پارت سی و چهارم :

صدای باز و بسته شدن در اتاق که اومد خودمو زدم به نشنیدن! حواسم بود که بابا اومد روی سکو و پشت سرم ایستاد ولی بازم جوابشو ندادم.
- خوب خلوت کردین!
به جای من مینا گفت:
- داشتیم هوا می‌خوردیم.
- آها!
بابا اومد جلوتر و در کمال بدبختی دقیقاً کنار من نشست و مثل مینا پاهاشو از سکو آویزون کرد.
- حالا خوش‌مزه بود؟
مینا گیج پرسید:
- چی؟
- هوا دیگه! مگه نگفتی نشستین این‌ج

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    1

    سلام زهرا خانم نویسنده عزیز لطفا نظر رو پاک نکن درسته گفتین درباره کوتاه بودن پارت ها نظر ندین ولی دیگه پارت امروز خدایی خیلی خیلی کوتاه بود😏😒🙄

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    من نظری رو پاک نکردم، اگه شده از مدیریت بوده. ولی به طور جدی میگم اگه دوباره از کوتاهی پارت گفته بشه بینشون یه روز فاصله میزارم تا پارت طولانی تری بنویسم 🙂

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    0

    نه تروخدا می میریم که

    ۳ سال پیش
  • پرسپکتیو

    3

    دوباره جای حساس تموم شد🤦🏻😭😢مهدی کشت منو😢😭میلاد روانی کرد منو😥زهرا از انتظار با خاک یکسان کرد منو😭😥همه دست به دست هم تیمارستانی کردن منو😭😥این چه وضعشه آخه،زهرا جون پاسخگو باش😥😭خسته نباشی😘

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ناراحت نشو 🥺 همین آروم پیش رفتنش مزه میده، دوست داری زود تموم شه برم از این‌جا؟ 🥲🥺

    ۳ سال پیش
  • پرسپکتیو

    0

    نه عزیزم دلم نمی خواهد اینو.کار درست شما می کنی ماها یکم عجله داریم. شما هر روز پیشمون باش مهم نیست حالا کوتاهی پارتا.اول که رمان خودت و خودت میدونی چقدر باید پارت بزاری دوم اینکه من شوخی میکنم

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥰🥰😘😘❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • الناز

    0

    زهرا بانو آخه چرا این همه زجر کش ما میکنی چراجا به این مهمی، حالا باید تا فردا تو خماری بمونیم😭😭😭😭

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    باور کن کارم زیاده بیشتر از این نمی‌رسم 🥲❤️

    ۳ سال پیش
  • رزا

    0

    بالاخره این دوتا داره دوهزاریشون میوفته که علی و زنش آدم نیستن🤦 ♀️بازم جای شکرش باقیه مهدی به یه چیز مفید گیر داد وگرنه میلاد و مینایی که من شناختم تا آخر پرت می موندن

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    جدی اگه مهدی نبود احتمالا یه شب شام هم میرفتن اونجا 😂

    ۳ سال پیش
  • ایناز

    0

    خسته نباشی نویسنده ان شاءالله ک پارت بعد این مهدی ادم بشه😂

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم 🥰 پارت بعدم نشه بالاخره یه جا یقه اشو میگیرم 🤣

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️