لیست کلیه پارتهای رمان سجین : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 40
-
رمان سجین - پارت 1
شروع: دوازدهم مرداد 1404 تقدیم به شهید مدافع حرم، سید محمد موسوی ناجی تقدیم به نوشین عزیزم «ذهن انسان می تواند یک جهنم واقعی باشد.» آرزو مهاجر فصل اول در اتاق نیمهتاریکش، پشت میز نشسته بود و با خلقی تنگ روی کاغذهایش تند تند مینوشت. غیر از آن آباژور پِرپری که گویی از ترس او کم نور شده بود، ه...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 2
فصل دوم صبر سید سر آمد. چشمانش را روی هم گذاشت و نعره کشید: جلال! گوشهای دختر سوت کشید و بین دستهای او تکان خورد. جلال که صدای تند تند دمپایی لاانگشتیهایش پشت در میآمد، رسید و مثل سگی هروله کنان گفت: جونم سی سی؟ دردم به جونت! اِوا یعنی دردت به جونم! خاک تو گور کوظی کنن، چی شده سید؟ خشمگینی؟ ا...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 3
راه رفتن سید متوقف شد و چشمانش را باز کرد. برنجها از موها و سر و صورت و ابروهایش پایین ریختند. چشمانش جوری در حدقه به روی دختر چرخید و خون آلود شد که دخترک آنی پشیمان شد. لب خودش را گاز گرفت. بشقاب را ول کرد و خواست مثل ماهی از لای بازوهای او پایین بپرد و فرار کند، که دستان قوی سید انگار چنگال ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 4
فصل سوم خمیازه ی بلندی کشید و روی تخت نشست. آفتاب داغ بیدارش کرده بود. از گرما مثل نان پف کرده بود. چون آینه ی میز توالت رو به روی تخت قرار داشت، خودش را میدید. موهایش سیخ سیخ روی سرش ایستاده بود. از دستشویی که برگشت، سرش را توی کمد دیواری داخل اتاق فرو برد اما هیچ رخت زنانهای پیدا نکرد. غرغر ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 5
هردو اتاق را به مقصد آسانسور ترک کردند. اتاقی که دخترک در آن زندانی بود، انتهاییترین اتاق این طبقه بود. از ته راهرو پشت سر سید راه افتاد. پا برهنه روی پرزهای فرشهای سرخ راهرو راه میرفت و فکر میکرد که این راهروی طولانیِ بیپنجره، این حس را به آدم میدهد که یک نفر روسری دور گلویت پیچیده و دارد ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 6
همین حرفها را میزد که از پشت سید داخل سالن شد. ولی چون جلال پشتش به او بود متوجه ی آمدنش نشد. دل میخواست هشدار بدهد که از چشمان برزخی سید ترسید و لقمه در دهانش ماند. جلال هم نگاهش نمیکرد از چشمان درشت شدهاش بفهمد بقول خودش یزید پشت سرش ایستاده. همین طور ساندویچ را پر از سوسیس و تخم مرغ میکر...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 7
فصل چهارم بعد از رفتن سید، دل که یک دل سیر صبحانه خورده و تقریباً بیشتر بشقابهای روی میز را صاف کرده بود، و مطمئن شده بود تا ناهار حتی توپ هم تکانش نمیدهد، سرحال و شارژ راه افتاد داخل خانه. از سالن غذاخوری بیرون آمد و داخل پذیراییِ ورودی یا همان همکف ایستاد. به پاهای برهنه ی خودش روی سنگهای بر...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 8
جیغی کشید و عقبی عقبی رفت و برگشت دوید. کاظم صدایش زد. دل از بس ترسیده بود، توجهی نکرد و به سمت آسانسور دوید. وسط راه برای این که دوباره فواره را چک کند، یک لحظه به عقب نگاه کرد؛ همین باعث شد متوجه ی راهی که میرود نشود و از نردهها پرت شد پایین. نفهمید که چه شد. حتی فرصت جیغ کشیدن هم نیافت. فقط...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 9
از بغل هر دری رد میشد، به ترتیب باز میشدند و تعدادی از همان موجودات سیاه مرموز سرک میکشیدند. باترس ایستاد و آنها را زیر نظر گرفت. هیچی ازشان دیده نمیشد. فقط چشمانشان مشخص بود که پشت هم پلک میزدند. از آنها میهراسید. با دیدنشان موهای تنش سیخ میشد. جلال که نفسهایش هندلی شده بود، پشت سرش می...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 10
فصل پنجم چشمان سید خون افتاده بود. عربده کشید: شما طبقه ی اول چی کار میکردین؟ حتی سگهای به آن گندگی از نعره ی او ترسیدند و چند قدم جا به جا شدند؛ بند قلادههای بلند آنها در دست محافظها کشیده شد. دل بدجوری از سگ میترسید. تا سگها را دید پشت جلال پناه گرفت و دستانش را دور کمر او حلقه کرد. جلال...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 11
شب، خورشید را هل داده و دوباره آسمان را غصب کرده بود. بعد از شامی که ترجیح داد پایین نرود و نخورد تا با قیافه ی پوشیده از غضب صاحب خانه رو به رو نشود و لقمه سنگ نشود در گلویش، حالا معدهاش مثل سوراخی شده بود که گود شده و هوا را داخل میکشد و درد میکرد. دوباره شلوارک نخی سفید و نیم تنه ی صورتی ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 12
به حمام رفت. آبراه وانِ پایهدار را بست و آن را پر از آب کرد. بخار آب داغ که به صورت و انگشتانش خورد، عضلاتش بیاختیار شل شد و تازه فهمید چه قدر خسته است. در حال فکر کردن به این بود که کدام یک از آن شامپوها را امشب استفاده کند که ندایی در حمام پژواک شد. ـ دل! دور خودش چرخید. اینجا که کسی جز او ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 13
چیز بدی که باعث میشد خانهی پنج طبقهی سید ترسناک به نظر برسد این بود که روی سقف گچبری شده و پر نقش و نگار راهروهای طبقات، خبری از لامپ نبود. فقط هر چندمتر یک شبخواب به شکل و شمایل مشعل با نور آبیِ کبود در دیوار به برق بود. آن شب هم زیر نور شبخوابها چشمهایش را میچرخاند که متوجهی همان سایه...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 14
برخاست و دستگیرهی در را آهسته چرخاند و سرش را از لای در داخل برد و گردنی چرخاند. اتاقی به بزرگی سه اتاق، انباشته شده از از مجسمهها و تندیسها دید. گویا اینجا یک کارگاه بود. پا به درون کارگاه گذاشت. از همه جا بوی گچ تازه میآمد. بو را عمیق به سینه کشید. روی زمین هم همه جا پودر گچ ریخته بود. کپ...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 15
نیم ساعت بعد خندهی دل بلند شد. سید چون روی لبهای مجسمه کار میکرد و نقطهی حساس بود، برنگشت ببیند علت خنده از چیست. نزدیک شدن دل را حس کرد. دل گفت: برگرد و شاهکار منو ببین. سید انگشتش را از لب مجسمه عقب کشید و گردن دردناکش را عقب کشید و با دیدن چیزی که در دست دل بود، توجهش جلب شد. یک آدمک کج و...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 16
دل ندانست با این که رابطهی خوبی باهم ندارند ولی چرا پس زمینهی لحن او کمی نگرانی را حس کرده. شاید دلش میخواست دل کلی ذوق کند. گفت: چرا. صندلو که عاشقش شدم. ولی ببین با این پیژامهی چهارخونه چه قدر زشت شدم؟ شبیه کولی که کنار خیابون یکی بهش کفش بخشیده. لبخندی روی لب سید آمد ولی زود به لبش دست کشی...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 17
لبهایش را غنچه کرد و جلو داد. ـ هومممم... اِم چی میتونه باشه؟ بذار حدس بزنم. محمد؟ وقتی با لبخند او مواجه شد، حدسش را تغییر داد. ـ خب این نیست. ماهان؟ محمود؟ مازیار؟ ـ میتونی تا ابد به حدس زدن ادامه بدی. ـ از جلال میپرسم. متر را دور کمر او انداخت و او را با همان متر جلو کشید. تن دل به تنش ...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 18
از سرپناه مجسمه درآمد و صندلش را فوری پوشید. تا میرفت از سید بپرسد حکمت حضور اینها در خانهاش چیست، هی یادش میرفت. بیشتر از این صبر نکرد و به طرف اتاقش فرار کرد. وقتی سید از کارگاه بیرون رفت و در را قفل کرد، دل در راهرو نبود. وارد آسانسور شد و به همکف رفت. وارد غذاخوری شد و میز پر از صبحانه ر...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 19
فصل هفتم سید که بازوی خونیاش را چسبید، دل تازه فهمید که آن مرد محافظ نبوده. سید خودش را جلوی دل حایل کرد و رو به مرد غرید: ـ بی همه چیز بیشرف. دوتا محافظی که در حیاط پاس میدادند، از پشت سر، سر رسیدند و پریدند روی مرد مهاجم. اسلحهاش را غلاف کردند و خودش را کت بسته درحالی که پشت سرهم بد و بیر...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 20
پنس را برداشت و محکم و ناشیانه داخل زخم تیر کرد. کمر سید از مبل جدا شد و چنان عربدهای کشید که جلال توی آشپزخانه بهوش آمد و بیاختیار یک چک زیر گوش کاظم خواباند. صورتش از درد سیاه شده بود. چشمان خونیاش را جوری به دل دوخت که دل حس کرد اگر دختر نبود یا قصد و نیت کمک نداشت، این مرد با دست خالی پا...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
- 1
- 2
