سماح به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و ششم :
به سرعت در ماشینش جاگیر می شود و می نشیند. قلبش به سرعت نور می تپید و نفسش را در تنگا قرار می داد.
از آیینه بغل ماشین نگاهش می کند و آن چشمان جست و جو گرش را.
سوئیچ را می چرخاند و ماشین را به راه می اندازد. ماندن بیشتر را جایز نمی دانست.
حسی همانند عشق و نفرت در وجودش زبانه می کشید ، حالش را درک نمی کرد و دلش هم نمی خواست که خودش را با چیزی قانع کند.
اصلا پلی هم برای برگشت کنار هم ب
لطفا صبر کنید...

فرشته
0وای، چه شود🤭😉❤️ بهترین رمانه.. خیلی جذابه.. خیلی دلبره❤️