پارت سوم :

مُشت‌های خیسم را گشودم و نفس محبوسم را از سینه رها کردم. آقای کریمی چند لحظه قبل، وارد واحدش شده و در را برای من باز گذاشته بود. دست به دامن آن رگ دیوانه‌ام شدم و پیش از آنکه پشیمانی یقه‌ام را بگیرد، خودم را درون واحد پنج انداختم.
عطر وانیل با غلظت تمام، مرا در بر گرفت و معده خالی‌ام را به‌هم زد. شکمم را برای سبزی و نان سنگک مدرسه، صابون زده بودم اما تا این ساعت، احتمالا تنها چیزی که باقی مانده، استکان‌های کثیف درون سینک آبدارخانه بود.
- می‌خوای دم در بمونی؟
با پرسش او، به خودم باز آمدم. احتمالا گرفتن بینی‌ام، بی‌ادبی محسوب می‌شد؛ پس وانمود کردم عطر سایه، خفه‌ام نکرده و با پای خودم، وارد خانه عشقشان شدم.
چیزی نمانده بود از دیدن آن‌همه نظم و قرینگی، پس بیوفتم! چیدمان خانه‌شان، آنقدر بی‌نقص بود که حس کردم حضورم به خودی خود، دارد این نظم الهی را بر هم می‌زند. تنها چیز خارج از قاعده، ژاکت چرمی آقای کریمی، روی دسته مبل بود.
مدام دور خودش می‌چرخید و من نمی‌توانستم قاب عکس دونفره پشت سرش که به دیوار آویز شده بود را ببینم. به یک‌باره ایستاد، به طرف من برگشت و با وحشتِ افسار گسیخته‌ای نگاهم کرد.
سیبک گلویش تکان خورد وقتی پرسید:
- تو... تو می‌دونی سایه کجاست؟
آب دهانم را قورت دادم. دو قدم به سمتم برداشت و من، دو قدم به عقب. دست‌هایش را باز کرد و گفت:
- من نمی‌دونم اینجا چه خبره، شب به شب خونه می‌اومدم. از همسایه‌ها شنیدم سایه با تو مشکل داشته... اینا مهم نیست.
لب‌های خشکش که انگار از زمان گم شدن همسرش تا کنون، آب بهشان نرسیده بود، لرزید. ادامه داد:
- خواهش می‌کنم اگه می‌دونی سایه کجاست، بهم بگو! قسم می‌خورم به پلیس چیزی نگم، فقط لطفا... لطفا... زنمو بهم برگردون!
عجز دیوانه‌واری در آن چشم‌ها زبانه می‌کشید، به یاد نداشتم هرگز او را اینطور دیده باشم. حتی اگر روزی خورشید به زمین می‌رسید و همه چیز به آتش کشیده می‌شد، او زنده می‌ماند تا ورزش روزانه‌اش را انجام دهد.
با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفتم:
- من... من نمی‌دونم.
ناامیدی به صورتش سیلی زد و شانه‌هایش سقوط کرد. روی مبل نشست و سرش را بین دست‌های بزرگش فشرد.
- سایه بدون من نمی‌تونه. من باید پیداش کنم، باید هر جور شده، پیداش کنم. اون به من نیاز داره...
حالا که نشسته بود، می‌توانستم آن قاب طلایی‌رنگ را به خوبی ببینم. سایه در پیراهن سفید و کلاه بزرگ ساحلی‌، بازوی مرد مقابلم را آنقدر محکم گرفته بود که پارچه آستین مرد چروک شده بود. داشتتد از توی عکس، به من لبخند می‌زدند. ناخودآگاه عبور آهِ آرامی، لب‌هایم را گرم کرد. مرد مفلوک مقابلم، همچنان داشت هذیان می‌گفت و با خودش حرف می‌زد.
دهانم را بسته نگه‌داشتم تا افشا نکند که قلبم چطور دارد برای غمش تیر می‌کشد. باید هر چه سریع‌تر خانه‌شان را ترک می‌کردم. بدون حرفی، به طرف در رفتم. دستگیره را لمس کردم و از سردی‌اش، به خودم لرزیدم. صدای تیک باز شدن در، او را از رفتنم مطلع کرد.
- ببخشید تو رو خدا... شما هم از کار و زندگی افتادید.
گرفتگی صدایش اجازه نداد به خوبی همیشه، یک لبخند ساختگی‌ سرهم کنم. دست‌هایش را در جیب شلوار جینش سُر داده بود و ایستاده، از فاصله دور، بدرقه‌ام می‌کرد. گفتم:
- مطمئنم پیداش می‌کنید.
این، صرفا یک جمله دلگرم‌کننده نبود، من یقین داشتم که مرد مقابلم، سایه‌اش را خواهد یافت. او اما حرفم را جدی نگرفت. لبخند یک‌طرفه‌ای زد و گفت:
- ممنون خانمِ...
- صالحی، مائده صالحی.
چشم‌ ریز کردم تا کوچکترین تغییر در چهره‌اش را زیر نظر بگیرم. سرش را تکان داد و گفت:
- ممنون خانم صالحی.
چند لحظه بیشتر به او فرصت دادم. از جایم جُم نخوردم و احمقانه، انتظار کشیدم. منتظر اینکه بشکنی در هوا بزند و عذرخواهی کند که چرا زودتر مرا نشناخته، اما این اتفاق نیافتد. وقتی پرسید:
- چیزی می‌خواید بگید؟
چشم‌هایم را محکم به رویش بستم و اجازه دادم تمام سلول‌های امید در وجودم، منقرض شوند. به خوبی می‌دانستم که او، نام تمام شاعران و نویسندگان معاصر را به علاوه نام آثار و تاریخ تولدشان، از بر است. تاریخ انقضای تمام خریدهایش را با یک نگاه در فروشگاه به یاد می‌سپارد و احتمالا هنوز هم فرمول محاسبه شتاب یک جسم را به خاطر دارد. آیا من تنها نامِ فراموش شده در ذهن او بودم؟
درِ واحد پنج را پشت سرم بستم و به آن تکیه دادم. اجازه دادم قطره اشکی که تمام مدت سرکوب کرده بودم، ابراز وجود کند.
شش روز از گم‌شدن زنِ مهندس می‌گذشت. این را من نمی‌گویم، زنان همسایه در فروشگاه گفتند. انگار همگی روی تقویم‌شان روزشماری می‌کردند و دلواپسِ گودیِ زیر چشم و چروکِ لباس‌های مهندس بودند.
شیر کم‌چرب را در دستم بالا و پایین می‌کنم و نگرانم که آیا می‌توانم یک روغنِ دیگر بردارم یا خیر. سبد خریدم را هُل دادم و از قفسه شامپوها گذشتم. هنوز صدایشان را می‌شنیدم:
- پسر به این آقایی... تو نمی‌دونی چقدر بی‌تابیِ زنشو می‌کنه. پریشون شده! معلوم نیست زنِ از خدا بی‌خبر کجا رفته... خدا کنه بلایی سرش نیومده باشه.
وقتی قیمت ماست را می‌بینم، ابروهایم بالا می‌پرند. نگاهی به اطراف می‌اندازم و آن را به یخچال، کنارِ دیگر دوستانِ کم‌چربش، برمی‌گردانم.
سبد را جلوی میز فروشنده متوقف می‌کنم و اقلام را یک به یک، مقابلش می‌چینم. روی میز ضرب می‌گیرم. شرط می‌بستم که آن زنان اغراق می‌کنند و وضعیت، به آن بدی که تعریف می‌کنند نیست؛ هست؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️