سجین به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و دوم :
دل دستش را پس کشید و گلگون و با نگاهی توبیخوار او را نگریست.
ـ سوءاستفاده نداشتیم.
سید کج خندی زد و گفت: بخور خودتم.
بعد برای این که خودش را توجیه کند، گفت: دستام کثیفه. وگرنه خودم میخوردم.
دل لبخندی کجی زد یعنی «آره که تو راست میگی». خوشحال از این که این به قول خودش سنگ سخت را تسلیم کرده، نان را به نیت خودش کَند. املت تخم مرغ ربی خیلی زیاد بود. هردو نفرشان را سیر میکرد
لطفا صبر کنید...

زهرا
0اوخیی🥺نانا ایول عاشق بشوو 🥲 نه دل نباید جاسوس باشه 😢