سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت دوم :
هرچه نزدیک تر می رفت،صدای ناله ،شبیه جیغ یا فریادی چون التماس می شد.صدای یک زن هم نبود!خیلی کم سن دارتر از لهجه ی یک زن به گوشش می خورد.
از فاصله ای که تا رسیدن مانده بود،چشمش به دو سه مرد افتاد که دور دختری حلقه زده بودند.یکی از آنها دخترک را میان بازوانش گرفته بود و سعی در بیرون کشیدن لباسهایش داشت.
کمی که جلوتر رفت،از همان فاصله "یاشار"را شناخت.همراهانش نیز شناسایی نشده ،برایش قابل روئیت بودند.همان هایی که بین جوانان آن روستا سرآمد عیاشی و زن بارگی بودند.
پیراهن دخترک را که داخل تنش جر داد،جیغش به هوا رفت و یک دور،دور خودش چرخید.با تمام قوا داد کشید:
-یاشار!
صدای سیاوش خان چون غُرش شیر تمام جهات را در برگرفت.یزدان و یونس نیز با شنیدن اسم برادرشان پا تند کردند و پیش آمدند.درحالی که به هم نگاه می کردند،به هم خروشنه رفتند:
-باز این خاکشیر مزاجٍ دیوثٍ بی رگ، گند بالا آورده!ای سگ تو روح بی ناموست که باعث آبرویی.
پیش از آنکه سیاوش خان قدمی بردارد،دورش را گرفتند.با نگاه کردن به مقابل متوجه بودند چه خبر شده است.اما پرسیدند:
-چی شده سیاوش خان؟
سیاوش خان بدون نگاه کردن به یونس و یزدان ،راهش را ادامه داد و کارگزارش را بنام خواند:
-مروّت!
مرد بشمار سه خودش را به سیاوش خان رساند و گفت:
-قربان وجودت آقو.
انگشت سیاوش خان سمت یاشار دراز شد و گفت:
-اینو می بندی به اسب و ول می کنی تو صحرا.اینقد که ریز ریز شه .
یزدان و یحیی زرد کردند.یاشار پرو پرو جلو آمد، تکه لباسی از دخترک که دستش بود را روی هوا پًر داد و گفت:
-می خواستیم کمکش کنیم سیاوش خان.خودش قُربتی بازی درآورد.
سیاوش خان آب دهانش را روی زمین پرت کرد و گفت:
-تو گوه خوردی ولگرد.یه بلایی سرت بیارم اون سرش ناپیدا!
یونس پیش آمد و با گرفتن بازوی سیاوش خان گفت؛
-خواسته انتری کنه سیاوش خان.
حرف یونس همیشه برایش سند بود.کمی از عصبانیتش را کاست.اما بی آنکه جواب یونس را دهد،رو به کارگزارش کرد و گفت:
-مروّت!
مرد چهارشانه سفت کنار دستش ایستاد و گفت:
-بله آقو.
-اول ببین این دختر کیه،کمک بده برگرده روستا،تا برسیم به این بی چشم و رو!
مرد "چشم"سفتی گفت و سمت دخترک کرد.دخترک با دیدن دسته ی مردها در خود مچاله شده بود.چشم سیاوش خان به کوزه ی آبی که کنار چشمه ول شده بود افتاد و بلند بلند گفت:
-تو ننه ای،آقویی،کاکویی ،کس و کاری نداری که خوت تنها نیایی سر چشمه؟
دخترک هر لحظه بیشتر در خود مچاله می شد.موهای پریشانش روی صورتش ریخته بود و کاملا چهره اش را پوشانده بود.از شانه ی لخت و دست بازش ،تن مرمرینش کاملا مشخص بود.در دلش گفت:
-ای یاشار بی پیر، خر نرو آبستن می کنه.چه برسه تو رو.
جوابی که از دختر نگرفت ،جلوتر رفت .صدایش زد؛
-های،دخترو!با توام .
دختر سرش را بالا گرفت و موهای افشانش تکانی خورد.دسته ای موی مشکی فرفری که مرد را یاد عروسک می انداخت،داخل صورتش پخش بود.لباسش را کمی بالا کشید و روی شانه و سینه ی برهنه و تازه جوانه زده اش را پوشاند.موهایش که کنار رفت،انگار خورشید به صورت سیاوش خان تابید.با آنکه دختر خیلی بچه سال بود،اما نگاهش پختگی خاصی داشت.قدمی جلو گذاشت و چشم هایش را ریز در هم کشید؛
-هی دختر!منو ببین.
سر دخترک بالا آمد.ادامه داد:
-بگو،چرا نمی شناسمت؟
بالاخره مُهر سکوتش شکست:
-تو این روستا مهمانم آقو.
-مال کجایی؟
-روستای مارگون.
-مارگون که خیلی با اینجو فاصله داره.
-خاله م منو آورده.
-خاله ات کیه.
دخترک هر لحظه بیشتر در خود مچاله می شد.موهای پریشانش روی صورتش ریخته بود و کاملا چهره اش را پوشانده بود.از شانه ی لخت و دست بازش ،تن مرمرینش کاملا مشخص بود.در دلش گفت:
-با ننه ،بوای پیرم زندگی می کردم.بوآم دو هفته ی پیش مُرد و همراه ننم اومدم پیش خالم !خاله مشکات.
ابروهایش چفت هم شد.مشکات نام، برایش آشنا بود.دخترک ادامه داد؛
-می دانید ای ورا نون ویی کجان؟من از آشناهای همونم.بهنمیار،خباز روستاست.
پلک سیاوش خان پرید و پرسید:
-تو کس و کار بهمنیاری؟
سر دخترک به پایین تکان خورد و جواب مثبت داد.
-اینهمه را اومدی سرچشمه چکار دختر؟بهمنیار که مرد با غیرتیه!
-پریروز افتاد و پاش شکست.الانم به جاست.اومدم سرچشمه کمی آو ببرم.
سینه ی ستبرش تکانی خورد و گفت:
-پاشو برو خانه ات.می گم آبو برات بیارن.
دخترک چند قدمی عقب رفت ،قد و بالای ترکه ای و چشمان زمردینش دل را می برد.با خودش فکر می کرد آن نگاه سبز را کجا دیده است!!!
دخترک کمی که عقب عقب رفت، پشتش را کرد و پا به فرار گذاشت.نگاه سیاوش خان از مسیر رفتن دخترک جدا شد و به یاشار چسبید.اخم هایش را درهم کشید و گفت:
-حقته جلوی پای خواهرت قربونیت کنم.
گوشه ی چشم یاشار پرید و گفت؛
-خواستم کمکش کنم سیاوش خان.ما رو چه کار با یه دختر نارس!
-خوب معاینه اش کردی و دیدی نارسه؟

لطفا صبر کنید...

نسیم
0خیلی خوب بود خوشم اومد مخصوصا لهجه اشون