پارت سوم :

-با ننه ،بوای پیرم زندگی می کردم.بوآم دو هفته ی پیش مُرد و همراه ننم اومدم پیش خالم !خاله مشکات.
ابروهایش چفت هم شد.مشکات نام، برایش آشنا بود.دخترک ادامه داد؛
-می دانید ای ورا نون ویی کجان؟من از آشناهای همونم.بهنمیار،خباز روستاست.
پلک سیاوش خان پرید و پرسید:
-تو کس و کار بهمنیاری؟
سر دخترک به پایین تکان خورد و جواب مثبت داد.
-اینهمه را اومدی سرچشمه چکار دختر؟بهمنیار که مرد با غیرتیه!
-پریروز افتاد و پاش شکست.الانم به جاست.اومدم سرچشمه کمی آو ببرم.
سینه ی ستبرش تکانی خورد و گفت:
-پاشو برو خانه ات.می گم آبو برات بیارن.
دخترک چند قدمی عقب رفت ،قد و بالای ترکه ای و چشمان زمردینش دل را می برد.با خودش فکر می کرد آن نگاه سبز را کجا دیده است!!!
دخترک کمی که عقب عقب رفت، پشتش را کرد و پا به فرار گذاشت.نگاه سیاوش خان از مسیر رفتن دخترک جدا شد و به یاشار چسبید.اخم هایش را درهم کشید و گفت:
-حقته جلوی پای خواهرت قربونیت کنم.
گوشه ی چشم یاشار پرید و گفت؛
-خواستم کمکش کنم سیاوش خان.ما رو چه کار با یه دختر نارس!
-خوب معاینه اش کردی و دیدی نارسه؟
از شدت تعصب سیاوش خان و چشم های جدی اش ترسید و دست و پایش را جمع کرد.سرش را زیر انداخت و چشم غرّه ی برادرهایش را ندید گرفت.سیاوش خان درحال برگشتن سمت چشمه سار ،رو به کارگزارش کرد و گفت؛
-کوزه ی دخترکو پر کن ببر در خونه ی بهمنیار.بهشم بگو دیگه این بچه رو تک و تنها سوی چشمه نفرسته.
مرد چشمی گفت و سراغ دستوری که اربابش داده بود ،رفت.
دیگر حس و حال شنا کردن نداشت.
لباسهایش را پوشید و دستار کمرش را برداشت.دستش که به کمربند پهن و چرمش رسید،سه برادر در کنار یکدیگر پشتش ایستاده بودند.منتظر ماندند سیاوش خان سوار اسبش شود تا پشت سرش روی اسب پریده و سمت روستا برگردند.سیاوش خان سمت برادرها برگشت.کمربندش را بالا برد و ضربه ای محکم به سر و صورت یاشار زد.یاشار دست روی چشم هایش گذاشت و "آخ"بلندی گفت.
یزدان و یونس نیز یکه خورده و کمی عقب تر ایستادند.سیاوش خان هرچه جلوتر می رفت،یاشار عقب تر می کشید.دست پرقدرتش را جلو برد و یقه ی یاشار را گرفت.درحالی که تکانش می داد،گفت:
-یه چی می گمت،خوب آویزه ی گوشت کن!
یاشار از بین دستش و زیر چشمی سیاوش خان را می پایید؛
-تموم زنا و دخترکان روستای "قلات"،ناموس منن.حالیت شد؟
جای یاشار،یزدان محکم و پشت سر هم گفت:
-حالیشه سیاوش خان،حالیشه!
سمت یزدان و یونس برگشت و گفت؛
-حالیشم نشد،حالیش کنید.علاوه بر کارهایی که مشترکا باهم انجام می دیم،من بعد رفت و آمدتون با من بیشتر می شه.حواستون جم باشه.
دو برادر سر تکان داده و یاشار را جلو انداختند.جوانک لجوج دور از چشم سیاوش خان،دست برادرها را عقب زد و با لحنی طلبکارانه گفت:
-اسبم اونطرف چشمه اس.
گردن سیاوش خان که سمتش برگشت، صوتش تغییر کرد ؛
-می رم سراغ اون،پشت پای شما میام سوی روستا.
مردها به اسب رسیدند و با پریدن روی حیوان ها سمت روستا شتاب گرفتند!
دشت و صحرا را که پشت سر گذاشتند،چند متری مانده به خانه ی اربابی ،بوی کُنده های سوخته در مشامشان پیچید.واقعا خبرها صحت داشت."اردشیر خان"کار خودش را کرده بود و عروس دوم را برای تناسل بقایش به آن خانه وارد می کرد.با آنکه بارها در گوش سیاوش خان خوانده بود،با اینحال باور نمی کرد حرفش را عملی کرده باشد.
با اینکه خیلی از ظاهر"یوبه"خواهر یزدان و یحیی و یاشار شنیده بود،اما دنبال قٍر و قیافه نبود.همسرش "ماهدخت" ظرافت و زیبایی خودش را دارا بود و او را دوست داشت.سه سال پیش و درسن نوزده سالگی داماد شد و به حجله ی دختری از توابع "روستای همرود" رفت.زن جوانش چیزی از خانومی و نجابت کم نداشت.احترام به او و خاندان ارباب، از رفتارش نمی افتاد.نجابتش همیشه در چشم های سیاه سیاوش خان حرف اول را می زد.حیف که برایش زاد و ولد نکرد.این امر باعث شد تا اردشیر خان از سال دوم ،زمزمه هایی زیر گوشش کند.خودش نیز با آنکه زن اولش پنج دختر برایش زاییده بود،به هوای پسر،زن دوم اختیار کرد و سیاوش خان بعد از سه دختر از همسر دومش متولد شد.حالا می دید همان قصه برای خودش تکرار می شود.با این تفاوت که او کلا اولادی نداشت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!