آمد. خسته از آن ها همه تقلا نالیدم: ولم کن عوضی، چیکارم داری؟ مگه چیکارتون کردم؟ بی توجه به حال و ناله های من، تک خنده ای کرد و محکم تر پاهایم را میان دستانش گر...
بروزرسانی در : ۲۰۵۱ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 2
- با پولی که از کشتن من می گیری جون بچه ات و نجات میدی؟ عوضی جون می گیری تا جون پیدا کنه بچه ات؟ - مواظب حرفات باش... آره جون می گیرم تا جون بدم، پدر نیستی بدونی! - من بابا ندارم؟ به حال بابای من فکر کردی؟ نگاهش یک لحظه رنگ باخت، تردید را در چشمانش می دیدم، حصار دستانش که مانند پیچکی به دور ...
بروزرسانی در : ۲۰۵۰ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 3
انگار هوا کمتر از کم شد... نفس عمیقی کشیدم ولی انگار شش هایم بی هوا باز و بسته می شوند. سرفه کردم، گلو و بینی ام می سوخت. دستم را تکان دادم ولی فضا کم بود و خیلی محدود توانستم حرکت کنم. حرصم در آمده بود، نه حرکتی نه هوایی... سرفه دیگری کردم و حریصانه هوا را بلعیدم ولی نمی شد، این حد اکسیژن کم ج...
بروزرسانی در : ۲۰۴۹ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 4
تند سراغ موبایلم رفتم و بعد از روشن کردن اینترنت، وارد گوگل شدم. خوابم را به گونه ای نوشتم تا تعبیرش را بیابم ولی خاک بر سر گوگل نادان که ادعای همه چیز دانی دارد. در جواب سرچ همه چیز آمده بود غیر از آن چیزی که می خواستم. در دل یک صفحه فحش برایش ردیف کردم و روی تخت نشستم. چند شب است کابوس زیاد می...
بروزرسانی در : ۲۰۴۸ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 5
ناگهان صحنه ای در ذهنم تداعی شد... با تعجب به سمت مادرم که اکنون زیر لب غر می زد، چرخیدم و گفتم: عه انگار این صحنه رو قبلا دیدم، چه جالب! - منم این طوری شدم، بحثم عوض نکن. نگاه دلخوری چاشنی حرفش کرد و بعد خود را مشغول هم زدن چای شیرینش کرد. به سمتش رفتم و بوسه ای بر لپ های بزرگ و سرخش کاشتم... ...
بروزرسانی در : ۲۰۴۷ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 6
نمی دانم چقدر زمان گذشت اما با عذاب گذشت؛ صدای داد هایم گوش فلک را کر می کرد. احساس کردم خانم ترنجی کنارم نشست و سرم را در دستانش گرفت و لحظه ای بعد صدای بهت زده اش را شنیدم: یا خدا! خانم محمدی زنگ بزن آمبولانس بیاد. چشمانم را به زور باز کردم و سارای گریان را در کنار خود یافتم. پشیمان، در حالی...
بروزرسانی در : ۲۰۴۶ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 7
نگاه ترنجی هنوز هم خیره ام بود؛ یک دور نگاهم را در اتاق چرخاندم و بعد از لای چشم چپم به او نگریستم که باز هم نگاهش را روی خود دیدم. دوباره همان کار را کردم اما با آن چشمانش هنوز هم به من زل زده بود، دیگر داشتم کلافه می شدم و فقط می خواستم مادر بازگردد و من را از شر نگاه های او نجات دهد. چشمانش...
بروزرسانی در : ۲۰۴۵ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 8
با صدای غر غر های مادر از فکر به زمان حال پرتاب شدم... - من اینو می شناسم، رفته یکی شوخی زده به سارا و ساراهم زدتش و الان اینجوری شده! همیشه بهش میگم پریزاد، مواظب خودت باش، قد خرس سن داری، یکمم بذار اون عقلت رشد کنه... اما به کی میگم؟ همان طور هنگ کرده نگاهش می کردم که ناگهان صدایش را بالا برد...
بروزرسانی در : ۲۰۴۴ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 9
اذیت کردن معلم ها، تقلب ها، آهنگ خواندن ها و رقصیدن و تنبیه شدن! در نوجوانی و سنی که اوج شور و هیجان بود، در شیطنت کم نگذاشتیم. نفس عمیقی کشیدم و با لبخند و یک بغض از مدرسه بیرون آمدم... شاید بعد ها آمدم و سری به اینجا زدم. گوشی آورده بودم که اگر چیزی شد، مادرم را خبر کنم ولی اکنون بیشتر به کار...
بروزرسانی در : ۲۰۴۳ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 10
آهی کشیدم و از روی تخت بلند شدم تا از اتاق بیرون روم. در اتاق را به آرامی باز کردم و از بالای پله ها نگاهی به آشپزخانه انداختم. مادر مشغول پختن ماکارونی بود و صد در صد با ماکارونی، یک سالاد شیرازی می چسبید. تند پله هارا پایین رفتم که صدای مادرم در آمد: یواش پریزاد، یواش! لبخند دندان نمایی زدم ...
بروزرسانی در : ۲۰۴۲ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 11
معترض گفتم: تا پارسال بهونه تون من بودم... من که دیگه درسم تموم شده! با چشم های گرد و اخم های در هم گفت: کنکور داری ذلیل مرده! - کنکور هنر میدم دیگه، هدفم مشخصه درسامم کامل بلدم می دونم چی به چیه. - میام می گیرم می زنمتا! تا الانم مراعات سر شکسته اتو کردم که کاری باهات نداشتم. از فردا میری سر ...
بروزرسانی در : ۲۰۴۱ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 12
از یاد آوری آن روز ها و اینکه بازهم این ماجراها تکرار شود، دستی به صورتم کشیدم. - دیدی چطور بهمت ریختم؟ با صورتی جمع شده سری تکان دادم. - آره، دیدم... حالا میریم یا نه؟ - نمی دونم، قولش رو نمیدم، اما به احتمال زیاد نریم. با حرص گفتم: اگه من پریزادم که بابا رو راضی می کنم. ادایم را در آورد ک...
بروزرسانی در : ۲۰۴۰ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 13
« به جز قصه ی این عشق چی گفتم چی شنفتم همش درد دلم بود اگه قصه میگفتم چه حرفا که نگفته هنوز روی لبامه چه شعرا که نخونده هنوز توی صدامه تو قلبم تو رو دارم اگه خونه به دوشم من این عالم عشقو به عالم نفروشم نری دنبال مستی خودت کهنه شرابی واست می چی بریزم خودت باده ی نابی میگن عالم مستی همین عالم ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۹ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 14
شنیدم که به پدرم گفت یک جا نگه دارد... همه را شنیدم اما صدا هایی که در سرم بود، قوی تر بودند. انگار از زمان حال به زمان دیگری پرتاب شده بودم و در میان دنیایی که یک آشنایی نا آشنا داشت، تک و تنها بودم. به هر کجا چنگ می زدم، پناهم نمی شد و سر می خوردم و در آن جا می افتادم. ضربه دردناکی که گرم بر گ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۸ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 15
سیراب که شدم، آب معدنی را پس زدم و آستینم را روی لبم کشیدم تا خشک شود. نگاه نگران مادرم تمام حرکاتم را می کاوید. - خوبی پریزاد؟ حالم خوب نبود، هیچ خوب نبودم! مگر می شود تا به این حد سردرگم و غرق در رویا ها و اتفاقاتی باشی که نمی دانی ریشه شان از کجاست و حتی هیچ سرنخی از آن ها نیابی و خوب باشی؟ ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۷ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 16
ناخودآگاه لبخندی روی لبم آمد. انگار دلتنگی بود که با خونی که در رگ هایم جریان داشت، همراه شد. حس خوبم، دلتنگی داشت... بغض بی اجازه در گلویم نشست و اشک بی صدور مجوز ریخت و بغض را شکست. کاش حداقل یک چهره را از او داشتم... کاش صدایش در گوشم ماندنی بود. چه گرمایی بود که بی یاد آوری چهره و صدایش و ب...
بروزرسانی در : ۲۰۳۶ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 17
امروز تا چه حد می توانست بد باشد؟ در اولین ساعات نخستین سفرم به شمال، حالم این شد خدا بعدش را به خیر کند. قطعا نیاز به یک قرص برای خوب شدن حالم داشتم اما نمی خواستم بیشتر از آن مادر را نگران کنم. امیدوارم دیگر صدایی در سرم نشنوم، چرا که آزار دهنده ترین لحظاتم را می گذرانم. چشمانم را بستم و سرم...
بروزرسانی در : ۲۰۳۵ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 18
وارد شدم و سلام بلند بالایی دادم که توجه خاله فریبا که با پدر و مادر و عمو شاهرخ وسط خانه ایستاده بود، به من جلب شد. - به پریزاد، خوبی دخترم؟ امتحانا چطور بودن؟ لبخندی به پهنای صورتم بر لب نشاندم و پر انرژی گفتم: عالی! هم من، هم امتحانا! عمو شاهرخ هم بعد خاله فریبا با من احوال پرسی کرد و خوش آ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۴ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 19
سری تکان دادم. - آره دوباره نشست و مشغول گفت و گو با مادر شد. با فکری مشغول به سمت آشپزخانه رفتم. پشت میز نشستم و کیک و شربتی را که برایم کنار گذاشته بودند، خوردم. فکرم حول و حوش آن اتاق می گشت... اتاق و ادکلنی که انگار نقشی در آن اتفاقات عجیب داشتند. شربت را تا آخرین جرعه نوشیدم و لیوان را با...
بروزرسانی در : ۲۰۳۳ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 20
بالاخره به بیمارستان رسیدیم... این بار اجازه ندادم پدر مرا به داخل ببرد و خودم بلند شدم و با اینکه سخت بود، به سمت اورژانس رفتم. مادر طرف راستم ایستاده و دستم را روی شانه اش انداخته بود و آن را محکم می فشرد. وارد اتاق دکتر که شدیم، معاینه ام کرد و دلیل حالم را پرسید. می دانستم چیز زیادی عایدش نم...
بروزرسانی در : ۲۰۳۲ روز پیش