سماح به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و چهارم :
زیور با گوشه ی روسری اشکش را می زداید و با زل زدن به کنج دیوار می گوید:
_دوست داشت مادر، سلیم جونشم برات می داد....اما نمی دونم چیشد که خودش با اون همه غیرتش باعث رسوایی همه شد!
تیدا با سرگیجه بر می خیزد و پلک می بندد:
_مرده شور خودش و عشقش و ببرن....
خم می شود و موهای عرق کرده اش گردنش را می پوشاند. دلش می خواست عق بزند، حالش به شدت خراب بود و نیاز داشت ساعت ها بخوابد و هیچ چیز در ذهنش
لطفا صبر کنید...

ابرا
0حدس می زدم هم ببینن