سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت هجده :
قد کوروش با کارن جوانش برابر بود.اما قامتش نه!کمی خم می زد.دست روی شانه ی کارن گذاشت و جواب داد:
-صدامو خوب درک کردی.از دوریت دلم شکسته بود.خوش اومدی امیدم!
چشمان هردویشان پُرشد و سر در آغوش هم گذاشتند.دستهایشان دور هم افتاد و یکدیگر را فشردند.انگار نه انگار همان کارن چند دقیقه پیش بود که مقابل پرنیان از درد و دلش گفت.
از آغوش یکدیگر که سیر شدند،مقابل هم ایستادند و بقیه ی بغضشان ر
لطفا صبر کنید...
