خلاصه رمان عاشقانه ساختمان سایه
پس از ماهها دوندگی، وام مسکن به حساب مائده واریز شده و او صاحب یک واحد هشتاد متری در «ساختمان سایه» میشود. مائده خیال میکند که جان سالم به در برده، او فکر میکند از چنگال گذشته گریخته... در حالیکه آقای گذشته، در واحد شماره پنج سکونت دارد. درست در واحد روبرویی، مردی زندگی میکند که مائده آرزو میکرد هیچوقت دوباره نبیندش؛ مردی که سالها قبل، او را میپرستید و حالا با زنی زیباتر از مائده، یک زندگی عاشقانه و پرشور رقم زده است. قرار بود آقای همسایه، فقط یک همسایه باقی بماند... اما نگاههای کوتاه، خاطرات قدیمی و رازهایی که یکییکی از دل ساختمان بیرون میآیند، مائده را به مرزی خطرناک میکشانند؛ جایی که دیگر نمیتواند تشخیص دهد دنبال حقیقت است، یا هنوز بعد از تمام این سالها، دلش برای صاحبِ واحد روبهرویی میتپد. همه چیز از ناپدید شدنِ «سایه» شروع شد...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ساختمان سایه - پارت 26
نفسم رفت و چشمهایم از حدقه بیرون زد! مهرداد در حال گفتوگو با کسی بود: - این برنجهایی که سفارش داده بودم رسید خانم جوانبخت؟ صدای تکاپو از آن سوی خط به گوش میرسید. ارواح نمیتوانسند تماس جواب بدهند یا حرف بزنند و عطسه کنند؛ میتوانستند؟ چرا کتابی تحت عنوان «راهنمای تشخیص اجساد از انسانهای زنده...
بروزرسانی در : ۱۷ ساعت پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 25
به چشمهایش که تیرهتر از همیشه بود، پُل زدم. دیوار مقاومتم فرو ریخت و خودم را در آغوشش انداختم. دستهایم دور بدن عضلانیاش حلقه شد و بلند، زیر گریه زدم. حال خرابم در آن لحظه، برای بدترین اشتباهات، حاصلخیز بود. هقهقم در شانههایش فرود آمد. چند ثانیه طول کشید تا صدای افتادن کیسه زباله را بشنوم و ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 24
بیست و شش دقیقه بعد پارکتها با خرده شیشه پوشانده شده بود. خرده شیشههایی که تا چند ثانیه قبل، یک گلدان کریستالی گران قیمت بود. یک قدم عقبتر رفتم تا جریان خونِ در حال پیشروی، به پاهایم نرسد. طوری میلرزیدم، انگار عریان به برف زده بودم. به پیکر بیهوش مهرداد نگاه کردم، بیهوش و نه بیجان! بیهدف...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 23
طلافروش به جرم بستنِ دستبند به دست من، کلی مشت خورد. من چه کردم؟ من تنها ایستادم و مهرداد را نگاه کردم که روی شکمش نشسته بود و مشتهایش با هر ضربه، رنگینتر میشد. چشم گرفت و غرید: - تلخ شدی ماهی! وقتی پیشخدمت با سوپهایمان رسید، هر دو ترجیح دادیم قید این مکالمه عاشقانه را بزنیم. پیشخدمت، یک زن...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان ساختمان سایه
عزیز نازنین، سلام✨️**پارت جدید ارسال شد. از اینجا به بعد وارد لوپهای دیوانهواری از معماها میشی... پس سفت بشین🤭**کامنتهات دلگرمی منه🩷✨️**شب خوش ^^

هانیه پروین | نویسنده رمان
ممنون عسلچه. نمی دونم شما در برابر پلیسی که سعی داره متهم نشونت بده چه واکنشی داری، ولی مائده خوشش نمیاد ازش.
۴ هفته پیش...
2عزیزم یکم زیادی نسبت به پلیس گارد نداشتی تو این پارت یکم لطفاً حداقل اگر تو ذهنتون گارد دارین خانم نویسنده تو رمان کمتر اون گارد نشون بدین
۱ ماه پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
من نویسنده هستم، اما شخصیت نیستم. هر چیزی که می خونید از زبان مائده هست و جزوی از شخصیتش.
۱ ماه پیشرها
در پارت 91در گذشته این دوتا انگاری خیلی بهم نزدیک بودن چطور پسره یادش نیست نکنه حافظشو از دست داده
۱ ماه پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
کی میدونه؟ صبر کن... من میدونم😂
۱ ماه پیشHeni
2قلم نویسنده میتونه شما رو به خوندن ترغیب کنه ،سبک نگارش و خط داستانی قوی ای داره، بقیه داستان ها و رمان هاش هم خیلی جالبن ،قطعا پیشنهاد میکنم بخونید✨️
۱ ماه پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
ممنون عسلچه❤️
۱ ماه پیشHestia
2با سلام رمان رو خوندم و غرق توصیفاتش شدم مثل این تیکه "آخرین باری که سایه را دیدم، پوست سفید گلویش را به همین عطر آغشته کرده بود" نویسنده خیلی خوب تونسته خواننده رو با شخصیت داستان کانکت کنه و شخصیت داستان واقعی تر و ملموس تر شده
۱ ماه پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
چقدر خوشحالم که لذت بردی❤️
۱ ماه پیشستا
3خلاصه خیلی باحال بود امیدوارم رمانم همینطور باشه🍓
۱ ماه پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
مرسی عزیزک من
۱ ماه پیشHestia
2این که هر خطشو میخونی و یه معما تو ذهنت شکل میگیره باعث میشه ادم ترغیب بشه برای خوندن ادامه اش و بی صبرانه منتظر پارتهای جدیدم
۱ ماه پیش
فروغ
در پارت 50من تا پارت شش خوندم فقط از بعضی قسمت هاش خوشم نیومد که توهین به پلیس میکرد برام قابل درک نبود .ترجیح میدم دیگه نخونم