لیست کلیه پارتهای رمان ساختمان سایه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 46
-
رمان ساختمان سایه - پارت 21
ابروهای مهرداد بههم نزدیک شد. چند ثانیه طول کشید تا از من فاصله بگیرد و به طرف گوشیاش برود. دیدم که بین مخاطبینش، جستوجو کرد؛ نمیتوانستم از آن فاصله، نامها را ببینم. گوشی را به گوش راستش تکیه داد. - احوال جناب ستوده؟ نشنیدم ستوده چه گفت، اما مهرداد به خنده افتاد و این یعنی، این ستوده، هر ...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 22
وقتی ماشین از حرکت ایستاد، افسار فکرهای توی سرم را کشیدم. سرم را بلند کردم، تابلوی باشکوه «رستوران کبیری» آنقدر بزرگ بود که نتوان نادیدهاش گرفت. احتمالا هر عابر پیادهای حداقل یکبار سرش را بلند میکرد و آن را میخواند، مثل دختری که همین حالا این کار را انجام داد. - حسابی دلت تنگ شده بود ها! ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 23
طلافروش به جرم بستنِ دستبند به دست من، کلی مشت خورد. من چه کردم؟ من تنها ایستادم و مهرداد را نگاه کردم که روی شکمش نشسته بود و مشتهایش با هر ضربه، رنگینتر میشد. چشم گرفت و غرید: - تلخ شدی ماهی! وقتی پیشخدمت با سوپهایمان رسید، هر دو ترجیح دادیم قید این مکالمه عاشقانه را بزنیم. پیشخدمت، یک زن...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 24
بیست و شش دقیقه بعد پارکتها با خرده شیشه پوشانده شده بود. خرده شیشههایی که تا چند ثانیه قبل، یک گلدان کریستالی گران قیمت بود. یک قدم عقبتر رفتم تا جریان خونِ در حال پیشروی، به پاهایم نرسد. طوری میلرزیدم، انگار عریان به برف زده بودم. به پیکر بیهوش مهرداد نگاه کردم، بیهوش و نه بیجان! بیهدف...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 25
به چشمهایش که تیرهتر از همیشه بود، پُل زدم. دیوار مقاومتم فرو ریخت و خودم را در آغوشش انداختم. دستهایم دور بدن عضلانیاش حلقه شد و بلند، زیر گریه زدم. حال خرابم در آن لحظه، برای بدترین اشتباهات، حاصلخیز بود. هقهقم در شانههایش فرود آمد. چند ثانیه طول کشید تا صدای افتادن کیسه زباله را بشنوم و ...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 26
نفسم رفت و چشمهایم از حدقه بیرون زد! مهرداد در حال گفتوگو با کسی بود: - این برنجهایی که سفارش داده بودم رسید خانم جوانبخت؟ صدای تکاپو از آن سوی خط به گوش میرسید. ارواح نمیتوانسند تماس جواب بدهند یا حرف بزنند و عطسه کنند؛ میتوانستند؟ چرا کتابی تحت عنوان «راهنمای تشخیص اجساد از انسانهای زنده...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 27
مهرداد موهایی که شرط میبستم برای حالت دادنشان، زمان و دقت بسیاری خرج کرده بود، به هم ریخت؛ آن هم با یک حرکت دستش. دستی که حلقه ازدواجمان را حمل میکرد. - آره، دیوونه بازی. وسط بزرگراه پیاده شدی و داد و بیداد راه انداختی... هنوز باورم نمیشه همه اون کارا رو به خاطر یه آدم بیارزش انجام داده باشی!...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 28
دست چپم را مشت کردم و عقب کشیدم. جعبه را بستم و آن را روی میز مهرداد برگرداندم. جوابی که دنبالش بودم را اینجا پیدا نخواهم کرد. مهرداد در سکوت مرا تماشا کرد که از او فاصله گرفتم و گفتم: - باشه یه وقت دیگه، باید برم مدرسه الان! دیرم شده. بهانه میآوردم. اگر شب گذشته او را نکُشته بودم، هرگز به دید...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 29
به سمتش چرخیدم، سر و گردنی از من کوتاهتر بود. کمر خمیدهاش این اختلاف قد را دو چندان میکرد. زخمی روی چانه داشت که حدس میزدم موقع شیو صورتش، به وجود آمده باشد. صبحانه سبزی خورده بود، دندانهایش که اینطور میگفت. با تصور اینکه شاید فداکاری پیرمرد گل کرده و میخواهد نوبتش را به من بدهد، سرم را ت...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 30
سرم را به زیر انداختم. در آخرین جلسهمان به او گفته بودم که نیازی به مصرف آنها ندارم، نمیخواستم مدام احساس منگی و خوابآلودگی داشته باشم. یادم هست که فریاد زدم: «من مشکلی ندارم، این آدمهای اطرافم هستند که باید درمان شوند، نه من.» بعد هم بلند شدم و از مطب بیرون رفتم. دیگر هرگز به اینجا برنگشتم؛ ...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 31
به تصویر خودم در آینه وسط ماشین نگاه کردم. بالای ابروی سمت راستم، کبود شده بود؛ همان جایی که به فرمان برخورد کرد. چشمهایم برای زنی که انگیزه قتل شوهرش را در سر داشت، زیادی مظلوم به نظر میرسید. زنی که در اعماق ناخوداگاهش، بدش نمیآمد به مرد متاهل همسایه، نزدیک شود... این اتفاقات هرگز نمیافتاد. ...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 32
میانه راه، از مسیرم خارج شدم تا بنزین بزنم. از آینه بغل دیدم که پسرجوانی با صورت براق از عرق، شلنگ پمپ بنزین را به ماشینم وصل کرد. با پشت دستکش، پیشانیاش را پاک کرد و پولهای خرد توی دستش را شمرد. کمی بعد، وقتی باک ماشین پر شد، خم شد و زیر ماشین را وارسی کرد. مشتاق بودم دارد به چه چیزی نگاه میک...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 33
روی صندلی پلاستیکی مقابل میزش نشستم و دستهایم را درهم قفل کردم. سروان خم شد، جعبه بزرگ را برداشت و روی زمین گذاشت. چشمهای قرمزش از بیخوابی میگفتند، چشمهایی که به جای من، به میز جلویش نگاه میکردند. مکالمه با او حتی سختتر از روانپزشکم بود، نمیدانستم چه بگویم و چگونه بگویم. در ثانی، نمیتوان...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 34
از شر سروان و مهرداد و تمام تهران، به خانهام پناه بردم. زیر دوش آب سرد ایستادم و اجازه دادم قطرات آب، بدن خستهام را احیا کند. شومیز و دامنی که شب گذشته پوشیده بودم را درون سطل زباله انداختم تا دیگر هرگز چشمم بهشان نیفتد. حوله پوش روی مبل پهن شدم؛ کاری که مادر از آن بیزار بودم. اگر الان مرا مید...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 35
پس شایعه رابطه او با پدر یکی از دانش آموزان، تنها چیزی نیست که همکارها زمزمه میکنند. بلافاصله به شاکر مشکوک شدم، او همیشه اولین کسی بود که اخبار داغ این چنینی را بین دبیرها پخش میکرد؛ اما حتی پلیس هم مدرکی پیدا نکرد، آنها چطور مرا به این قضیه ربط میدادند؟ ناگهان ترسی نوک تیز را زیر پوستم حس کر...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 36
نگاهها به سمت زن که دستهایش را جلوی سینه درهم قفل کرده بود رفت، سرها به سمت ردیفِ عقبِ صندلیها چرخید و چشمها پیِ منبع صدا رفت. از سوالش، غافلگیر شده بودم: - بله؟! میتوانستم از آن گوشوارههای سنگین یا دستبند کارتیر و درخشش پوستش، میزان ثروتمندی خودش یا همسرش را تخمین بزنم. نگاه بیدفاعم را ب...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 37
گوشه لبهایش آویزان شد و نگاهش، رنگ ندامت گرفت.کیف دوشی بزرگش را روی شانهاش جابهجا کرد و بیهدف، مانتوی ژاکارد فیروزهای رنگش را تکاند. چشمهای ریزش زیر آن خط چشم، جان گرفته بود. - نمیدونم، من که درست تو رو نمیشناختم. حالا که فکر میکنم، تو هیچ وقت درباره خودت یا خونوادت حرف نمیزدی... مهم ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 38
کاش راهبر میدانست که نرمیِ صدایش، از تیزی این جمله کم نمیکند. کلمه «اخراج» توی سرم تکرار شد و مبل و فرشها دور سرم چرخیدند. روی مبل افتادم، زانوهایم خم شده بود. راهبر که حالم را نمیدید، اضافه کرد: - گفتن اگه معلم عوض نشه، بچههاشونو میبرن یه مدرسه دیگه. پوزخندی زدم. خوب میدانستم در یک مدرسه ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 39
همان لحظه، درهای آسانسور باز شد و نور سفید درون آن، روی صورت عماد افتاد. مقاومت در برابر او بیفایده بود، پس آهی کشیدم و شکستم را با صدای بلند اعلام کردم: - بمون سوییچو بیارم. - نمیخواد زحمت بکشی. لازمش داری، پیش خودت باشه... بیتوجه به تعارفهایی که پشت هم قطار میکرد، به خانه برگشتم. یک لحظه ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 40
پرده سفیدی که با نسیم شب تاب میخورد، در برابر چشمم تار شد. از جا بلند شدم و دور خودم چرخیدم. پدر عماد، زمانی که او سیزده سالش بود، خودش را از بالای ساختمان نیمهکارهای پایین انداخت و خودکشی کرد. اینطور که شنیده بودم، مادرش هم چند سالی میشد که در آسایشگاه روانی بستری بود. خوب به خاطر دارم سایه ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
