لیست کلیه پارتهای رمان سنسار (سَنسار) : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 181
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 101
با لبخند و چشمانی که عشق در آن موج می زد، بدرقهاش کردم و بعد به داخل برگشتم. *** - امیر مطمئنی مهتاب باور می کنه؟ شانه ای از سر ندانستن بالا انداخت. - باورو که آره اما سخته یکم. انگشت اشاره اش را به شقیقه اش نزدیک کرد و چرخاند. - اینجا درکش نمی کنه. آهی کشیدم و با انگشتان سبابه ام چشم هایم را ما...
بروزرسانی در : ۱۹۴۰ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 102
قبل از اینکه ما در بزنیم و وارد خانه شویم، در باز شد و مینا در چهار چوب در نمایان... نگاه مرددی به امیر انداخت که همان برای صد برابر شدن اضطرابم کافی بود. مینا با صدایی لرزان سلام کرد و من حتی آن قدری حال نداشتم که جواب سلامش را به درستی بدهم. امیر دستم را محکم تر فشرد و نیم نگاهی با من انداخت. ی...
بروزرسانی در : ۱۹۳۹ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 103
بدون اینکه نگاه از من بگیرد، سرش را کمی خم کرد. - نه مامان. پسرش دوباره کنجکاو پرسید: حرف خوبیه؟ - نه! - پس چیه؟ کسری که دید در این شرایط پسرش بی خیال سوال پرسیدن نیست، گفت: واسه بزرگاست، تو نگو! سر تکان داد و دوباره مشغول بازی شد. مهتاب چند قدمی جلو آمد... صورتش پخته تر شده بود. عینک طلایی رنگ ظ...
بروزرسانی در : ۱۹۳۸ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 104
خندید و گفت: یادته مریض می شدی هیچ دوایی روت تاثیر نداشت؟ قشنگ همه جون به لب می شدن تا خوب می شدی. مادر هم وارد بحث شد. - هعی مهتاب جان نگو! از دوازده ماه سال، سیزده ماهش رو این دکتر بود. مهتاب نچ نچی کرد. - از بس بد خوراک بود و هیچی نمی خورد. امیر در حالی که از کنارمان می گذشت و به سمت کسری می ر...
بروزرسانی در : ۱۹۳۷ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 105
سر تکان داد و مردد در حالی که یکی از چشم هایش را ریز کرده بود پرسید: و پدرام؟ فهمیدم که می خواهد بداند تا چه حد از او خبر دارم. نیشخندی زدم. - می دونم چی شده، راحت باش. پدرام رو هم کشتن... - رفتی سر خاکش؟ تند سرم را چرخاندم و اخمی کردم. - قبر داره مگه؟ به من گفتن جسدی پیدا نشده. عینکش را با انگشت...
بروزرسانی در : ۱۹۳۶ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 106
کم کم صدایش لرزش گرفت، لرزشی که حرص داشت و بغض... بغضی که آخرش اشک شد. - دیدم ملینا گم و گور شد، اثری از کیوان نموند، شک کردم اما گفتن انتقالی گرفتن. اون روز با خودم گفتم تهمت نزنم، بالاخره اونا خر پول اون دوران بودن که اون موقعا هم زود زود سفرای خارجی می رفتن. دستی به صورتش کشید و قطره اشکی را ک...
بروزرسانی در : ۱۹۳۳ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 107
- بلند شو. دیگه وقتشه اون هجده سال نبودتو جبران کنی. اگه قرار باشه بازم غمت تو این خونه بمونه، نباید بر می گشتی. الان این خونه و آدماش محتاج خنده هاتن. دستش را گرفتم و بلند شدم. لباسم را تکاندم و او همان طور که منتظر کنارم ایستاده بود گفت: بیشتر اوقات آدم برای حال خوب، نیاز به یه نفر داره. یکی که...
بروزرسانی در : ۱۹۳۲ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 108
با برخورد ناگهانی کسی به شانه ام، شانه راستم عقب رفت و خودم هم مجبور شدم چند قدمی عقب بروم. دختر سر تا پا سیاه پوش، انگار عجله زیادی داشت که حتی عذر خواهی هم نکرد و به همان سرعتی که به من خورد با همان سرعت هم به راهش ادامه داد. یک لحظه فکر کردم او هم کسی را گم کرده و خانه عشقش اینجا باشد، کسی مثل...
بروزرسانی در : ۱۹۳۱ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 109
دستش را پس زدم و تند از روی زمین برخاستم. نگاهم از اتاقک جدا نمی شد و این شهاب بود که دوباره دستم را گرفت. سعی می کرد من را دنبال خودش بکشد اما من تقلا می کردم بمانم تا پدرام را ببینم. آخر سر خسته شد و آمد مقابلم ایستاد. شانه هایم را میان دستان قدرتمندش گرفت و محکم تکانم داد. - توهم زدی پریزاد، ب...
بروزرسانی در : ۱۹۳۰ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 110
یک دستش را به کمرش گرفت و دست دیگرش را به به صورتش کشید. می دیدم که نفس های پی در پی می کشد تا خودش را آرام کند اما خودم هم آرام نبودم. واقعا دیگر رمقی برایم نمانده بود... شانه هایم زیر بار آن همه غم در مرز شکستن بودند. من آن قدر ها هم قوی نبودم، انصاف نیست! - نمی خوام ناراحت ببینمشون اما... اما...
بروزرسانی در : ۱۹۲۹ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 111
نفسم را کلافه بیرون دادم و آرام به سمت در رفتم. کیفم را که خاکی شده بود بالا آوردم و بی توجه زیپش را باز کردم. بین وسایل داخلش دنبال کلید می گشتم و پیدا نکردنش کم کم داشت اعصابم را خرد می کرد. اخم هایم را در هم کشیدم و بند کیف را از شانه ام در آوردم. کلید هم برای گم شدن وقت گیر آورده بود. دیگر کا...
بروزرسانی در : ۱۹۲۸ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 112
روی مبل نشاندمش و جانان هم رفت چای بیاورد. بی توجه به حال خرابم، شروع به نقش بازی کردن کردم. تا می توانستم لبخند زدم و با شوخی هایم خنداندمشان. احساس می کردم خیلی خوب نقش بازی می کنم اما نگاه پدر و مادر نشان می داد که باور نکرده اند. هر چه بود، کمی حال و هوایمان عوض شد. شب شد و با جانان مشغول چید...
بروزرسانی در : ۱۹۲۷ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 113
فحشی داد و سراسیمه دنبالم دوید و به هال آمد. سرخوش از آن که می توانم تا آخر شب حرصش بدهم، لبخند شیطنت باری زدم و شروع به چیدن میز کردم. جانان مدام حرص می خورد و نزد پدر و مادر هم نمی توانست چیزی بگوید و بپرسد! بعد شام می خواستم خبر دستگیری شان را خودم بدهم تا به کل نگرانی هایشان تمام شود. میز را...
بروزرسانی در : ۱۹۲۶ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 114
فقط در سکوت، به شادی کردنشان خیره شدم. سعی کردم یک امشب، تا وقتی که به اتاقم بروم، فکر هیچ چیز را نکنم. مگر زندگی دلخوش بودن به همین شادی های کوچک نیست؟ لبخند زدم و مشغول خوردن غذا شدم. سعی کردم در شادیشان سهیم باشم و فکر پدرام و... را از سرم بیرون کنم و موفق هم شدم. شب که تمام شد و به اتاق ها...
بروزرسانی در : ۱۹۲۵ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 115
جانان دهن کجی کرد و چیزی نگفت که من به جایش گفتم: شنید! شهاب خونسرد گفت: می دونم! چشم هایم به طور خودکار گرد شدند و نگاهی به دور و اطرافم انداختم. جن نباشد؟ خدایا این دیگر از ظرفیتم خارج است. با این زندگی که دارم می ترسم یک روز بیدار شوم و خود را در عصر ژوراسیک ببینم. زیر لبی بلا به دوری گفتم و ن...
بروزرسانی در : ۱۹۲۴ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 116
آب دهانم را با سر و صدا قورت دادم و دستم را محکم به عسلی گرفتم. نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم: خب؟ - خب نداره! از مرگ پدرام مطمئنن. میگن حتی اگر شلیک گلوله و غرق شدن تو دریا نکشته باشدش، اون ویروس قطعا باعث مرگش شده. چه بی رحمانه کلمات را بر سرم آوار می کرد. یعنی... حتی آن مرد داخل اتاقک هم توهم ب...
بروزرسانی در : ۱۹۲۳ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 117
اشک در چشمم می جوشید و این جانان بود که پشیمان نگاهم می کرد. رنجیده بودم، خیلی هم رنجیده بودم. دردی مثل کشیدن خنجر در قلبم پیچید... می سوختم و نگاه اشک آلودم روی صورت جانان می گشت. - پری... فقط با صدای گرفته ای گفتم: هیچی نگو! فشاری به عسلی وارد کردم و تکیه ام را گرفتم. با همان قدم های سست به سمت...
بروزرسانی در : ۱۹۲۲ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 118
وقتی دیدم هر بار صدای زنگ گوشی مثل تیغی روی مغزم کشیده می شود، تحمل نکردم و گوشی را از روی تخت چنگ زدم و خاموشش کردم. آن قدر ضعیف شده بودم که حتی چنین چیزی هم می توانست راحت من را بشکند و آشفته کند. دنیا پر بود از این ناگهان فهمیدن های ویرانگر، این که کم کمش بود. باید یک بار به خودم قول می دادم؛ ...
بروزرسانی در : ۱۹۲۱ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 119
همان لحظه گوشی اش زنگ خورد و با عصبانیت نگاهی به آن انداخت. با دیدنش بدتر اخم کرد و عصبانی شد و گوشی را بالا آورد. - ها ببین خودشه! جواب داد و شهاب را به رگبار بست. - ها چیه؟ چی می خوای؟ نمی بینی چی کار کردی؟ از صبح تا حالا تو قیافه ست جوابمم نمیده. رو ترش کرده که به تو خبرارو می دادم... کمی مکث ...
بروزرسانی در : ۱۹۲۰ روز پیش
-
رمان سنسار (سَنسار) - پارت 120
در پذیرایی نشستم و مشغول فیلم دیدن شدم. هر از گاهی جانان نزدیکم می آمد، می نشست، کمی حرف می زد و خودی نشان می داد و وقتی می دید محلش نمی گذارم، کوسنی سمتم پرت می کرد و بعد یک فحش می رفت. بعد رفتنش می خندیدم و بعد دوباره سرکار قبلی ام بر می گشتم. با دقت به سریالی دانلود کرده بودم نگاه می کردم که ل...
بروزرسانی در : ۱۹۱۹ روز پیش