پارت بیست :

سر ظهر به روستا رسیدند. نگاهش دورتادور خانه باغ چرخید. آن جا را مار دوسری می دید که قصد نیش زدنش را دارد. خدا می دانست در آن یک‌ماه ،چهل روز چه به روز دلش آمده است. اما بالاخره سیاوش‌خان دلتنگش شد و دنبالش رفت؛
-چرا نمی ری تو؟
دست سیاوش‌خان پشتش بود و او را به داخل دعوت می کرد.نگاهی به مردش انداخت و جواب داد:
-نشده بود بی‌شما سی و هشت روز تو این خونه نباشم آقو.
نگاهش را در چشمان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!