لیست کلیه پارتهای رمان ساختمان سایه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 46
-
رمان ساختمان سایه - پارت 1
تا به حال آنقدر به یک مامور پلیس نزدیک نبودهام که بوی تند عرقش، زیر بینیام بزند. از این بابت مطمئنم که هیچ پلیسی، وارد خانهام نشده و روی مبل دستدومی که پایه پشتش شکسته، ننشسته بود... حداقل تا امروز. دستهایم را مقابل شکمم در هم قفل میکنم. نمیدانستم این وضعیت را چطور به خانم راهبر توضیح خوا...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 2
پارچه شلوارم روی زمین کشیده میشد. همیشه شلوارهایم را طوری انتخاب میکردم که گشاد و بلند باشند؛ دوست نداشتم آتو به دست مدیر فضول مدرسه بدهم. سعی کردم خیالش را راحت کنم: - حتما همین کارو میکنم. ناگهان، در دو قدمیِ در ایستاد. لبم را گاز گرفتم و طعم رژلب ارزانقیمت کالباسی رنگم، در دهانم پخش شد. م...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 3
مُشتهای خیسم را گشودم و نفس محبوسم را از سینه رها کردم. آقای کریمی چند لحظه قبل، وارد واحدش شده و در را برای من باز گذاشته بود. دست به دامن آن رگ دیوانهام شدم و پیش از آنکه پشیمانی یقهام را بگیرد، خودم را درون واحد پنج انداختم. عطر وانیل با غلظت تمام، مرا در بر گرفت و معده خالیام را بههم زد...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 4
- قابل نداره! شانههایم بالا پرید. به صورت کلافه فروشنده نگاه کردم و به یاد آوردم که دخترش، دو سال قبل، دانشآموزم بود. همان دختر ریز جثهای که وقتی کارنامه توصیفیاش را به دستش دادم، گریه کرد و گفت پدرش او را به خاطر آن "قابل قبول" خواهد کُشت! آب دهانم را قورت دادم و کارتم را مقابلش گرفتم. کیسه...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 5
از آقای همسایه متنفرم. این جملهای بود که حتی توی خواب هم تکرارش میکردم. «تلقین، شما را به یقین میرساند.» روانشناسی به نام آلن اسمیت، یک کتاب دویست صفحهای نوشته بود که صد و نود و نه صفحهاش، این جمله را تکرار میکرد. به تیشرتی فکر میکردم که جمله تلقینیام را رویش چاپ کردهام، یا به ماگی با هم...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 6
ابروهای باریکش بالا پرید و زیر سایه موهایش، پناه گرفت. برای جواب، درنگ کرد: - با من بیای؟! متوجه نمیشم. - بیام دیگه، سایه دوست منم بود. نگرانشم، اگه قراره پیداش کنید... میخوام منم اونجا باشم. خدا را شکر کردم که پینوکیو نیستم؛ میتوانم دروغ بگویم و همزمان، بینی کوچک خودم را هم داشته باشم. چهر...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 7
تصویر ساختمان آجری، در چشمان کنجکاوم هویدا گشت. میتوانستم پفیلاهایی که در قفسهها ولو شده بود را ببینم و از این رو که بر اساس طعمشان چیده نشدهاند، حدسهایی درباره فروشنده بیحوصلهاش بزنم. رد سایه را در یک سوپرمارکت بینراهی پیدا کرده بود؟! - تو بشین، من زود برمیگردم. در ماشین را که باز کرد، ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 8
اصرار دیوانهوارش، عصبانیام کرده بود که به جویدن لبهایم متوسل شدم. آقای همسایه سرش را خم کرد و گوشه لبش به لرزه درآمد اما قبل از اینکه شکلِ لبخند بگیرد، متلاشی شد. خیره به گوشه مغازه، پرسید: - از اون ویفرها خرید، مگه نه؟ پیرمرد که مخاطب آقای همسایه قرار گرفت، انگشت کوچکش را از سوراخ بینیاش ب...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 9
شانههایشان بالا پرید. دیوانهوار اطرافم را نگاه کردم، دستم را به طرف آقای همسایه دراز کردم: - سوییچ! بدون واکنشی، سوییچ را از جیب شلوارش بیرون کشید و کف دستم گذاشت. خم شدم، توپ را برداشتم و سوییچ را بالا بردم. - خاله تو رو خدا... ادامه نداد، چرا که کلید، توپشان را شکافته و پاره کرده بود. صدای ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 10
آنقدر مسخ بودم که گویی رقص سرانگشتانش روی پوستم، گرد جادویی پاشیده بود. - آقای کریمی؟ تمام پروانهها خشکید و روی زمین ریخت. صدای کلفت مرد، هردویمان را وادار به توجه کرد. مرد درشت هیکلی که انگار کاپشن ورزشی آبیاش را قبل از پوشیدن، مچاله کرده بود. آنقدر بلند که حتی آقای همسایه هم برای آنکه جواب...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 11
پارچه مانتو در مُشتم حسابی مچاله شده بود. چهرهام را مزین به اخمی غلیظ نمودم. آقای همسایه توضیحی به آن سروان سمج نداد و سوال مرا با صدای بلند پرسید: - با خانم صالحی چیکار دارین؟ سروان با صمیمیت افراطی، شانه او را فشرد و پرههای بینیاش از بزرگی لبخندش، گشاد شد. - مشخص میشه انشاءالله، بالا ص...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 12
پلکهایم را محکم بستم و گوشی را به جای قبلش بازگرداندم، بیخ گوشم. دستم را به کابینتی گرفتم که رنگش را دوست نداشتم. حس میکردم یک اختاپوس لزج، به گوشم چسبیده است. یادآوری کردم: - وقتی موهامو میپیچیدی دور دستت... وقتی سرمو میکوبیدی به دیوار... وقتی التماست میکردم پاتو از روی گلوم برداری... صدا...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 13
قصد انکار نداشتم؛ با این وجود، او منتظر من نماند. تلفن همراه رده پایینش را از جیب کاپشنش بیرون آورد و تنها چند لحظه طول کشید تا آن را به سمت من بچرخاند. بله، این من بودم. آن شلوار راحتی با طرح میکی موس، همین حالا هم در سبک رخت چرکها قرار داشت. سروان گوشی را به سمت آقای همسایه چرخاند و توضیح داد:...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 14
مردک سمج دست روی زانوهایش گذاشت. میدانستم آنچه از زبانش بیرون میآید، برخلاف بند به بند سلولهای اوست. با این وجود، گفت: - در حال حاضر نه. این تمام چیزی بود که نیاز داشتم بشنوم. در پایان، من متهم به هیچ چیز نبودم و آن سروان احمق! بهتر بود به خانهاش برگردد و برای دخترش کتاب بخواند. هر دویشان ...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 15
خشم در مُشتهایم گلوله شده بود. شبیه دماسنجی که ماه گذشته در آزمایشگاه مدرسه، به خاطر حرارت بالا تِرکید، رو به انفجار بودم. ماندانا را با سریال جنجالیاش تنها گذاشتم و خود، پی جنجال تازه رفتم. چادری که روزی، مادر برایم دوخته بود را روی سر انداختم و از واحدم، بیرون زدم. دستم را روی زنگ واحد پنج ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 16
نفس در گلویم ماند و راه را بند آورد. نگاهم روی تیشرت آبیرنگش راه میرفت، روی گُلهای فرش زیر پایمان که کوچک و ظریف بودند، و روی پیتزای سرد شده... هرجایی، به جز چشمهای او. شنیده بود! او همه چیز را میدانست، همه آن چیزهای شرمآور درباره مرا. کاش به اندازه نگاه کردن به صورتش، بیپروا بودم. آنوقت ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 17
قبل از اینکه گوشی پخش زمین شود، در هوا میگیرمش. من شبیه بازیگرهای سریالی که ماندانا میدید، نبودم. نمیتوانستم به راحتیِ یک کیلو گوجهفرنگی، گوشی جدید بخرم. مُشت دست دیگرم را باز کردم و به کارتی که قربانی این خشم بود، چشم دوختم. از آن حالت شق و رق درآمده و بین انگشتهایم، مچاله شده بود. کارت را ...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 18
- مائده ببند یخچالو! - دستهکلید... صدایم آنقدر آرام بود که بین لبهایم ناپدید شد. به گوش ماندانا هم نرسید. در یخچال را کوبیدم و شانههای او را گرفتم. - آدما دستهکلیدشونو همهجا با خودشون میبرن، مگه نه ماندانا؟ سرش را عقب کشید و شانه بالا انداخت. - آره، فکر کنم... چته تو جنی شدی! کدوم دست...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 19
وقتی کُتم را پوشیدم، وقتی شال را برعکس روی موهایم انداختم و وقتی با شلوار راحتی، پشت پراید مدل هشتاد و دویم پریدم... در تمام مدت، به خوبی میدانستم که او دارد از نقطهضعفم استفاده میکند. میدانستم دارم بازیچه دستش میشوم اما نمیتوانستم در خانهام بنشینم، تا او هر غلطی که دلش میخواهد را انجام ب...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 20
قلبم هنوز سریع و محکم میکوبید؛ مثل گنجشک محبوسی که در پی فرار از قفس بود. - ولی منم آدمم، این کمترین حقمه که بخوام انتخاب کنم مهرداد. حواسم بود که صدایم، دیگر آن صلابت قبل را نداشت؛ کارش را کرده و زهر چشم گرفته بود. به سمتم برگشت. - تو انتخابتو کردی دختر خوب... وقتی دستهایش را جلوی سینه قف...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
