پارت بیست و یک :

خوشبختانه بابا و مهتاب تو حیاط نبودن؛ اما همین‌که دروازه پشت سرم بسته شد مهرداد با نیش باز بهم گفت:
- برو که حکم اعدامت اومد!
- زهرمار! به جای این حرفا برو وسایلتو جمع کن.
- پشت تلفن مهربون‌تر بودی!
- حالا مهربون‌ترم می‌شم، فعلاً برو گمشو تو اتاق!
- اتاق چیه؟ من می‌خوام کبابمو بخورم، بعدم من مزاحم جلسه‌ی پدر دختری نمی‌شم، فقط اگه کمکی نیازی بود صدام کنین!
مهرداد ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شفق

    1

    عه با چه شوقی از سر کار ا ومدم پارت جدید بخونم اما مثل اینکه امروز پارت نداریم ، ولی بازم دمت گرم زهرا گلی پارت بعد برامون جبران کن یکم بیشتر بنویس قربون دستت 😉🦋

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    چون این چند روز محرم مراسم زیاده وقت کم دارم خیلی 🥺

    ۳ سال پیش
  • آنیسا

    1

    زهرا جون پارت جدید و کی میزاری🥺

    ۳ سال پیش
  • مزدور

    2

    اه لعنت ...میدوستم مهرداد هم میره قاطی مرغا...دوست دارم ترانه مجرد بمونه چون ازش بدم میاد .و مهردادم عقیم شه چون ازش خوشم میاد.

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    چرا فکر کردی داره قاطی مرغا میشه؟؟؟؟؟؟

    ۳ سال پیش
  • پرسپکتیو

    1

    صد درصد مینا گند زدی. اما امان از دست مهدی😥😥😥😭حالا تو حرف نمی زدی میمردی😭😥نه لطفا مینا نره😥زهرا جون با پدر مینا یه صحبتی داشته باش و راضیش کن تولوخدا😥عشقم😥لطفا😭😥دیگه لازم بگم چقدر خفنی😍❤😍

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بابا مهدی بیچاره جلو جلو گفت که مینا مجبور نشه همه چیز و خودش تعریف کنه 🥲🥲🥲🥲 باشه یه صحبتی با محمد می‌کنم 🧐 🥰🥰😘😘

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    2

    عاالی ولی کم شده😪

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    به این فکرکن اگه همه طولانی بشن رمان زودتر تموم میشه🥺از این زاویه نگاهش کن🥺 🥰😘♥️

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    1

    نه ایشالله انقدصحنه های هیجانی وعشقی خلق میکنین که تاابد طول میکشه چون بهترین داستانونقشاروداره حیفه

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    امیدوارم تا آخرشم همینجوری دوست داشته باشی داستانو🥺🥰😘

    ۳ سال پیش
  • الناز

    1

    مطمعنم آخر باغ یه اتفاق میافته و مینا موندگار میشع

    ۳ سال پیش
  • آنیسا

    3

    سلام زهرا بانو خسته نباشید مثل همیشه عالی بود♥️

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😘😘😘♥️♥️♥️

    ۳ سال پیش
  • شفق

    2

    فقط امیدوارم ته باغ اتفاق بدی براشون نیفته دل این اقا محمدم به رحم بیاد مینارو نبره دوست ندارم از این خونه پرماجرا بره دلم برای اجنه ها تنگ میشه ، مثل همیشه زیبا قلمت پایدار عزیزم🌹

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    منم مثل مینا یه جورایی از این خونه خوشم میاد🤭 محمد نباید دخترشو ببره🤨 دلت برای اجنه تنگ میشه😐🤣 همینا پدر مینا و میلاد و درآوردن آخه 🤦 قربونت عزیزم 😘♥️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️