خلاصه رمان عاشقانه ساختمان سایه
پس از ماهها دوندگی، وام مسکن به حساب مائده واریز شده و او صاحب یک واحد هشتاد متری در «ساختمان سایه» میشود. مائده خیال میکند که جان سالم به در برده، او فکر میکند از چنگال گذشته گریخته... در حالیکه آقای گذشته، در واحد شماره پنج سکونت دارد. درست در واحد روبرویی، مردی زندگی میکند که مائده آرزو میکرد هیچوقت دوباره نبیندش؛ مردی که سالها قبل، او را میپرستید و حالا با زنی زیباتر از مائده، یک زندگی عاشقانه و پرشور رقم زده است. قرار بود آقای همسایه، فقط یک همسایه باقی بماند... اما نگاههای کوتاه، خاطرات قدیمی و رازهایی که یکییکی از دل ساختمان بیرون میآیند، مائده را به مرزی خطرناک میکشانند؛ جایی که دیگر نمیتواند تشخیص دهد دنبال حقیقت است، یا هنوز بعد از تمام این سالها، دلش برای صاحبِ واحد روبهرویی میتپد. همه چیز از ناپدید شدنِ «سایه» شروع شد...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ساختمان سایه - پارت 13
قصد انکار نداشتم؛ با این وجود، او منتظر من نماند. تلفن همراه رده پایینش را از جیب کاپشنش بیرون آورد و تنها چند لحظه طول کشید تا آن را به سمت من بچرخاند. بله، این من بودم. آن شلوار راحتی با طرح میکی موس، همین حالا هم در سبک رخت چرکها قرار داشت. سروان گوشی را به سمت آقای همسایه چرخاند و توضیح داد:...
بروزرسانی در : ۲۲ ساعت پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 12
پلکهایم را محکم بستم و گوشی را به جای قبلش بازگرداندم، بیخ گوشم. دستم را به کابینتی گرفتم که رنگش را دوست نداشتم. حس میکردم یک اختاپوس لزج، به گوشم چسبیده است. یادآوری کردم: - وقتی موهامو میپیچیدی دور دستت... وقتی سرمو میکوبیدی به دیوار... وقتی التماست میکردم پاتو از روی گلوم برداری... صدا...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 11
پارچه مانتو در مُشتم حسابی مچاله شده بود. چهرهام را مزین به اخمی غلیظ نمودم. آقای همسایه توضیحی به آن سروان سمج نداد و سوال مرا با صدای بلند پرسید: - با خانم صالحی چیکار دارین؟ سروان با صمیمیت افراطی، شانه او را فشرد و پرههای بینیاش از بزرگی لبخندش، گشاد شد. - مشخص میشه انشاءالله، بالا ص...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان ساختمان سایه - پارت 10
آنقدر مسخ بودم که گویی رقص سرانگشتانش روی پوستم، گرد جادویی پاشیده بود. - آقای کریمی؟ تمام پروانهها خشکید و روی زمین ریخت. صدای کلفت مرد، هردویمان را وادار به توجه کرد. مرد درشت هیکلی که انگار کاپشن ورزشی آبیاش را قبل از پوشیدن، مچاله کرده بود. آنقدر بلند که حتی آقای همسایه هم برای آنکه جواب...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
...
2عزیزم یکم زیادی نسبت به پلیس گارد نداشتی تو این پارت یکم لطفاً حداقل اگر تو ذهنتون گارد دارین خانم نویسنده تو رمان کمتر اون گارد نشون بدین
۵ روز پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
من نویسنده هستم، اما شخصیت نیستم. هر چیزی که می خونید از زبان مائده هست و جزوی از شخصیتش.
۵ روز پیشرها
در پارت 91در گذشته این دوتا انگاری خیلی بهم نزدیک بودن چطور پسره یادش نیست نکنه حافظشو از دست داده
۶ روز پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
کی میدونه؟ صبر کن... من میدونم😂
۶ روز پیشHeni
1قلم نویسنده میتونه شما رو به خوندن ترغیب کنه ،سبک نگارش و خط داستانی قوی ای داره، بقیه داستان ها و رمان هاش هم خیلی جالبن ،قطعا پیشنهاد میکنم بخونید✨️
۶ روز پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
ممنون عسلچه❤️
۶ روز پیشHestia
1با سلام رمان رو خوندم و غرق توصیفاتش شدم مثل این تیکه "آخرین باری که سایه را دیدم، پوست سفید گلویش را به همین عطر آغشته کرده بود" نویسنده خیلی خوب تونسته خواننده رو با شخصیت داستان کانکت کنه و شخصیت داستان واقعی تر و ملموس تر شده
۶ روز پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
چقدر خوشحالم که لذت بردی❤️
۶ روز پیشستا
2خلاصه خیلی باحال بود امیدوارم رمانم همینطور باشه🍓
۶ روز پیش
هانیه پروین | نویسنده رمان
مرسی عزیزک من
۶ روز پیشHestia
1این که هر خطشو میخونی و یه معما تو ذهنت شکل میگیره باعث میشه ادم ترغیب بشه برای خوندن ادامه اش و بی صبرانه منتظر پارتهای جدیدم
۶ روز پیش
فروغ
در پارت 50من تا پارت شش خوندم فقط از بعضی قسمت هاش خوشم نیومد که توهین به پلیس میکرد برام قابل درک نبود .ترجیح میدم دیگه نخونم