پارت سی و هشتم :

سلیم خودش هم نمی دانست که چرا این جاست، چرا دست از سر این دختر بر نمی دارد؟
فقط این را می دانست که دیشب تا صبح پلک روی هم نگذاشته، تا صبح طعم لبانش را مزه مزه کرده و فکر این که با کسی دیگر تقسیم شود مرگ را در کنارش حس می کرد!

_فقط می خوام باهات صحبت کنم!

تیدا دستش را در هوا تکان داده «برو بابایی» نثارش می کند و به قدم هایش ادامه می دهد.

قلبش در گلو می تپید اما اجازه نمی Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    شاهکاری جذاب و بی نظیر و دلبر که همیشه در قلب و ذهن آدم ماندگاره❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️