پارت بیست و ششم :

تا دو ساعت بعد از رفتن میلاد و بقیه توی اتاق نشسته بودم. روز تعطیل بود و کلاسی نداشتم، مهتاب و بابا توی اتاق بغلی خوابیده بودن و من توی هال و جلوی تلویزیون بودم.
با این‌که سریال مورد علاقه‌ام در حال پخش بود؛ اما واقعاً صفحه.ی تلویزیون و نمی‌دیدم.
حس عجیبی داشتم. بعد از یه هفته خونه دوباره سوت و کور شده بود، ساکت و خلوت! حالا می‌فهمیدم که مهرداد به تنهایی چقدر سر و صدا تولید و می‌Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    اتفاقا مهدی خیلی هم عاقله👌👌

    ۱ ماه پیش
  • Fami

    0

    چرا همه میگه شوهرم مشکل داره؟ نه عزیزم اون روانش کاملا سالمه چشم بصیرت میخواد شما ندارین

    ۹ ماه پیش
  • Fami

    0

    عاشق مهدیممم:) برعکس باباش میلاد خیلی مثبتو مامانیه حیف

    ۹ ماه پیش
  • مبینا

    0

    چه قدر باباش بی ادب و رومخه.

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ولی پگاه و خانواده اش سزاوار این رفتار بودن به نظرم، هرچند که مهدی کلا آدم صبوری نیست و گاهی رو اعصاب می‌ره 🤦🤦

    ۱۱ ماه پیش
  • نازنین زهرا

    0

    عالیه من عاشق این رمان شدم ممنون زهرای عزیز🌹

    ۲ سال پیش
  • رزا

    1

    نه نه نه نه نه نخورن میلادو

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نه خب چه کاریه؟ تهران این همه رستوران خفن داره!

    ۳ سال پیش
  • رزا

    0

    😈😈

    ۳ سال پیش
  • آنیسا

    1

    مثل همیشه عالی بود زهرا بانو♥️

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😘♥️

    ۳ سال پیش
  • پرسپکتیو

    1

    حقیقتش مهدی مشکل داره 🤦🏻اما بهتر که بچم میلاد درگیر پگاه اختاپوس نشد🤷🏻فقط منم که با همراهی جن ها با میلاد مشکلی ندارم🤔🤭😆🤫مرسی زهرا جون 😍😘😘

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بیچاره از دست زن سابقش دیوونه شد😶🤦دیگه نمی‌خواد میلاد که تازه مظلومم هست مثل خودش بشه 😶 بدبخت میلاد تازه شروع دردسراشه 😶 😘😘😘♥️

    ۳ سال پیش
  • شفق

    1

    دلم به حال میلاد میسوزه که جنه ولش نمیکنه ولی خوب بدون وجود اجنه ی عزیز رمان هیجان انگیز نمیشه امیدوارم این جن محترم زیاد کارای خرکی نکنه که بیچاره میلاد ناکار بشه ، معرکه ای زهرا گلی💓💞

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    فکرکن جای میلاد باشی و این همه مصیبت، بابای عصبی برادر نااهل جنای شیطون نامزد داغون، اصلا دوست نداشتم جاش باشم😶 😘🥰♥️

    ۳ سال پیش
  • مهیا

    1

    اخجون این جنه اخرش کاری میکنه میلاد برگرده روستا😍😂

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    میلاد با خودش میگه اینا که ولم نمیکنن، حداقل برگردم پیش مینا جون اونجا حداقل یکی هست با هم دیگه بترسیم😹

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    1

    ❤️

    ۳ سال پیش
  • الناز

    3

    وای خدا حدسم درست بود جنا همراه میلاد رفتن تهران🙃🙃🙃

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نمیزارن احساس تنهایی کنه 😂

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️