سماح به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و پنجم :
محمدعلی نگران دست به سمت کمرش می برد تا تعادلش را حفظ کند!
_خوبی سلیم؟ چت شد یهو!
خوب! کاش حالش از خوب بودن تعریفی داشت. باید می دید، باید تیدا را می دید تا نفسش منظم شود، مثل تمام این سال ها که می شنید خوب است و خوب بود!
دستش را به دیوار می گیرد و چشم می بندد تا کمی حالش رو به راه شود:
_می خوای برات آب بیارم؟
سر می جنباند:
_یه آب میوه شیرین لطفا!
محمدعلی تاکید می کند:
لطفا صبر کنید...

فرشته
0دلبر و جذاب مثل همیشه😍❤️ بهترینی بانو جانم❤️