ساختمان سایه به قلم هانیه پروین
پارت یازده :
پارچه مانتو در مُشتم حسابی مچاله شده بود. چهرهام را مزین به اخمی غلیظ نمودم. آقای همسایه توضیحی به آن سروان سمج نداد و سوال مرا با صدای بلند پرسید:
- با خانم صالحی چیکار دارین؟
سروان با صمیمیت افراطی، شانه او را فشرد و پرههای بینیاش از بزرگی لبخندش، گشاد شد.
- مشخص میشه انشاءالله، بالا صحبت کنیم. من یکم سرماییام.
پیش از اینکه با سوال دیگری از طرف ما محاصره شود، از
لطفا صبر کنید...
