دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه ساختمان سایه اثر هانیه پروین

رمان ساختمان سایه

  • زبان فارسی
  • 12K 👁
  • 37 ❤️
  • 46 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

پس از ماه‌ها دوندگی، وام مسکن به حساب مائده واریز شده و او صاحب یک واحد هشتاد متری در «ساختمان سایه» می‌شود. مائده خیال می‌کند که جان سالم به در برده، او فکر می‌کند از چنگال گذشته‌ گریخته... در حالی‌که آقای گذشته، در واحد شماره پنج سکونت دارد. درست در واحد روبرویی، مردی زندگی می‌کند که مائده آرزو می‌کرد هیچ‌وقت دوباره نبیندش؛ مردی که سال‌ها قبل، او را می‌پرستید و حالا با زنی زیباتر از مائده، یک زندگی عاشقانه و پرشور رقم زده است. قرار بود آقای همسایه، فقط یک همسایه باقی بماند... اما نگاه‌های کوتاه، خاطرات قدیمی و رازهایی که یکی‌یکی از دل ساختمان بیرون می‌آیند، مائده را به مرزی خطرناک می‌کشانند؛ جایی که دیگر نمی‌تواند تشخیص دهد دنبال حقیقت است، یا هنوز بعد از تمام این سال‌ها، دلش برای صاحبِ واحد روبه‌رویی می‌تپد. همه چیز از ناپدید شدنِ «سایه» شروع شد...

پارت اول

تا به حال آنقدر به یک مامور پلیس نزدیک نبوده‌ام که بوی تند عرقش، زیر بینی‌ام بزند. از این بابت مطمئنم که هیچ پلیسی، وارد خانه‌ام نشده و روی مبل‌ دست‌دومی که پایه پشتش شکسته، ننشسته بود... حداقل تا امروز.
دست‌هایم را مقابل شکمم در هم قفل می‌کنم. نمی‌دانستم این وضعیت را چطور به خانم راهبر توضیح خواهم داد. اگر به او بگویم، باور می‌کند؟ حتی اگر شانس با من یار باشد و حرفم را باور کند، از کجا معلوم وقتی قند درشتی روی زبانش می‌گذارد و چایش را هورت می‌کشد، این قضیه را با همکارانم در میان نگذارد؟ می‌توانستم ببینم که «پلیس در خانه خانم صالحی!» سرتیتر غیبت‌هایشان می‌شد.
- خانم صالحی؟
نگاهم را از لبه میز که خراش بزرگش توی ذوق می‌زد، گرفتم. به ذهنم فشار آوردم تا نامش را به خاطر بیاورم؛ بهزادی‌پور، بهزادی‌پناه... آهان!
چانه‌ام را بالا گرفتم و گفتم:
- جناب بهروز‌پور...
اصلاح کرد:
- سروان پیروزفر هستم.
صدایش طوری به گوش می‌رسید، انگار تکه نان صبحانه‌اش، در گلویش گیر کرده بود. تلاشی برای نگهداشتن نامش در حافظه‌ام نکردم و همینطور که به ساعت دیواری نگاه می‌کردم، گفتم:
- من باید به مدرسه برسم، خیلی دیرم شده.
لب گوشتی پایینش را بلعید و گوشه چشم‌هایش چین افتاد. گفت:
- معلم هستید.
این یک جمله پرسشی نبود؛ با این وجود، سر تکان دادم. سپس برای چهارمین بار در پنج دقیقه گذشته، دستی به انتهای مقنعه‌ام کشیدم. فرصت نکرده بودم خودم را جلوی آینه چک کنم، حس می‌کردم کج پوشیدمش.
سروان با تن صدای تیز، طوری که گویی مچم را گرفته باشد، گفت:
- وقتی بهتون گفتم همسایه‌تون گم شده، اصلا تعجب نکردید.
پای راستم که تا آن لحظه روی پارکت ضرب گرفته بود، متوقف شد. باید همان روز که متوجه پارگی جورابم شدم، آن را می‌دوختم یا حداقل دور می‌انداختم.
شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- ارتباط نزدیکی باهاش نداشتم، حالا می‌تونم برم؟
تکیه‌اش را به مبل داد. آنقدر راحت درون خانه‌ام نشسته بود که انگار تا ابد زمان داشتیم. پوست بیرون زده از گوشه ناخنم را کشیدم و او گفت:
- من چیز دیگه‌ای شنیدم. همسایه‌ها میگن شما اصلا ارتباط خوبی با هم نداشتید و هر هفته صدای دعواتونو می‌شنیدن.
نفسم را بیرون دادم و روی مبل تک‌نفره، پهن شدم. حداقل گوشی‌ام خاموش بود و تماس‌های خانم راهبر، استرس به جانم نمی‌انداخت.
شمرده شمرده گفتم:
- خب، درسته. سر موضوعات پیش‌پا افتاده باهام دعوا راه می‌انداخت؛ مثل صدای موزیک، کفش مهمونام، شارژ آسانسور... ولی در همین حد.
ابروی نامرتبی که تارهای سفیدش رو به افزایش بود را بالا انداخت و پرسید:
- پس می‌تونید بگید پنجشنبه شب، حول و حوش ساعت هشت، کجا بودید؟
لرزی خارج از کنترل، به بدنم کوبید و این، از چشم سروان دور نماند. اخم کردم تا جدی به نظر برسم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
- خونه بودم، داشتم کتاب می‌خوندم.
- چه کتابی؟
خیلی سریع این را پرسید. قطعا این اولین باری نبود که با یک دروغگو مواجه می‌شد، کارش را می‌دانست. چشم چرخاندم، انگار که می‌توانستم در هوای بینمان، اسم کتابی را گیر بیاندازم. سکوتم داشت طولانی می‌شد که به نزدیک‌ترین گزینه، چنگ انداختم:
- شاهنامه... داشتم شاهنامه می‌خوندم.
نمی‌دانم من اینطور خیال می‌کردم، یا واقعا روی لبان پلیس، لبخند محوی از جنس "گیرت انداختم" بود. سرش را تکان داد و موهای پرپشتش جلو و عقب شدند. گفت:
- خیلی هم خوب! منم هرشب برای دختر کوچیکم می‌خونمش، می‌تونم کتابتونو ببینم؟
چندبار پلک زدم. دهانم آنقدر خشک شده بود که انگار زبانم از دل شن‌های کویر، سر برآورده. بی‌هدف، شلوارم را تکاندم و گفتم:
- متاسفانه یادم نیست کجا گذاشتمش.
قسم می‌خورم که این‌بار سبیل‌هایش به وضوح خندید. تنها کتاب‌هایی که در خانه می‌توانست پیدا کند، فارسی و علوم و اجتماعی پایه چهارم بود.
کم‌کم داشتم به این فکر می‌افتادم که این سوال و جواب، قرار است تا پاسی از شب به طول بیانجامد؛ تا اینکه بالاخره از مبل دل کند و بلند شد. دو طرف کاپشن خاکی رنگش را به‌هم نزدیک کرد اما برآمدگی شکمش، مانع وصال کاملشان شد. من هم بلند شدم و پشت سرش رفتم تا مطمئن شوم گورش را از خانه‌ام گم می‌کند.
- ممنون که همکاری کردید خانم صالحی. اگه چیزی یادتون اومد، حتما باهام تماس بگیرید. همسرشون خیلی نگرانن.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 37 رای
5 ★
41%
4 ★
54%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان ساختمان سایه

  • رها

    در پارت 620

    فکر کنم سایه زندست فقط از دست این روانی فرار کرده

    ۵ روز پیش
  • رها

    در پارت 620

    میشه بمن بی عماد از چه بیماری رنج میبره یا بهتر بگم چجور بیماری داره

    ۵ روز پیش
  • رها

    در پارت 610

    من پارت میخام کی پارت میدی ترو خدا طولانی بدهه

    ۵ روز پیش
  • رها

    در پارت 610

    برام عجیب بود که مائده و عماد صمیمی بودن چطور یهو فراموش کرده رفته با سایه نگو طرف روانیهه

    ۷ روز پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    *با صدای بلند خندیدم2

    ۷ روز پیش
  • رها

    در پارت 610

    این الان گذشته محسوب میشه تو گذشته همش سایه راویه؟

    ۷ روز پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    بله

    ۷ روز پیش
  • رها

    در پارت 610

    اون از مائده که توهم میزنه بنده خدا تازه به احتمال زیاد قاتل هم هست اون از مهرداد که نگم مشخصه چه روانی هست سایه که علاقه بع شیرینی داره اما همشون رو بالا آورد اینو واقعا درک نمیکنم فکر میکردم عماد از همشون سالم تره نگو این از همه روانی تره گوشی زنشو میگیره برگامم

    ۷ روز پیش
  • رها

    در پارت 610

    جالبیش اینه سایه نگران بود اینو از دست نده عجبب

    ۷ روز پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    آدما همیشه متوجه اشتباهاشون نیستن قشنگم

    ۷ روز پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    سایه می‌ترسه وزن اضافه کنه ولی نمی‌تونه جلوی خودشو بگیره و شیرینی نخوره. می‌خوره و بعد بالا میارتشون.

    ۷ روز پیش
  • رها

    در پارت 610

    شخصیت های این رمان یکی از اون یکی دیونه ترن دنبال یک فرد عادی هستم مائده نه از شوهر شانس آورد نه از کراش

    ۷ روز پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    با صدای بلند خندیدم*

    ۷ روز پیش
  • رها

    در پارت 600

    از همین الان از این زوج عاشق بدم میاد

    ۱ هفته پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    خوبن که

    ۱ هفته پیش
  • ریحان🌱

    در پارت 590

    وای اصلا انتظارشو نداشتم 🙄💔 دقیقا قبل اینکه این قسمت رو بخونم داشتم فکر می کردم حتما عماد داره اینجوری رفتار می کنه تا مائده رو گیر بندازه 😬😬☠️ شایدم باز مائده داره کابوس میبینه🫢وایی

    ۲ هفته پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    مونده تا عمادو بشناسید

    ۲ هفته پیش
  • رها

    در پارت 590

    برگام شت چطورر از کجا فهمیده مائده چی دید به کی پیامک داده اگه اونو قاتل زش میدونه چرا تیشرت مورد علاقشون گرفتهه

    ۲ هفته پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    باید دیددد

    ۲ هفته پیش
  • رها

    در پارت 580

    چی دید مائده دارم از کنجکاوی میمیرم چرا نگفت

    ۲ هفته پیش
  • رها

    در پارت 530

    خیلی پارت کمی بود دلم میخاد بدونم حس عماد به مائده چیه

    ۴ هفته پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    ایشالا پس فردا

    ۴ هفته پیش
  • رها

    در پارت 500

    چرا احساس میکنم عماد داره نقش بازی میکنه خیلی مشکوکه

    ۱ ماه پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    حق

    ۱ ماه پیش
  • رها

    در پارت 440

    چقدر مائدهه گناه داره عماد عوضی خیلی ازش بدم اومد سایه هم هر بلایی سرش بیاد حقشهه

    ۱ ماه پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    موافقم

    ۱ ماه پیش
  • رها

    در پارت 350

    این همه آدم از کجا فهمیدن زن مردم گم شده اینم همسایشه

    ۲ ماه پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    خبرها زود می پیچه عزیزم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️