سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت شانزده :
لبی به فنجانش زد و گفت:
-به بابا حقیقتو نگفتم که اینهمه راه نیاد فرودگاه.اما بازم کار خودشو کرده.
پرنیان با شوقی واضح گفت:
-خیلی برای دیدنتون شوق داره.خیلی دلتنگه.
جواب کارن عین زدن سیلی توی گوشش بود:
-دلتنگه که دوازده سال جای خالی مو تحمل کرد و یکبار پیشم نیومد؟دلتنگه که جای منو با یه پسر بچه پرکرد؟
پوزخندی کُنج لبش نشست و افزود:
-تازه ،یه دخترم داشته!
پرنیان رنگ د
لطفا صبر کنید...
