لیست کلیه پارتهای رمان سایهی مترسک : پارت های 41 تا 48
تعداد کل پارت های منتشر شده : 48
-
رمان سایهی مترسک - پارت 41
ذوق زده شد و دست دور ربان انداخت. پیش از آنکه بازش کند، با صدایی چشمهایش باز شد. خوابش آنقدر شیرین بود که دوباره پلکش بسته شد. ساعت حدود ده بود. دوشی گرفت و موهایش را خشک کرد. هرآنچه نیاز داشت، با لباسی مناسب برداشت و بیرون رفت. مادر در آشپزخانه در حال پاک کردن برنج بود. از بالای عینکی که مواقع ک...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 42
به خانهی عمو که رسید، با استقبال گرم عمو و زن عمویش مواجه شد. همیشه هم احوالپرس مادرش و پویان بودند. اسم کوروشخان هم از دهانشان نمیافتاد. نگاه مخمور و سیاه عمو، دلش را به غارت برد. در مرز میانسالی هنوز جذابیت داشت. قد بلند و خوشاستیل! کپی پدر از دست رفته اش. دوبرادر شباهت فوقالعاده ای به یکد...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 43
صدای زنگ در سالن پیچید و به تکاپویشان انداخت. مهمانان پشت هم وارد شده و با لبی پرخنده دنبال عروس غائب می گشتند. تقریبا همه که رسیدند، آرمان برای مهمانها توضیحاتی داد و دنبال رایحه رفت. معلوم بود رایحه حسابی بیخبر است. آرمان را تلفن باران کرده بود. لحظهی وردشان واقعا دیدنی بود. رایحه با لباسهای...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 44
چشمکی برایش فرستاد و دور شد! رایان جوان زرنگ و خوشمشربی بود که میتوانست آیندهاش را با او در کمال آرامش بسازد. مهندس کاربلدی که نقشههای پختهاش،شاخکهای شرکتهای زیادی را تکان داد. آن خوشبختی تنها عشق او را کم داشت. او را که به دلش دعوت میکرد، به اندازهی یک مهمان برایش جا داشت نه صاحبخانه شدن...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 45
مکالمه را قطع کرد و سمت نشیمن برگشت: -با اجازهتون میرم آماده شم. کارن پشت دره. رایان و آرمان از جا بلند شدند و سمت در رفتند. رایان در همانحال گفت: -میارمش تو، عجله نکن! بلاتکلیف سرجایش ماند. چشم به در داشت ببیند کارن داخل میآید یا نه!طولی نکشید که او را میان دو پسرعمویش درحال وارد شدن دید. از ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 46
کارن دوباره ساکت شد و جوابی نداد. از سکوتهای مواقع حساس او خوشش نمیآمد. علیالخصوص اینبار! کوتاه نیامد: -یعنی از اون دخترای خاص نصیب شما نشده؟ پوزخندی زد و گفت: -شما دخترا در هر حال کنجکاوید. محترم و غیر محترمم ندارید. -سوالم فضولیه؟ - بهت نمیخورد توام از این سوالا بپرسی؟ -چرا؟ مگه من جوون نی...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 47
وضع پدرش معلوم بود. ضمن اینکه ماشین هم نداشت. پروین که تنها دیدش، با نگرانی پرسید: -پرنیان کو؟ خودش را برای جواب دادن به آن سوال آماده کرده بود: -موقع برگشتن یه کمی حالش بد شد، رسوندمش اورژانس. گفت مامانم پیشم باشه راحترم. با دست راست روی دست چپ خود کوبید و گفت: -خدا مرگم بده. چش شده بچهم؟ کارن...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان سایهی مترسک - پارت 48
از دخالت بهجای پرنیان و پروین سبک شد و احساس خوشایندی کرد. اتاق که خالی از ملاقات کننده شد، خانوادگی دور تخت پرنیان جمع شدند. محبت صمیمانه ی جمع، دردش را تسکین می داد! از بیمارستان که مرخص شد و پا داخل اتاقش گذاشت، بوی آشنایی و گلهای حُسنیوسف ریههایش را شست. لپتاپ منتظر و عکسهای مانده لابه...
بروزرسانی در : ۲۲ ساعت پیش
