سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت بیست :
سر ظهر به روستا رسیدند. نگاهش دورتادور خانه باغ چرخید. آن جا را مار دوسری می دید که قصد نیش زدنش را دارد. خدا می دانست در آن یکماه ،چهل روز چه به روز دلش آمده است. اما بالاخره سیاوشخان دلتنگش شد و دنبالش رفت؛
-چرا نمی ری تو؟
دست سیاوشخان پشتش بود و او را به داخل دعوت می کرد.نگاهی به مردش انداخت و جواب داد:
-نشده بود بیشما سی و هشت روز تو این خونه نباشم آقو.
نگاهش را در چشمان
لطفا صبر کنید...
