پارت بیست و ششم :

به سرعت در ماشینش جاگیر می شود و می نشیند. قلبش به سرعت نور می تپید و نفسش را در تنگا قرار می داد‌.
از آیینه بغل ماشین نگاهش می کند و آن چشمان جست و جو گرش را.
سوئیچ را می چرخاند و ماشین را به راه می اندازد. ماندن بیشتر را جایز نمی دانست.
حسی همانند عشق و نفرت در وجودش زبانه می کشید ، حالش را درک نمی کرد و دلش هم نمی خواست که خودش را با چیزی قانع کند.
اصلا پلی هم برای برگشت کنار هم ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    وای، چه شود🤭😉❤️ بهترین رمانه.. خیلی جذابه.. خیلی دلبره❤️

    ۳ ماه پیش
  • masi

    0

    😯😯😯😯😯😯😯😯😯😯😍

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️