لیست کلیه پارتهای رمان سایهی مترسک : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 34
-
رمان سایهی مترسک - پارت 1
به نام خدا کتاب اول کی_راد (1335_1300) صدای قیژقیژ چکمه های بلند چرم و سنگریزه هایی که از زیر پایشان سُر می خورد و به دامنه ی کوه می ریخت ،به گوش می رسید. مقابل خود بچه آهویی بسیار زیبا دید !چشم راستش را بست تا تمام تمرکزش را روی چشم چپش بگذارد.بچه آهو کاملا در تیررس نگاهش بود.انگشتش روی ماشه ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 2
هرچه نزدیک تر می رفت،صدای ناله ،شبیه جیغ یا فریادی چون التماس می شد.صدای یک زن هم نبود!خیلی کم سن دارتر از لهجه ی یک زن به گوشش می خورد. از فاصله ای که تا رسیدن مانده بود،چشمش به دو سه مرد افتاد که دور دختری حلقه زده بودند.یکی از آنها دخترک را میان بازوانش گرفته بود و سعی در بیرون کشیدن لباسهایش ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 3
-با ننه ،بوای پیرم زندگی می کردم.بوآم دو هفته ی پیش مُرد و همراه ننم اومدم پیش خالم !خاله مشکات. ابروهایش چفت هم شد.مشکات نام، برایش آشنا بود.دخترک ادامه داد؛ -می دانید ای ورا نون ویی کجان؟من از آشناهای همونم.بهنمیار،خباز روستاست. پلک سیاوش خان پرید و پرسید: -تو کس و کار بهمنیاری؟ سر دخترک به پای...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 4
ورودی روستا، سرعتش را پایین آورد و با اشاره ی دست از همراهانش خواست دنبال کارهایی که به آنها واگذار کرده بود،بروند.با اینکه آن سه تن قرار بود برادران همسرش شوند و در کارهای خان مشارکت داشتند،هیچ خوشش نمی آمد در امور خصوصی و عمارتشان وارد شوند.از پدرش هم می خواست زیاد مردان بیگانه را وارد مٍلکشان ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 5
نگاهش سمت چپ و اتاق های خودش چرخید.در زاویه ی قائم با در ورودی بود و باید یک دور کوتاه می زد تا دیده می شد.پایش که چرخید،متوجه ی ماهدخت شد.پیراهن سورمه ای بلندی پوشیده بود و دستاری با چهارخانه ی سیاه و سفید بسته بود که سیاهی مکعب هایش درشت تر بود.انگار که عزادار چیزی است.دستش را زیر چانه زده و رو...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 6
او در روستایی پایین تر و میان عمارتی از خان ها زاده شده بود و برای خان هم انتخاب شد.از شوهری که برایش درنظر گرفتند ،ناراضی نبود .از عمق جان دوستش داشت.اخلاق و رفتار سیاوش خان زمین تا آسمان با خان هایی که دیده و درموردشان شنیده بود فرق داشت.علی الخصوص که به شهر هم رفت و آمد زیادی داشت و کلا خصلتش ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 7
حوری پرسید: -کجان آقوم؟ صفا بانو جواب داد: -به شهره مادر .کاکوت بهش گفت این سری خودش بره. خدمتکار با سینی بزرگی وارد شد و آن را میان جمع گذاشت.سیاوش خان دستی داخل سینی برد و با برداشتن لیوانی شربت خنک که با تکه های یخ برق می زد،گفت: -سری قبل سر اموالی که برده بودم شهر،با خریدارا سازم نشد.گفتم این...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 8
دلش جمع شد.هنوز متوجه ی سیاوش خان نشده بود.جلو رفت و صدایش زد: -ماهدخت! سرش آرام آرام بالا آمد.به نگاه یار که رسید،لبخند محزونی کنار لبش رسید.بلند شد و مقابلش ایستاد.جلو رفت تا آخرین نفس های دونفری شان را حس کند.در چند قدمی صورت سیاوش خان که رسید،دست پیش برد و درحال مرتب کردن یقه ی اربابش و حلقه ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 9
ناخن به دیوار می کشید.باید می رفت!می ماند تباه می شد.احساس خفگی سیاهش کرد.همه جا را سیاه می دید.گردسوز اتاقش را روشن نکرده بود.دراتاقش باز شد و کسی با گردسوزی روشن داخل آمد.آنرا کنار صورتش که بالا گرفت،سیاوش خان را دید.صدایش کرد؛ -ماهدخت! بلند شد و ایستاد .سیاوش خان جلو رفت و مقابلش ایستاد؛ -فرست...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 10
ماهدخت که مقابلش ایستاد،زیر نور گردسوز نگاهی به صورتش انداخت و گفت: -زود میام عقبت.جای تو پیش من فرق داره ماه. نتوانست جوابی به سیاوش خان بدهد.بغض کرد و تنها سرتکان داد . سیاوش خان براه افتاد و او به دنبالش.از در پشت عمارت خارجش کرد تا مجبور نباشد از وسط باغ خان و جشن عبورش دهد.گاهی از اینکه خواس...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 11
در اتاق را باز کرد و وارد شد. با یادآوری شب زفافش با ماهدخت، انتظار داشت یوبه سر به زیر مقابلش ایستاده باشد.اما اینبار چنین نبود. تازه عروس پشت به او داشت. جلو رفت !شانه هایش را گرفت و او را برگرداند.پایش نیز زیر پای عروس گیر افتاد!تورش را که بالا زد انتظار یک جفت چشم سبز را می کشید، با صورتی گر...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 12
پشتش به صندلی گردان چسبید و بالاتنه اش را کٍش داد.کمی که به تن و گردنش نرمش داد،دوباره سرش را داخل لپ تاپ فرو کرد.هنوز انگشتش روی کیبوردها حرکت نکرده بود که دراتاقش باز شد و صدای مادر را شنید؛ -آماده ای پرنیان؟ تا آمد جواب دهد،چشم های مادر درشت شد .جلو آمد و بلافاصله اضافه کرد؛ - هنوز نشستى که دخ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 13
-کی ؟ -احتمالا تا ساعت دوازده می رسه. -دیگه چرا احتمالا؟ -والا کارن اینجوری بهم گفت. از حالات مرد فهمید هیجان زده شده است .لبخند مهربانانه ای زد و گفت: -بالاخره میاد .نگران نباشید. روی کاناپه نشست ،دست هایش را لابه لای هم انداخت و حال دلش را لو داد: -از وقتی گفت دارم میام،دل تو دلم نیست.همش دلهره...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 14
کلماتی ننوشته بود که صدای زنگ ساعت موبایلش بلند شد.پوفی کرد و برخاست. ساعت را روی ده و نیم گذاشته بود.پدر عادت نداشت دیروقت شام بخورد.آن شب بخاطر بازگشت کارن از سوئیس استثنایی شده بود. پلوپز را که روشن کرد،زیر کتری را نیز بالا برد تا چایی دم کند.چای کهنه دم دوست نداشت.یکی از صندلی ها را کنار کشید...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 15
کارن چمدانش را بلند کرد و بدون تعارف از پله ها بالا رفت.وارد سالن که شد، حرارتی مطبوع به پوستش زد.نگاهش دور سالن چرخید. آنجا را بسیار متفاوت با دوازده سال پیش دید.جای عکس سه نفری شان روی میز ،سمت چپ سالن خالی بود .جایش عکسی خانوادگی از پدرش، کنار زنی شبیه پرنیان و خود او ،همراه پسر بچه ای پر شده ...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 16
لبی به فنجانش زد و گفت: -به بابا حقیقتو نگفتم که اینهمه راه نیاد فرودگاه.اما بازم کار خودشو کرده. پرنیان با شوقی واضح گفت: -خیلی برای دیدنتون شوق داره.خیلی دلتنگه. جواب کارن عین زدن سیلی توی گوشش بود: -دلتنگه که دوازده سال جای خالی مو تحمل کرد و یکبار پیشم نیومد؟دلتنگه که جای منو با یه پسر بچه پر...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 17
سرصحنه ی تئاترم می رم. به عنوان دستیار کارگردان. ازشون برای نوشته هامم کمک می گیرم. چون به نوشتن علاقه ی بیشتری دارم. -حرفه ی متنوع و مفرحیه. نوشتنم که آدمو تخلیه می کنه. -شما از کارتون راضی نیستید؟ از بالای چشم به پرنیان نگاه کرد و پرسید: -درمورد من چی می دونید؟ -فقط می دونم با پدر و در زمینه ی ...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 18
قد کوروش با کارن جوانش برابر بود.اما قامتش نه!کمی خم می زد.دست روی شانه ی کارن گذاشت و جواب داد: -صدامو خوب درک کردی.از دوریت دلم شکسته بود.خوش اومدی امیدم! چشمان هردویشان پُرشد و سر در آغوش هم گذاشتند.دستهایشان دور هم افتاد و یکدیگر را فشردند.انگار نه انگار همان کارن چند دقیقه پیش بود که مقابل پ...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 19
پوزخندی زد که دل کوروش گرفت: -جلوی مرگشو می گرفتید؟ بالحنی غمگین گفت: -مسلما قادر به انجام دادن این کار نبوده و نیستم.اما می تونستم با برگردوندن تو که همه ی امیدش بودی ،امید به زندگی رو درونش تقویت کنم.نمی تونستم؟ کارن چشم هایش را بست و سرش را به پشتی مبل تکیه داد.کوروش نیز به عقب چسبید و انگشتان...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 20
سر ظهر به روستا رسیدند. نگاهش دورتادور خانه باغ چرخید. آن جا را مار دوسری می دید که قصد نیش زدنش را دارد. خدا می دانست در آن یکماه ،چهل روز چه به روز دلش آمده است. اما بالاخره سیاوشخان دلتنگش شد و دنبالش رفت؛ -چرا نمی ری تو؟ دست سیاوشخان پشتش بود و او را به داخل دعوت می کرد.نگاهی به مردش انداخ...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
- 1
- 2
