سایه ی من به قلم زهرا باقری
پارت بیست و نهم :
بعد از کلاس مستقیم رفتم طرف خونه، هیچ کار دیگهای نداشتم چون نه ترانه وقت داشت که باهم یه دوری بزنیم، نه مهتاب، چون کلی ادیت عکاسی داشت که باید انجام میداد. منم که با شنیدن جوابای منفی عصبانی شده بودم حتی برای خرید هم صبرنکردم و تخته گاز تا خونهی حاج مرتضی رانندگی کردم. وقتی رسیدم دیدم مهتاب ایستاده جلوی اتاقک! با دیدنش اخمی کردم و پیاده شدم.
مهتاب و کمال داشتن تو خیابونی که همه
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرسپکتیو
3متاسفم که اینو میگم اما میلاد چرا انقدر.....نه آخه زهرا جون تو دلت میاد مینا به این دسته گلی بدی به میلاد🤦🏻🥺چرا انقدر این میلاد منو حرص میده🥺برو اصلا با پگاه بدبخت شو 😒لیاقت نداری.عصبیم 🤫شرمنده
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
میلادم اینجوری بزرگ شده عقایدش گاهی زیادی سفت و سخته و در عین حال لزومی نداره خودشو فدای همه کنه😒خودم خدمتش میرسم 😌 😘♥️
۳ سال پیشایناز
3این میلادم ی چیزیش میشه هاا از طرف من یه تو دهنی بزن تا ادم بشه😐
۳ سال پیشسمیرا
5این اخلاق میلادرومخه یعنی چی همش خودشوسبک میکنه به پگاه باج میده یعنی متوجه نشده پگاه واون تفاهم ندارن
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
سبک نمیکنه،همیشه جدی و خشک صحبت میکنه، ولی خب منطقش اینه که این دختر رو من حساب کرده پس باید بیخیال احساس خودم بشم و بگیرمش 😶🤣
۳ سال پیشسمیرا
1درسته ولی بازم بی منطقه داره باآیندش بازی میکنه❤️
۳ سال پیشمهیا
2عح اینم با این نامزد نامزدگفتنش دهن مارو سرویس کرد😐🤷 ♀️
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
نگران نباش تلافیشو سرش درمیارم 😏
۳ سال پیشرزا
3اینکه تو روز تعطیل هم پارت میزارید عالیه خداقوت
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
قربونت 🥰
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهناز
0به به صداها وارد میشووند