سایه ی من به قلم زهرا باقری
پارت بیست و هشتم :
صبح با سر و صدا از خواب بیدار شدم. معلوم نبود خونهست یا باغ وحش! یکی داد میکشید، یکی فحش میداد، یکی میخندید، یکی جیغ میکشید!
تو خواب و بیداری داشتم دیوونه میشدم. خیلی دوست داشتم بالشو بزارم رو سرم تا چیزی نشنوم؛ اما هیچ جوره توان حرکت نداشتم! حس میکردم پتویی که انداختم رو سرم صد کیلو وزن داره. تنها جایی که میشد تکونش بدم پلکام بود که مدام میپرید، انگار تو یه کابوس بودم کÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Ali
0عاشقه داش مهدی شدم بخدا مثل گنگسترا میمونه ♥️😂
۴ ماه پیش...
0چند پارتیه خیلی دلم میخواد دست بکنم توی سر میلاد ببینم چیزی هم هست یا خالیه
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
با اجازه سه جلده 😂
۲ سال پیشآنیسا
3این پارت خیلی قشنگ بود♥️ ولی مهدی چه باحال شده😂 بیصبرانه منتظر پارت بعدیم
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
❤️❤️🥰
۳ سال پیشمهیا
5ای خدامهدی چه جاذابه🤤🥺😂
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
کراش زدی بدجووور 😹
۳ سال پیشرزا
4پارت قشنگی بود خصوصا اینکه دیگه مثل یه خانواده بهم عادت کردن
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خیلی قشنگن کنار هم🥲♥️
۳ سال پیشسمیرا
4عااالیییی ولی میلادچرامنطقی فکرنمیکنه بگه پگاه بدردم نمیخوره تازه دنبال گوشیه بهش زنگ بزنه
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
مثلاً میخواد مردونگی کنه😒
۳ سال پیشایناز
3اخ میلاد بی اعصاب😂😂😂بهتر ک بهم خورد نامزدیش والا😂
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
میلاد باید اطرافش و خوب نگاه کنه😈
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهناز
0آدرنالینم اومد پایین،بابا استارت بزنن