خلاصه رمان عاشقانه ساختمان سایه
پس از ماهها دوندگی، وام مسکن به حساب مائده واریز شده و او صاحب یک واحد هشتاد متری در «ساختمان سایه» میشود. مائده خیال میکند که جان سالم به در برده، او فکر میکند از چنگال گذشته گریخته... در حالیکه آقای گذشته، در واحد شماره پنج سکونت دارد. درست در واحد روبرویی، مردی زندگی میکند که مائده آرزو میکرد هیچوقت دوباره نبیندش؛ مردی که سالها قبل، او را میپرستید و حالا با زنی زیباتر از مائده، یک زندگی عاشقانه و پرشور رقم زده است. قرار بود آقای همسایه، فقط یک همسایه باقی بماند... اما نگاههای کوتاه، خاطرات قدیمی و رازهایی که یکییکی از دل ساختمان بیرون میآیند، مائده را به مرزی خطرناک میکشانند؛ جایی که دیگر نمیتواند تشخیص دهد دنبال حقیقت است، یا هنوز بعد از تمام این سالها، دلش برای صاحبِ واحد روبهرویی میتپد. همه چیز از ناپدید شدنِ «سایه» شروع شد...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ساختمان سایه - پارت 31
به تصویر خودم در آینه وسط ماشین نگاه کردم. بالای ابروی سمت راستم، کبود شده بود؛ همان جایی که به فرمان برخورد کرد. چشمهایم برای زنی که انگیزه قتل شوهرش را در سر داشت، زیادی مظلوم به نظر میرسید. زنی که در اعماق ناخوداگاهش، بدش نمیآمد به مرد متاهل همسایه، نزدیک شود... این اتفاقات هرگز نمیافتاد. ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان ساختمان سایه - پارت 30
سرم را به زیر انداختم. در آخرین جلسهمان به او گفته بودم که نیازی به مصرف آنها ندارم، نمیخواستم مدام احساس منگی و خوابآلودگی داشته باشم. یادم هست که فریاد زدم: «من مشکلی ندارم، این آدمهای اطرافم هستند که باید درمان شوند، نه من.» بعد هم بلند شدم و از مطب بیرون رفتم. دیگر هرگز به اینجا برنگشتم؛ ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 29
به سمتش چرخیدم، سر و گردنی از من کوتاهتر بود. کمر خمیدهاش این اختلاف قد را دو چندان میکرد. زخمی روی چانه داشت که حدس میزدم موقع شیو صورتش، به وجود آمده باشد. صبحانه سبزی خورده بود، دندانهایش که اینطور میگفت. با تصور اینکه شاید فداکاری پیرمرد گل کرده و میخواهد نوبتش را به من بدهد، سرم را ت...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 28
دست چپم را مشت کردم و عقب کشیدم. جعبه را بستم و آن را روی میز مهرداد برگرداندم. جوابی که دنبالش بودم را اینجا پیدا نخواهم کرد. مهرداد در سکوت مرا تماشا کرد که از او فاصله گرفتم و گفتم: - باشه یه وقت دیگه، باید برم مدرسه الان! دیرم شده. بهانه میآوردم. اگر شب گذشته او را نکُشته بودم، هرگز به دید...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش

هانیه پروین | نویسنده رمان
ممنون عسلچه. نمی دونم شما در برابر پلیسی که سعی داره متهم نشونت بده چه واکنشی داری، ولی مائده خوشش نمیاد ازش.
۱ ماه پیش...
2عزیزم یکم زیادی نسبت به پلیس گارد نداشتی تو این پارت یکم لطفاً حداقل اگر تو ذهنتون گارد دارین خانم نویسنده تو رمان کمتر اون گارد نشون بدین
۲ ماه پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
من نویسنده هستم، اما شخصیت نیستم. هر چیزی که می خونید از زبان مائده هست و جزوی از شخصیتش.
۲ ماه پیشرها
در پارت 91در گذشته این دوتا انگاری خیلی بهم نزدیک بودن چطور پسره یادش نیست نکنه حافظشو از دست داده
۲ ماه پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
کی میدونه؟ صبر کن... من میدونم😂
۲ ماه پیشHeni
2قلم نویسنده میتونه شما رو به خوندن ترغیب کنه ،سبک نگارش و خط داستانی قوی ای داره، بقیه داستان ها و رمان هاش هم خیلی جالبن ،قطعا پیشنهاد میکنم بخونید✨️
۲ ماه پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
ممنون عسلچه❤️
۲ ماه پیشHestia
2با سلام رمان رو خوندم و غرق توصیفاتش شدم مثل این تیکه "آخرین باری که سایه را دیدم، پوست سفید گلویش را به همین عطر آغشته کرده بود" نویسنده خیلی خوب تونسته خواننده رو با شخصیت داستان کانکت کنه و شخصیت داستان واقعی تر و ملموس تر شده
۲ ماه پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
چقدر خوشحالم که لذت بردی❤️
۲ ماه پیشستا
3خلاصه خیلی باحال بود امیدوارم رمانم همینطور باشه🍓
۲ ماه پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
مرسی عزیزک من
۲ ماه پیشHestia
2این که هر خطشو میخونی و یه معما تو ذهنت شکل میگیره باعث میشه ادم ترغیب بشه برای خوندن ادامه اش و بی صبرانه منتظر پارتهای جدیدم
۲ ماه پیش

فروغ
در پارت 50من تا پارت شش خوندم فقط از بعضی قسمت هاش خوشم نیومد که توهین به پلیس میکرد برام قابل درک نبود .ترجیح میدم دیگه نخونم