دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه ساختمان سایه اثر هانیه پروین

رمان ساختمان سایه

  • زبان فارسی
  • 6.6K 👁
  • 26 ❤️
  • 13 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه ساختمان سایه

پس از ماه‌ها دوندگی، وام مسکن به حساب مائده واریز شده و او صاحب یک واحد هشتاد متری در «ساختمان سایه» می‌شود. مائده خیال می‌کند که جان سالم به در برده، او فکر می‌کند از چنگال گذشته‌ گریخته... در حالی‌که آقای گذشته، در واحد شماره پنج سکونت دارد. درست در واحد روبرویی، مردی زندگی می‌کند که مائده آرزو می‌کرد هیچ‌وقت دوباره نبیندش؛ مردی که سال‌ها قبل، او را می‌پرستید و حالا با زنی زیباتر از مائده، یک زندگی عاشقانه و پرشور رقم زده است. قرار بود آقای همسایه، فقط یک همسایه باقی بماند... اما نگاه‌های کوتاه، خاطرات قدیمی و رازهایی که یکی‌یکی از دل ساختمان بیرون می‌آیند، مائده را به مرزی خطرناک می‌کشانند؛ جایی که دیگر نمی‌تواند تشخیص دهد دنبال حقیقت است، یا هنوز بعد از تمام این سال‌ها، دلش برای صاحبِ واحد روبه‌رویی می‌تپد. همه چیز از ناپدید شدنِ «سایه» شروع شد...

پارت اول

تا به حال آنقدر به یک مامور پلیس نزدیک نبوده‌ام که بوی تند عرقش، زیر بینی‌ام بزند. از این بابت مطمئنم که هیچ پلیسی، وارد خانه‌ام نشده و روی مبل‌ دست‌دومی که پایه پشتش شکسته، ننشسته بود... حداقل تا امروز.
دست‌هایم را مقابل شکمم در هم قفل می‌کنم. نمی‌دانستم این وضعیت را چطور به خانم راهبر توضیح خواهم داد. اگر به او بگویم، باور می‌کند؟ حتی اگر شانس با من یار باشد و حرفم را باور کند، از کجا معلوم وقتی قند درشتی روی زبانش می‌گذارد و چایش را هورت می‌کشد، این قضیه را با همکارانم در میان نگذارد؟ می‌توانستم ببینم که «پلیس در خانه خانم صالحی!» سرتیتر غیبت‌هایشان می‌شد.
- خانم صالحی؟
نگاهم را از لبه میز که خراش بزرگش توی ذوق می‌زد، گرفتم. به ذهنم فشار آوردم تا نامش را به خاطر بیاورم؛ بهزادی‌پور، بهزادی‌پناه... آهان!
چانه‌ام را بالا گرفتم و گفتم:
- جناب بهروز‌پور...
اصلاح کرد:
- سروان پیروزفر هستم.
صدایش طوری به گوش می‌رسید، انگار تکه نان صبحانه‌اش، در گلویش گیر کرده بود. تلاشی برای نگهداشتن نامش در حافظه‌ام نکردم و همینطور که به ساعت دیواری نگاه می‌کردم، گفتم:
- من باید به مدرسه برسم، خیلی دیرم شده.
لب گوشتی پایینش را بلعید و گوشه چشم‌هایش چین افتاد. گفت:
- معلم هستید.
این یک جمله پرسشی نبود؛ با این وجود، سر تکان دادم. سپس برای چهارمین بار در پنج دقیقه گذشته، دستی به انتهای مقنعه‌ام کشیدم. فرصت نکرده بودم خودم را جلوی آینه چک کنم، حس می‌کردم کج پوشیدمش.
سروان با تن صدای تیز، طوری که گویی مچم را گرفته باشد، گفت:
- وقتی بهتون گفتم همسایه‌تون گم شده، اصلا تعجب نکردید.
پای راستم که تا آن لحظه روی پارکت ضرب گرفته بود، متوقف شد. باید همان روز که متوجه پارگی جورابم شدم، آن را می‌دوختم یا حداقل دور می‌انداختم.
شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- ارتباط نزدیکی باهاش نداشتم، حالا می‌تونم برم؟
تکیه‌اش را به مبل داد. آنقدر راحت درون خانه‌ام نشسته بود که انگار تا ابد زمان داشتیم. پوست بیرون زده از گوشه ناخنم را کشیدم و او گفت:
- من چیز دیگه‌ای شنیدم. همسایه‌ها میگن شما اصلا ارتباط خوبی با هم نداشتید و هر هفته صدای دعواتونو می‌شنیدن.
نفسم را بیرون دادم و روی مبل تک‌نفره، پهن شدم. حداقل گوشی‌ام خاموش بود و تماس‌های آقای راهبر، استرس به جانم نمی‌انداخت.
شمرده شمرده گفتم:
- خب، درسته. سر موضوعات پیش‌پا افتاده باهام دعوا راه می‌انداخت؛ مثل صدای موزیک، کفش مهمونام، شارژ آسانسور... ولی در همین حد.
ابروی نامرتبی که تارهای سفیدش رو به افزایش بود را بالا انداخت و پرسید:
- پس می‌تونید بگید پنجشنبه شب، حول و حوش ساعت هشت، کجا بودید؟
لرزی خارج از کنترل، به بدنم کوبید و این، از چشم سروان دور نماند. اخم کردم تا جدی به نظر برسم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
- خونه بودم، داشتم کتاب می‌خوندم.
- چه کتابی؟
خیلی سریع این را پرسید. قطعا این اولین باری نبود که با یک دروغگو مواجه می‌شد، کارش را می‌دانست. چشم چرخاندم، انگار که می‌توانستم در هوای بینمان، اسم کتابی را گیر بیاندازم. سکوتم داشت طولانی می‌شد که به نزدیک‌ترین گزینه، چنگ انداختم:
- شاهنامه... داشتم شاهنامه می‌خوندم.
نمی‌دانم من اینطور خیال می‌کردم، یا واقعا روی لبان پلیس، لبخند محوی از جنس "گیرت انداختم" بود. سرش را تکان داد و موهای پرپشتش جلو و عقب شدند. گفت:
- خیلی هم خوب! منم هرشب برای دختر کوچیکم می‌خونمش، می‌تونم کتابتونو ببینم؟
چندبار پلک زدم. دهانم آنقدر خشک شده بود که انگار زبانم از دل شن‌های کویر، سر برآورده. بی‌هدف، شلوارم را تکاندم و گفتم:
- متاسفانه یادم نیست کجا گذاشتمش.
قسم می‌خورم که این‌بار سبیل‌هایش به وضوح خندید. تنها کتاب‌هایی که در خانه می‌توانست پیدا کند، فارسی و علوم و اجتماعی پایه چهارم بود.
کم‌کم داشتم به این فکر می‌افتادم که این سوال و جواب، قرار است تا پاسی از شب به طول بیانجامد؛ تا اینکه بالاخره از مبل دل کند و بلند شد. دو طرف کاپشن خاکی رنگش را به‌هم نزدیک کرد اما برآمدگی شکمش، مانع وصال کاملشان شد. من هم بلند شدم و پشت سرش رفتم تا مطمئن شوم گورش را از خانه‌ام گم می‌کند.
- ممنون که همکاری کردید خانم صالحی. اگه چیزی یادتون اومد، حتما باهام تماس بگیرید. همسرشون خیلی نگرانن.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان ساختمان سایه
  • فروغ

    در پارت 50

    من تا پارت شش خوندم فقط از بعضی قسمت هاش خوشم نیومد که توهین به پلیس میکرد برام قابل درک نبود .ترجیح میدم دیگه نخونم

    ۲۲ ساعت پیش
  • ...

    2

    عزیزم یکم زیادی نسبت به پلیس گارد نداشتی تو این پارت یکم لطفاً حداقل اگر تو ذهنتون گارد دارین خانم نویسنده تو رمان کمتر اون گارد نشون بدین

    ۵ روز پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    من نویسنده هستم، اما شخصیت نیستم. هر چیزی که می خونید از زبان مائده هست و جزوی از شخصیتش.

    ۵ روز پیش
  • رها

    در پارت 91

    در گذشته این دوتا انگاری خیلی بهم نزدیک بودن چطور پسره یادش نیست نکنه حافظشو از دست داده

    ۶ روز پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    کی می‌دونه؟ صبر کن... من میدونم😂

    ۶ روز پیش
  • Heni

    1

    قلم نویسنده میتونه شما رو به خوندن ترغیب کنه ،سبک نگارش و خط داستانی قوی ای داره، بقیه داستان ها و رمان هاش هم خیلی جالبن ،قطعا پیشنهاد میکنم بخونید✨️

    ۶ روز پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    ممنون عسلچه❤️

    ۶ روز پیش
  • Hestia

    1

    با سلام رمان رو خوندم و غرق توصیفاتش شدم مثل این تیکه "آخرین باری که سایه را دیدم، پوست سفید گلویش را به همین عطر آغشته کرده بود" نویسنده خیلی خوب تونسته خواننده رو با شخصیت داستان کانکت کنه و شخصیت داستان واقعی تر و ملموس تر شده

    ۶ روز پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    چقدر خوشحالم که لذت بردی❤️

    ۶ روز پیش
  • ستا

    2

    خلاصه خیلی باحال بود امیدوارم رمانم همینطور باشه🍓

    ۶ روز پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    مرسی عزیزک من

    ۶ روز پیش
  • Hestia

    1

    این که هر خطشو میخونی و یه معما تو ذهنت شکل میگیره باعث میشه ادم ترغیب بشه برای خوندن ادامه اش و بی صبرانه منتظر پارتهای جدیدم

    ۶ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟