لیست کلیه پارتهای رمان سنسار (سَنسار) : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 181
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 81
کم کم انگار بدنم سبک و نفسهایم منظم شدند و لحظهای بعد حس رخوت و تاریکی بود... *** - متاسفانه نمیتونم بهت اعتماد کنم پریزاد! چند ساعت دیگه خودمون میریم، بدون تو! انتظار این حرف را داشتم. با انگشت سبابه و شصتم قسمت بالایی بینیام را گرفتم. - میدونم اون طور که قول دادم رفتار نکردم ولی ا...
بروزرسانی در : ۲۰۸۱ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 82
سرم را کمی به طرف راست چرخاندم و او را پشت میزش دیدم. متوجه نشدم که کی از من دوره شده است. نفس عمیقی کشیدم و با تته پته پرسیدم: ت... تو از کجا می... میدونی؟ ابروی چپش را بالا انداخت و دهانش را باز و سرش را به طرف شانه چپش خم کرد. - آ آ! اونو فعلا زوده بدونی. بلند شدم و با عصبانیت گفتم: از کجا...
بروزرسانی در : ۲۰۸۰ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 83
همانطور ایستادم و بیحرف اما ملتمس به او خیره شدم. نگاهی به سمتم انداخت و کمی مکث کرد... بعد سرش را پایین انداخت و با دست راستش به در اشاره کرد. - راه بیافت. تا این را گفت، مثل تیری که از کمان رها شده باشد، به سمت در پریدم و خارج شدم. از مطبش که بیرون رفتیم، کمی آن طرف تر، زیر درختی پدر ماشینش...
بروزرسانی در : ۲۰۷۹ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 84
دستهایم هنوز چیزی نشده شروع به لرزیدن کرده بودند. خدا خدا میکردم پدر و شهاب چیزی از حالم نفهمند. اگر میفهمیدند هیچگاه اجازه ورود به آن خانه را نمیدادند. فقط دوست داشتم ببینمش، بپرسم مگر ارزشش را داشت؟ بپرسم شبها را چطور روز میکند و چطور میتواند بدون عذاب وجدان بخوابد؟ بیشک اگر من صدای ...
بروزرسانی در : ۲۰۷۸ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 85
تند از جایش برخاست و پشت سر هم تکرار کرد: امکان نداره، امکان نداره! سرگرد که این واکنش سریع او را دید، به سربازی که او هم لباس شخصی پوشیده بود، اشاره داد که اسحاق را بگیرد. سرباز دوباره او را سر جایش نشاند و خودش هم نشست. - اگه الان تو خونهتیم و در نهایت آرامش باهات حرف میزنیم، بهخاطر این د...
بروزرسانی در : ۲۰۷۷ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 86
دیگر هضم این از توانم خارج بود... نمیتوانستم سر پا بایستم اما خشمم آن قدری بود که قدرت پیدا کنم، دستم را بالا بیاورم و یکی محکم در صورتش بکوبم. زنش تند بیرون پرید و با دیدن اسحاق هینی کشید. شهاب که دید حالم اصلا خوب نیست و این جا بمانم به قول خودش باید کولم کند، بازویم را گرفت و کمکم کرد از آ...
بروزرسانی در : ۲۰۷۶ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 87
قدمی به عقب برداشتم که به سرعت من را جلو کشید. دستهای بزرگ و قدرتش نشان میداد که یک مرد است. کلاهی که روی سرش انداخته بود و تاریکی هوا، مانع از دیدنش میشد. تقلا کردم از میان حصار دستانش آزاد شوم اما اجازه نداد و محکمتر من را گرفت. بازوانم از شدت فشار دستش درد گرفته و صورتم در هم رفته بود. - ت...
بروزرسانی در : ۲۰۷۵ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 88
کمی بعد آرام شد و فقط صدای ریتم نفسهای تندش بود که در گوشم میپیچید. یاد آن روز ها افتادم که درست مانند دو دوست بودیم... از ناراحتیهایم برایش میگفتم، هر شب گزارشی از کارهای روزانهمان را برای هم تعریف میکردیم. شدیداً دلتنگ آن روزها بودم. روزهایی که نه بحث تناسخ بود و نه این کینههایی که سرشا...
بروزرسانی در : ۲۰۷۴ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 89
از شهاب مجددا خداحافظی کردم و بعد رو به امیر گفتم: مطمئنی مامان و بابا باور میکنن؟ لبخند تلخی روی لبهایش نشست و نفس عمیقی کشید. - اونا خیلی وقته باور کردن... مامان از اون روز بیتابی میکنه و بابا هم باهام قهره. دستی به چشمهایش کشید. - بعد تو کلا به هم ریخته، هجده ساله منتظره. نفسش را بیرون دا...
بروزرسانی در : ۲۰۷۳ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 90
با آن پشت خمیده و بدن نحیف و لاغرش به سمتم آمد و دستهایش را باز کرد. تا این حالش را دیدم، با صدای بلندی گریه کردم. با دیدن گریهام سر جایش ایستاد. - کی اَنوشای منو اذیت کرده؟ گریهام شدت گرفت. مانند گذشتهها گفته بود... آن روزها هم وقتی کسی اذیتم میکرد این را میگفت. سر جای خودم میلرزیدم. بید...
بروزرسانی در : ۲۰۷۲ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 91
- مشخص شده همهچی! از حرکت ایستادم و دستم روی دستگیره در ثابت ماند. - واقعا؟! - اهوم. از این جوابهای مبهم شهاب خسته شده بودم. چشمهایم را یک بار باز و بسته کردم و شقیقهام را مالش دادم. - چی گفته؟ - اعتراف کرده به همهچی. کسایی که بهش دستور دادن ملینا و کیوان مستوفیان و... بیطاقت میان حرفش پر...
بروزرسانی در : ۲۰۷۱ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 92
- تو چیزی از پدرام یادت نیست؟ این را در حالی که چشمهایش ریز شده بودند پرسید. از داخل لبم را گزیدم و فکر کردم. با مکثی که بین جملهها بود، گفتم: نه... یعنی... فقط میدونم دوسش داشتم و... یه سری چیزای دیگه. نگاهش را با کمی مکث از من گرفت و همانطور که با خودکار روی میزش ضربه زد و دایرهای فرضی ک...
بروزرسانی در : ۲۰۷۰ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 93
کاش به همین راحتی که میگوید باشد. من که آن قدر چشمم ترسیده که میترسم هر آن وارد خانه شوند و من را با خودشان ببرند. بعد از آن اتفاق هر کس هم جای من بود خیالش از هیچ چیزی راحت نمیشد. دیگر حوصله اینجا ماندن را نداشتم، پس بلند شدم و کیفم را هم برداشتم. نگاهم را روی شهاب سوق دادم. - پس من میرم، لط...
بروزرسانی در : ۲۰۶۹ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 94
تمام تنم یخ زد. یک لحظه احساس کردم اتاق دورم چرخید و من کمی به عقب مایل شدم و در مرز افتادن هستم. بند کیف را محکمتر فشردم و آب دهانم را به سختی قورت دادم. جوابی نداشتم بدهم، دوست هم نداشتم چیزی بگویم. پلکهایم لرزیدند و نفسی گرفتم... حالتم را که دید پوزخند صدا داری زد. - میخوای جوابمو بدونی؟ می...
بروزرسانی در : ۲۰۶۷ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 95
به شهاب نمیآمد زیاد مظلوم باشد! گفت و توضیح داد ولی باز هم مشکوک بودم. آخر من که به خودم هم مشکوکم، شهاب هم با رفتارهای عجیبش من را میترساند. این اطلاعات در مورد پدرام را از کجا داشت؟ من که به او نگفته بودم... کسی نمیدانست. اصلا جهنم! بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. فوقش یک روز با پدرام وارد اتا...
بروزرسانی در : ۲۰۶۶ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 96
به پاساژ رسیدیم و از همان نگاه اول جانان فهمیدم قرار نیست امروز روز خوشی ببینم. البته خودم هم از آن هایی نبودم که بگویم حوصله خرید ندارم و... خودم هم خرید را دوست داشتم و پایهاش بودم. پس دو نفری وارد پاساژ شدیم و اول یک دور تمامش را نگاه کردیم. دور دیگر نوبت خرید کردن بود. در حال خرید کفش بودیم...
بروزرسانی در : ۲۰۶۵ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 97
سر جایش ایستاد و به سمتم چرخید. نگاهی به دستهایم انداخت و یکی در پیشانیاش کوبید. تند تند به سمتم آمد و خم شد و چند کیسه خرید را گرفت. - پاک یادم رفت، ببخشید. - اشکال نداره. باقی خرید ها را که در دستم مانده بودند محکم گرفتم و شانه به شانه هم به سمت خروجی پاساژ رفتیم. - کی بود بهت زنگ زد؟ این سوا...
بروزرسانی در : ۲۰۶۴ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 98
سری با تاسف تکان دادم و نچ نچی کردم. خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند، میترسم جانان خر بازی در بیاورد و شهاب از الانش هم ترسناک تر شود طوری که بیاید و همه مان را درسته ببلعد. قبلا از او تصور یک آدم منطقی و آرام را داشتم اما مرموز بازیهایش و دو پهلو حرف زدن ها، باعث شدهاند او را یک هیولای سبز ...
بروزرسانی در : ۲۰۶۱ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 99
تند مانتویی دم دستی را برداشتم و به تن کردم و بعد از مرتب کردن دوباره شال، از اتاق خارج شدم. با احتیاط و قدم هایی که نهایت سعی ام را می کردم سر و صدایی ایجاد نکنند، از پذیرایی گذشتم. نزدیک در که رسیدم، نگاهی به پدر که وسط هال خوابیده بود انداختم و در را باز کردم، آن هم چه باز کردنی، تمام تن و بدن...
بروزرسانی در : ۲۰۶۰ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 100
با یاد آوری آن مسئله در یک لحظه دمای بدنم به طرز فجیعی بالا رفت و تند نگاه دزدیدم از نگاهی که این بار داشت خیره خیره من را می نگریست. آب دهانم را به سختی قورت دادم. دستهایم را از دستش بیرون کشیدم و کمی شالم را راست و ریست کردم. خجالت و دست پاچگی من را که دید سرش را کج کرد. - نظرت چیه؟ احساس می ک...
بروزرسانی در : ۲۰۵۹ روز پیش
