پارت بیست و پنجم :

محمدعلی نگران دست به سمت کمرش می برد تا تعادلش را حفظ کند!
_خوبی سلیم؟ چت شد یهو!
خوب! کاش حالش از خوب بودن تعریفی داشت. باید می دید، باید تیدا را می دید تا نفسش منظم شود، مثل تمام این سال ها که می شنید خوب است و خوب بود!
دستش را به دیوار می گیرد و چشم می بندد تا کمی حالش رو به راه شود:
_می خوای برات آب بیارم؟

سر می جنباند:
_یه آب میوه شیرین لطفا!
محمدعلی تاکید می کند:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    دلبر و جذاب مثل همیشه😍❤️ بهترینی بانو جانم❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️