پارت شانزده :

لبی به فنجانش زد و گفت:
-به بابا حقیقتو نگفتم که اینهمه راه نیاد فرودگاه.اما بازم کار خودشو کرده.
پرنیان با شوقی واضح گفت:
-خیلی برای دیدنتون شوق داره.خیلی دلتنگه.
جواب کارن عین زدن سیلی توی گوشش بود:
-دلتنگه که دوازده سال جای خالی مو تحمل کرد و یکبار پیشم نیومد؟دلتنگه که جای منو با یه پسر بچه پرکرد؟
پوزخندی کُنج لبش نشست و افزود:
-تازه ،یه دخترم داشته!
پرنیان رنگ د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!