سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت پانزده :
کارن چمدانش را بلند کرد و بدون تعارف از پله ها بالا رفت.وارد سالن که شد،
حرارتی مطبوع به پوستش زد.نگاهش دور سالن چرخید. آنجا را بسیار متفاوت با دوازده سال پیش دید.جای عکس سه نفری شان روی میز ،سمت چپ سالن خالی بود .جایش عکسی خانوادگی از پدرش، کنار زنی شبیه پرنیان و خود او ،همراه پسر بچه ای پر شده بود.دلش گرفت!از خانه ی بی مادر و زنی که جایش را گرفته بود.تنها چیزی که هنوز سرجایش بود،پرتره ا
لطفا صبر کنید...
