پارت سی و هفتم :

تیدا لبخند نرمی به رویش می پاشد و دست به زیر چشمانش کشیده می پرسد:

_سردت شده نه؟ قصه ی شبستر برات گفتم.

محمدعلی اما با لبخند دلگرم کننده ای دستانش را می فشارد:

_مهم نیست، من از این به بعد دوتا گوش شنوا دارم که حرف هات رو بگی دخترخوب، فقط...!

تیدا پرسشی سر تکان می دهد:

_فقط چی؟

محمدعلی سر پایین می اندازد و با شرمندگی می گوید:

_وقتی رفتیم داخل بگو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    2

    به نظر من محمد علی بهترین فرده برای تیدا چون با اینکه گذشتش رو شنید بازهم قضاوتش نکرد و تحت فشارش نذاشت و گذاشت خووش تصمیم بگیره تا اذیت نشه👌🏻💕از بین شخصیت ها محمد علی بیشتر از از همه دوست دارم چون برای اذیت نکردن عشقش هرکاری می کنه حاج سلیم هم با اینکه بُعد های منفی داره بازهم خوبه عالی بود🌸☺️

    ۲ ماه پیش
  • masi

    1

    وای جای حساسیی تموم شد 😭 تا پارت بعدی بیاد سکته میکنم 😂

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    2

    رمانی جذاب که هربار بیشتر از قبل، دل می بره❤️

    ۳ ماه پیش
  • Nana

    1

    یکم فقط یکم دلم خنک شد از چزوندن حاجی قلابی حالا مونده تا درد بکشی سلیم خان

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️