پارت شانزده :

لبی به فنجانش زد و گفت:
-به بابا حقیقتو نگفتم که اینهمه راه نیاد فرودگاه.اما بازم کار خودشو کرده.
پرنیان با شوقی واضح گفت:
-خیلی برای دیدنتون شوق داره.خیلی دلتنگه.
جواب کارن عین زدن سیلی توی گوشش بود:
-دلتنگه که دوازده سال جای خالی مو تحمل کرد و یکبار پیشم نیومد؟دلتنگه که جای منو با یه پسر بچه پرکرد؟
پوزخندی کُنج لبش نشست و افزود:
-تازه ،یه دخترم داشته!
پرنیان رنگ د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️