سایه ی من به قلم زهرا باقری
پارت سی و یک :
مینا گفت:
- تو اینجا چیکار میکنی؟
- سلام! سر و صداها رو شنیدم، فهمیدم از اینجاست!
وقتی مینا با تعجب به کمال نگاه کرد کمال با خنده گفت:
- دیگه دارم عادت میکنم، مگه تو این کوچه کسای دیگهایم هستن که آخر شبا جیغ بکشن؟
- من جیغ نکشیدم!
کمال سرشو چرخوند طرف من و چشماش گرد شد. حس میکردم بقیه هم خیلی دوست دارن با تصور جیغ کشیدن من بخندن؛ اما اونقدر اخمم و ثابت نگه داش
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
نگران نباش حالشو گرفتم تهش 😂😂
۳ ماه پیشDark dreamer
0چقدر پگاه نچسبه چه شانسی هم داشته میلاد خیلی خوبه واسش
۱۰ ماه پیشروشنا
0به نظرم میلاد اونجایی که گیر افتاد بود توسط جنه تنها راه نجاتش باید صدا زدن خدا میبود نه برادرش! از اونجایی که هممون میدونیم یه فرد مومن و *** خونی هست و جن های کافر از اسم خدا هم هراس دارند
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
درسته دقیقاً، ولی خب احتمالا اون لحظه حواس خود من نبود، وگرنه میلاد قطعاً در نهایت یه مومن واقعیه، البته از طرفی گاهی پیش میاد تو موقعیت های ترسناک آدم کسی که کنارشه یا فاصله ی نزدیکی بهش داره مثلاً
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
پدر و مادر و برادر و خواهرم صدا میکنه برای اینکه هول و دستپاچه شده یا هر دلیل دیگه ای که اون لحظه شاید به ذهنش بیاد❤️✨
۲ سال پیششفق
2مثل همیشه عالی بود فقط این پگاه خیلی رو مخه مثل کنه چسبیده بیخ خره این میلاد بخت برگشته بابا ولش کن بزار این بچه بکم نفس بکشه ، دستت طلا عزیزم خیلی خوب بود💜💚
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
به زودی نجاتش میدم میلاد و 🥲❤️ 😘♥️
۳ سال پیشآنیسا
3خسته نباشی بانو خیلی قشنگ بود♥️ اسم و فامیلی هایی که مهرداد مینوشت خیلی خوب بود😂😂 و اینکه امیدوارم تو راه اتفاق بدی برای میلاد نیوفته
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
مهرداد شِکر خالصه🤭🤭
۳ سال پیشسمیرا
1پ پارت امروزمون کو😪😔😪
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پانیسا
0بابا پگاه همه چی بینتون قراره تموم بشه دیگه چرا انقد پسرمو اذیت میکنی زهرا جان تروخدا یک کتک از طرف من. به پگاه بزن که خوب حالش جا بیاد و دیگه سمت کسی که مینا رو دوست داره نداره دختره بد