پارت بیست و سوم :

مریم خودش را از شاسی بلند ماشینش بالا می کشد و به محض نشستن کمر بندش را می بندد.
سلیم در کنارش جاگیر شده استارت می زند و به راه می افتد.
آنقدر خشمش را فرو خورده بود که قلبش درد گرفت.
به تنها چیزی که حالا نیاز نداشت، بودن مریم بود!
_هوا خیلی سرد شده نه؟ انگار نه انگار یه ده روز مونده پاییز تموم شه.
سلیم به نیم رخش نگاه دوخته بی حوصله لب باز می کند:
_آره.
مریم با ذوق می گوید:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • کیانا

    0

    وای انقدر زیبا نوشتی که بغضی شدمم من که عاشق قلمتون شدم و ۳ تا رمانتون و باهم خریدم

    ۲ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    مرسی عزیززززززدلم ولی چهارتا رمانم اینجاست خوشگلم گیلاسم تازه منتشر شده😍

    ۲ ماه پیش
  • کیانا

    1

    اونم حتما میگیرم عزیزدلم فقط تروخدا تند تند پارت بذار و عکس شخصیت ها ام پایین متن ها اضافه کن دوست دارم کامل تجسمشون کنم😍😍

    ۲ ماه پیش
  • ابرا

    1

    آخ دلم آتیش گرفت آخه این سلیم چه به روز دخترک آوردی که اینه حالش

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    1

    شاید این تلخ ترین جمله ایه که میتونی به خودت بگی " چرا دوستم نداشت؟" آه تیدای قشنگ و مظلومم🥺🖤

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    وای از روزی که بفهمی چه اشتباهی کردی، سلیم! آخه چرا؟ واقعا چرا؟🥺💔

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    تیدا🥺💔 دلم برات کبابه🥺💔

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️