پارت هشتاد و پنجم :


متعجب آن را گرفت و باز کرد، شال و کلاه نسکافه‌‌‌ای رنگی بود، از همان شال و کلاه‌هایی که همیشه آرزو داشت بپوشد ولی برحسب نوع پوشش منطقه‌شان باب نبود، نمی‌توانست جلوی خوشحالی خود را بگیرد.
_ وای ممنون، ولی...
نگران به پرهام نگاه کرد.
_ برام سخته قبول کنم، این یکی رو شاید بتونم ببرم خونه و بگم با پس‌اندازم خریدم ولی...
پرهام نگاه حریص و پراز حسرتش را جدی و پرنفوذ روانه‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    خاک برسر این عرب های خیکی

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!