ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت هشتاد و پنجم :
متعجب آن را گرفت و باز کرد، شال و کلاه نسکافهای رنگی بود، از همان شال و کلاههایی که همیشه آرزو داشت بپوشد ولی برحسب نوع پوشش منطقهشان باب نبود، نمیتوانست جلوی خوشحالی خود را بگیرد.
_ وای ممنون، ولی...
نگران به پرهام نگاه کرد.
_ برام سخته قبول کنم، این یکی رو شاید بتونم ببرم خونه و بگم با پساندازم خریدم ولی...
پرهام نگاه حریص و پراز حسرتش را جدی و پرنفوذ روانه
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1خاک برسر این عرب های خیکی