پارت بیست و چهارم :

زیور با گوشه ی روسری اشکش را می زداید و با زل زدن به کنج دیوار می گوید:
_دوست داشت مادر، سلیم جونشم برات می داد....اما نمی دونم چیشد که خودش با اون همه غیرتش باعث رسوایی همه شد!
تیدا با سرگیجه بر می خیزد و پلک می بندد:
_مرده شور خودش و عشقش و ببرن....
خم می شود و موهای عرق کرده اش گردنش را می پوشاند. دلش می خواست عق بزند، حالش به شدت خراب بود و نیاز داشت ساعت ها بخوابد و هیچ چیز در ذهنش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ابرا

    0

    حدس می زدم هم ببینن

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    1

    ای وای، چه تصادفی😆😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    1

    رمانی فوق العاده جذاب و دلبر😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • Leila

    3

    خیلی رمان خوبیه ولی پارتا خیلی کمن پارت هدیه ام ندارن🙏

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️