سماح به قلم پریسا حصیری
پارت سی و هشتم :
سلیم خودش هم نمی دانست که چرا این جاست، چرا دست از سر این دختر بر نمی دارد؟
فقط این را می دانست که دیشب تا صبح پلک روی هم نگذاشته، تا صبح طعم لبانش را مزه مزه کرده و فکر این که با کسی دیگر تقسیم شود مرگ را در کنارش حس می کرد!
_فقط می خوام باهات صحبت کنم!
تیدا دستش را در هوا تکان داده «برو بابایی» نثارش می کند و به قدم هایش ادامه می دهد.
قلبش در گلو می تپید اما اجازه نمی Ø
لطفا صبر کنید...

فرشته
0شاهکاری جذاب و بی نظیر و دلبر که همیشه در قلب و ذهن آدم ماندگاره❤️